تبليغاتX
عشق را زیر باران باید جست...

سلام

سلام چطورین؟

خوبین انشاالله؟

داشتم الان کتاب گرگ و میش رو می خوندم خلیلی با حاله. شمام بخونین. الان هم میخوام کتاب سوم اراگون رو دانلود کنم اسمش هست بریسینگر اگه درست گفته باشم.

خوب خواستم کتاب معرفی کنم که کردم. راستی کتاب های دارن شان هم قشنگن حتما بخونین.

فعلا خدانگهدار.


 

نوشته شده توسط خاطره در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 ساعت 12:39 موضوع | لینک ثابت


شیرین من بمان

ناامني ! ناامني ! ناامني !
هر جا که پا مي گذاري اول به چشمهايت خيره مي شوند و بعد قد و بالايت را برانداز مي کنند و سپس آشکارا فکر مي کنند که چگونه مي توانند دست به سوي ...

 

 

بقیه در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خاطره در یکشنبه چهارم اسفند 1387 ساعت 23:18 موضوع | لینک ثابت


سلام. خوبین؟

من خوبم مرسی. چه خبرا؟ خیلی وقت بود که آپ نکرده بودم. گرفتاریه دیگه. دیگه داشت

پسوردو فراموش میکردم. با جون کندن بالاخره یادم اومد چی بود . خوب حرفی ندارم بگم

مطلبی هم ندارم بزارم واستون. شرمنده.

انشا الله دفعه بعد با دست پر میام.

مواظب خودتون باشین. خدانگهدار


 

نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 20:1 موضوع | لینک ثابت


روز مادر بر تمام مادران مهربان مبارک


 

نوشته شده توسط خاطره در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 12:45 موضوع | لینک ثابت


صفای دانشجویی


من، آقا جلال، سيد حسن و محمد، چهار بچه محل بوديم كه از دوران دبيرستان. اهالى محل به ما به عنوان «چهار جون جونى» را داده بودند.
بچه‏هاى محل مى‏گفتند: اگر دنبال محمد يا آقا جلال بگردى، كافى است بدانى سيد حسن كجاست وخلاصه اگر آدرس يك نفرشان را داشته باشى، در حقيقت نشانى هرچهار نفر را دارى.
جالب آن بود كه ما چهار نفر، علاوه بر اشتراك در عقايد، در سلايق هم ديدگاه‏هاى مشتركى داشتيم و حتى شكل ظاهرى ما هم شبيه يكديگر بود.
در سال 63هر چهار نفر در كنكور شركت كرديم و طبق برنامه ريزى قبلى هر چهار نفر در يك رشته و يك دانشگاه پذيرفته شديم و براى آن كه لحظه‏اى ازهم جدا نباشيم، به هر ترتيب بود اتاقى چهار نفره پيدا كرده، در آن جا خوش كرديم.
دوران، دوران جنگ و حاكميت ارزش‏ها بود. هر چهار نفر باهم درس مى‏خوانديم. جبهه مى‏رفتيم، مرخصى مى‏آمديم و...اگر يكى مجروح مى‏شد، ديگران مثل پروانه در بيمارستان و خانه به دور او مى‏چرخيدند.
از نظر اقتصادى نيز يگانه بوديم واگر يكى از ما پولى داشت، مثل آن بود كه متعلق به همه ما بود. در آن زمان، روايتى از امام صادق(ع) به اين مضمون شنيده بوديم كه در صورتى مى‏توانى خودت را رفيق ديگرى بدانى كه او دست در جيب تو بكند، پولى را بردارد، خرج نيازش كند و بعد آن پول را به جيب تو برگرداند؛ بدون آن كه تو متوجه شوى، و ما سعى در عمل به اين روايت داشتيم.
يادم مى‏آيد يك روز با عجله لباس هايم را پوشيدم و سوار تاكسى شدم؛ اما هنگام پرداخت كرايه هر چه در جيبم گشتم، پولى پيدا نكردم و سر انجام با شرمندگى پياده شدم كه البته راننده تاكسى هم بزرگوارى نشان داد و بعد متوجه شدم كه آن روز صبح زود، آقا جلال جيب مرا براى رفتن به حمام خالى كرده است.
روزى ديگر با عجله صبحانه خوردم و خود را براى رفتن به سر وعده‏اى كه با يكى از دوستان داشتم، آماده كردم، اماهرچه دنبال كت و شلوارم گشتم، آن را نيافتم و سرانجام به دست نوشته‏اى از سيد حسن كه بالاى آيينه نصب شده بود، برخورد كردم كه در آن نوشته بود: آقا ناصف مى‏دانم اين آخرين جايى است كه به آن سر مى‏زنى؛ زيرا كمتر ديده‏ام خودت را در آينه نگاه كنى؛ به هر حال من كت و شلوارم را به خشك شويى دادم و چاره‏اى جز استفاده از كت و شلوار تو نديدم.
من هم براى اينكه به سر وعده برسم، چاره‏اى نديدم جز آن كه كت و شلوار محمد را بپوشم كه البته به علت چاق‏تر بودن او، برايم گشاد بودند؛ به گونه‏اى كه دوستم به من گفت: پسر اين كت و شلوار دونفره است؛ چرا تو به تنهايى آن را پوشيده‏اى.
خاطرات فراوان ديگرى درباره استفاده از كفش، كيف، كلاه و پيراهن يكديگر داشتيم كه خود يك كتاب مى‏شود.
با اين وجود، بايد به خوبى احساس كنيد كه غمناك‏ترين لحظه براى ما چهار نفر؛ هنگامى بود كه نتايج آزمون ناپيوسته كارشناسى ارشد اعلام شود هيچ يك از ما پذيرفته نشديم؛ زيرا مى‏دانستيم اين آغاز جدايى ما مى‏باشد. سرانجام بعد از چند ماه پرسه زدن، هركدام شغلى پيدا كرديم و در اين ميان، فقط شغل من مرتبط با كارهاى فرهنگى بود.
اوايل هفته‏اى يك بار همديگر را مى‏ديديم و كم كم دو ماه يك بار و بعدها در سال دوسه مرتبه دور هم جمع مى‏شديم و در اين جلسات به خوبى حس مى‏كرديم كه به تدريج از هرجهت از يكديگر دور مى‏شويم و با آن كه از نظر اقتصادى، وضع هر سه نفر آنها ازمن بهتر بود، اما همه آنها به شغل من غبطه مى‏خوردند و مى‏گفتند: ناصف! قدر خودت را بدان كه سالم‏ترين شغل را دارى و وقتى از آنها توضيح مى‏خواستم، مى‏گفتند: هم احساس مى‏كنى از نظر علمى و معنوى در حال پيشرفت هستى و هم در محيط سالمى نفس مى‏كشى؛ محيطى كه تصور نمى‏كنى اطرافيانت انسان‏هاى متقلبى هستند كه هميشه منتظر فرصت هستند تا به تو ضربه بزنند.
راستش من نمى‏توانستم درك كنم كه آنها در چه محيطى به سر مى‏برند؛ ولى هر چه بود، از كار خودم راضى بودم و تنها آرزويم در آن زمان، فراهم شدن امكان ادامه تحصيل در مقاطع بالاتر بود.
اتفاقا چند سال بعد به اين آرزو رسيدم و در مقطع كارشناسى ارشد همان دانشگاه پذيرفته شدم و مجبور شدم در هفته دو سه روزى را به تهران بروم و در خوابگاه ساكن شوم.
خودمانيم تجرد بعد از تأهل، مزه خاصى داشت و چه صفايى داشت. اين كه در هفته دو سه روزى را بدون دغدغه زن و فرزند و هزينه زندگى و اجاره خانه و...به سر برى؛ آن هم در ميان دانشجويانى كه اغلب كم سن و سال بودند و هنوز وارد اجتماع نشده، صفا و صميميت خاص داشتند كه منحصر به همان محيطهاى دانشجويى بود. من گر چه به علت ترك تحصيل چند ساله، باآنها اختلاف سنى داشتم؛ به گونه‏اى كه حتى بعضى از آن‏ها به شوخى يا جدى مرا با عنوان پدر، بابا ياحاج آقا صدا مى‏كردند؛ اما خيلى زود با آنها انس گرفتم و به ياد دوران خوش گذشته توانستم باآن‏ها بسيار صميمى باشم؛ گر چه به مقدار صميمتى نبود كه با آقا جلال، سيد حسن و محمد داشتيم، زيرا زمانه عوض شده بود و تفاوت سنى نيز اجازه چنين صميميتى را نمى‏داد در بعضى از محافل از آن نوع رابطه‏ها و اخلاق معاشرت با عنوان اخلاق پنجاه و هفتى (اوايل انقلاب) ياد مى‏كردند و آنها را زير سؤال برده، مسخره مى‏كردند.
ترم سوم تحصيل ام بود كه ناگاه با مشكل بزرگ اقتصادى برخورد كردم و علت آن اشتداد بيمارى قلبى (گشاد شدن دريچه قلب) فرزند خرد سالم بود كه مجبور شدم او را در بيمارستان خصوصى بسترى كنم.
به هر ترتيب بود توانستم از طريق وام‏هاى قرض الحسنه و خويشان بخشى از هزينه را تأمين كنم؛ اما مقدار نياز بسيار بيشتر از مقدار فراهم شده بود.
در حالى كه از همه جا قطع اميد كرده بودم، ناگاه جرقه‏اى در ذهنم درخشيد و آن اين كه از افراد باند «چهار جون جونى» كمك بگيرم ؛ به ويژه آن كه هريك از آنها داراى وضع اقتصادى بسيار عالى بودند و به اصطلاح پولشان از پارو بالا مى‏رفت و در ضمن هريك از آنها هم تا به حال چند مرتبه با كنايه و صراحت به من گفته بودند كه اگر نيازى داشتى،باما تماس بگير؛ اما مناعت طبع من اجازه چنين كارى را نداده بود. و بيمارى فرزند ديگر چيزى نبود كه مناعت طبع و قناعت سرش بشود.
تصميم خودم را گرفتم و اول با موبايل آقا جلال تماس گرفتم، زيرا او در كار آزاد بود وضعش از بقيه بهتر بود و علاوه بر آن در گذشته بيشتر با هم حالت صميمى بوديم و حتى در دوران دانشجويى من چند بار كتابهايم را فروخته بودم تا بتوانم به آن كمك كنم.
از تماس من به ظاهر خيلى خوشحال شد و گفت: من الآن با خانواده در كيش در هتل...هستم؛ من من كنان گفت: ناصف! راستش تا هفته پيش وضعم خيلى خوب بود اماتازگى پروژه‏اى برداشته‏ام كه خيلى سنگين است و حتى مجبورم فرش زير پا و طلاهاى عيال را بفروشم؛ خيلى خيلى شرمنده‏ام.
عرق سردى بر پيشانيم نشست و نمى‏دانم با خداحافظى يا بدون خداحافظى تماس را قطع كردم و چند دقيقه‏اى سرم را ميان دستانم گرفتم بعد كه كمى حالم به جا آمد، با سيد حسن كه در بازار، مغازه پر رونقى داشت، تماس گرفتم؛ بر خلاف انتظار جواب او هم مقدارى نا اميد كننده بود. او گفت: مدتى است وضع بازار خراب شده چك‏هايم با زحمت فراوان پاس مى‏شود و الآن هم وضعم به قدرى خراب است كه فكر مى‏كنم مجبور باشم پژوى خانم را بفروشم و باهر بدبختى هست به همان يك ماشين خودم اكتفا كنيم؛ اما حالا چون بعد از عمرى از من تقاضايى كرده‏اى، يك سرى به حساب هايم مى‏زنم، تا ببينم آيا مى‏شود كارى كرد يا خير؟ بعد از نيم ساعت تلفن زنگ زد سيد حسن با خوشحالى گفت: پسر! خيلى خوش شانسى؛ با بانك تماس گرفتم و ديدم در يكى از حسابهايم يك دويست هزار تومانى موجود است. و سپس پرسيد: خوب، چه وقت مى‏توانى آن را پس بدهى؟ من كه انتظار چنين سؤالى را نداشتم، گفتم شايد تا سه چهار ماه ديگر و بعد او گفت: خب، فردا با يك چك دويست هزار تومانى به همان تاريخى كه مى‏توانى پس بدهى، بيا در مغازه و پول را بگير.
من در حالى كه خيلى عصبانى بودم، با يك تشكر خشك تلفن را قطع كردم، چون نه مبلغ قابل اعتنا بود و نه شرطى كه گذاشته بود، قابل انتظار.
خيلى نا اميد شده بودم و ترديد فراوان داشتم كه آيا به سومى هم زنگ بزنم يا خير؟احتمال زياد مى‏دادم كه او هم مثل دو تاى ديگر باشد؛ اما اين بار نه به انگيزه درخواست پول، بلكه به انگيزه امتحان و اتمام حجت به محمد كه چند ماهى بود به سمت مدير عامل شركتى دولتى منصوب شده بود، زنگ زدم.
او بر خلاف انتظار با خوش رويى تمام گفت: چرا نتوانم كمك كنم؛ البته كه مى‏توانم و از شانس خوب تو الان هشت صد هزار تومان در حسابم دارم كه آن را به تو قرض مى‏دهم و بعد از كمى مكث گفت: تو هم كه ان شاء الله مى‏توانى آن را تا دو هفته ديگر برگردانى؛ چون بعد از چند ماه با خانم بچه‏ها مى‏خواهيم به مسافرت برويم.
گر چه از برخورد او كمى خوشحال شدم، اما زمان باز پرداخت، زمانى نبود كه من بتوانم تعهد آن را قبول كنم و از اين يكى هم نااميد شدم.
آن هفته به علت مشكل تهيه پول نتوانستم به تهران بروم و در كلاس‏ها شركت كنم.
پس از چند روز كه غيبت من محسوس شده بود، زنگ‏هاى بچه‏هاى دانشجو، لحظه‏اى قطع نمى‏شد. آنها مشكل مرا شنيدند، بسيار اظهار تأسف كردند و به من دلدارى دادند.
هفته بعد هم در تكاپو براى تهيه پول به كلاس نرفتم و از همه جا نااميد شده بودم.عصر پنج شنبه در خانه نشسته و درفكرى عميق فرو رفته بودم ونمى دانستم از چه غمگين بودم ؛ آيا از تهيه نشدن پول ويا از تغيير ارزش‏ها.
دراين هنگام ناگاه زنگ در به صدا درآمد و من كه درآن هنگام انتظار هيچ كس را نداشتم، از خانمم پرسيدم: چه كسى مى‏تواند باشد؟ او هم اظهار بى اطلاعى كرد.
برخاسته، در را باز كردم و با كمال تعجب پنج شش تن از دوستان دانشجويى خوابگاهى را مشاهده كردم. همسرم اول خيال كرد كه آنها ازشاگردانم هستند؛ اما بعد برايش توضيح دادم كه آنها همكلاسى‏هاى من هستند كه تعجب كرد. به هر حال با خوشحالى بيش از حد از آنها استقبال كردم و آنهارا به درون خانه آوردم و از صفا و وفا و صميميت آنها تشكر كردم كه در اين زمان چه كسى يادى ازمن نكرده، زحمت مسافرت از تهران به شهرستان رابه منظور دلدارى من بر خود تحميل كرده‏اند.
بعد از كمى صحبت متوجه شدم كه تشريف فرمايى آنها چيزى بيش از حد دلدارى است و با كمال ناباورى متوجه شدم كه آنها بعد از شنيدن مشكل من به شدت در تكاپو افتاده، به هر جان كندنى بوده توانسته بودند مقدارنياز مرا كه طبيعتاً براى آنها بسيار سنگين بوده تهيه كنند و بعدها متوجه شدم كه حتى يكى از آنها با فروش طلاهاى خواهر و مادر خود، بخشى راتأمين كرد و ديگرى با اصرار از پدرش خواسته بود تا قطعه زمينى را كه براى آينده او كنار گذاشته، بفروشد. سومى به هر زحمت، وامى گرفته و چهارمى از دامادشان قرض گرفته بودو...
بعدها شنيدم كه مسرورى دوستى كه ظاهراً به علت شرمندگى به خانه ما نيامده بود، با شنيدن مشكل من به چند بيمارستان مراجعه كرده بود تا كليه‏اش را بفروشد؛ اما به او جواب منفى داده بودند.
به هر حال با ديدن اين همه لطف و صفا، اشك در چشمانم حلقه زد و بى اختيار به ياد اين بيت افتادم:
خدا گر ز حكمت ببندد درى
ز رحمت گشايد در ديگرى
خطاب به بچه‏ها گفتم: قربان صفايتان و بلكه قربان صفاى دانشجويى. خدا ان شاءالله اين صفاى دانشجويى را از ما نگيرد و ذره‏اى از آن را به اجتماع منتقل كند.
نمى‏دانم بچه‏ها اين بخش از سخنان مرا خوب درك كردند يا خير؟


 

نوشته شده توسط خاطره در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 23:20 موضوع | لینک ثابت


نیایش نوروز

ای خدای که از برترین برتریها به برترین برتری. برتری.به تو نماز آوریم .به تو نیاز آوریم.
تا هرآن کس که سالها بر او گذشته و در آستان سالی نو به پیشگاه پر شکوه تو برپاست.به بزرگی خود.به آن شگرف نیروی خود را هبر شوی.
تا رخ نپوشی تو ای برترین بزرگ ای زورمندترین توانا ای زیباترین هستی که چون تو رخ پوشی دیگر ما خود نبینیم.
ای زهر چه برتر .تو خودمایی که خدایی تو خدایی که خود مایی.
تو رخ پوشی چه باشیم.چو رخ پوشیم چه باشی.
بی تو نه بزرگی هست که بزرگترین نیست.نه زیبایی هست که زیباترین نیست.نه راستی هست که راسترین نیست.
خدا با ما باش .توهمه چیزی باش که چیزی باشیم.

 

 

 

سلام خوبین عزیزان؟ من خوبم . منم به نوبه ی خودم  فرا رسیدن عید باستانی نوروز را به همه عزیزان تبریک و تهنیت میگم و امیدوارم سال خوبی رو پشت سر بگذارید


 

نوشته شده توسط خاطره در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 13:29 موضوع | لینک ثابت


از ديترويت تا سيد الكريم‏

سلام دوستان . حالتون چطوره؟ خوبین؟ راستش اگه بهتون در مورد آپ این دفعه خبر ندادم واسه اینه که اصلا وقت نمیکنم بیام . الان هم به خاطر دوست عزیزمون اومدم آپ کردم. به هر حال منو ببخشید . امیدوارم از این داستان لذت ببرین. خدانگهدار

 

همه صدايش مى‏كردند دختر حاجى. پدرش از دم كلفت‏هاى بازار بود. دختر را با اتول شخصى و شوفر مى‏فرستادند دبيرستان كه مثلاً درس بخواند و بعد هم بشود صاحب كمالات و مايه مباهات. خانم را از خانه با چادر و روبنده راهى مى‏كردند؛ ولى طرف پايش كه مى‏رسيد به حياط مدرسه، همان جا رخت و لباس اضافى را انگار كه وصله ناجورى باشد، مى‏چپاند توى يك كيف پارچه‏اى و مى‏رفت به سمت مستراح. چند دقيقه بعد، اگر خود حاجى را هم مى‏آوردند، به جا نمى‏آورد دختر را.
آن موقع‏ها مى‏گفتند مينى ژوب... همان دامن كوتاه؛ به قاعده‏اى كه يكى دو وجب بالاتر از زانو باشد. يك تاب تنگ و چسبان هم مى‏پوشيد؛ با دو تا بندينك كه روى شانه درست جاى حلقه آستين نداشته لباس گره مى‏خورد. يك سينه‏ريز ظريف، به اضافه گوشواره و النگو و خلاصه هر زلم زيمبويى كه آن موقع‏ها مد روز اعيان و اشراف بود... هر روز يه رنگى و يه مدلى؛ چه مى‏دانم... بزك هم مى‏كرد؛ موهاى مشكى بلندى داشت كه مى‏ريخت تا پايين كمرش؛ خلاصه فتنه بود؛ از بوى عطرش مى‏فهميدند كه امروز آمده يا نه.

 

بقیه داستان در ادامه مطلب...


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خاطره در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 15:16 موضوع | لینک ثابت


محرم، ماه ايثار و از جان گذشتگی است! ماه عشق و شور و فریاد است! ماه سرافرازی بر فراز نیزه هاست!
ماه آمیختن با خون و آمیختن عشق است.

سلام بر حسین (ع)

 

  

 

 

سلام خوبین؟

منم به نوبه خودم فرا رسیدن ماه محرم - ماه شهادت امام حسین (ع) را به همه ی مسلمانان جهان 

تسلیت میگم ...

 

 

 


 

نوشته شده توسط خاطره در شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 17:17 موضوع | لینک ثابت


سلام خوبین بچه ها؟

امروز هم با یه داستان قشنگ اومدم حتما بخونین من که خیلی خوشم اومد مطمئنا شما هم خوشتون

میاد . از تمام دوستانی که منو همراهی میکنن و به من سر میزنن واقعا ممنونم


خيلى اميدوار بودم كه طرحم با استقبال روبه‏رو شود؛ تحقيقى كه دو سال روى آن وقت گذاشته بودم و به خاطر آن شب و روزم در آزمايشگاه و لابه‏لاى لوله‏هاى آزمايش و مواد پرخطر و كم خطر سپرى شده بود و باعث شده بود نمره عينكم بالا برود.
تصميم گرفتم قبل از اينكه تحقيقم را در مراكز علمى مطرح كنم، اول آن را به ثبت برسانم تا يك وقت به دست كس ديگرى نيفتد و زحماتم به باد نرود.....

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خاطره در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 15:11 موضوع | لینک ثابت


حیف که زندان نرفته ای !!!

سلام بچه ها خوبین؟ این هم یه خاطره ی قشنگ که از یه سایت خوندم واسم جالب بود گفتم واسه شما هم بزارم

امیدوارم لذت ببرین

 

سرانجام بعد از دو سال زحمت و بى‏خوابى كشيدن، آخرين پاك‏نويس رمانم هم تمام شد ومن افتادم دنبال اين كه يك ناشر حسابى‏گير بياورم و كتابم را چاپ كنم.
اولش فكر مى‏كردم مشكل اصلى براى يك نويسنده، نوشتن كتاب است؛ اما بعد فهميدم كه چاپ كتاب، از نوشتن آن سخت‏تر است. از كلاس‏هاى دانشگاهم زدم و كلّى اين طرف و آن طرف دويدم. به همه ناشرينى كه اسمشان را شنيده بودم رو انداختم؛ اما مثل اين كه ناشرها اهل رمان چاپ كردن نبودند. بعضى‏ها هم تا مى‏فهميدند كه اين رمان اولين رمان من است و خودم هم دانشجويم، دلسرد مى‏شدند و مى‏گفتند: چاپ اين كارها يعنى اعلام ورشكستگى.
چند ماه گذشت تا اين كه با واسطه يكى از استادانم با يك ناشر سرمايه‏دار و گردن كلفت آشنا شدم و ناشر بامعرفى استادم، مرا به حضور پذيرفت.
روزى كه وارد مؤسسه انتشاراتى عريض و طويل او شدم، قند در دلم آب شد. ناشر مرد پيرى بود كه پشت ميز گنده‏اى نشسته بود و انگشتش را توى گوشش فرو كرده بود و ظاهراً دنبال چيز خاصى مى‏گشت. وقتى سلام كردم و گفتم
استاد كيميا مرا فرستاده، بدون هيچ حرفى، اشاره كرد كه بنشينم. بعد گوشى تلفن را برداشت و يك شماره دو رقمى گرفت و به آبدارچى‏اش گفت كه چايى بياورد.
كمى خوشحال شدم. باد كردم و پايم را روى پاى ديگرم انداختم. اين اولين ناشرى بود كه اين طور تحويلم مى‏گرفت. هر چند جواب سلامم را نداده بود؛ اما آن قدر مهمان نواز بود كه به يك چايى مهمانم كند. چند لحظه بعد آبدارچى‏وارد شد و يك فنجان چاى روى ميز ناشر گذاشت.
آقاى ناشر چاى را به طرف خودش كشيد و به من گفت: تو كه چاى نمى‏خورى؟
كمى سرخ شدم و گفتم
: ن... نخير.
بعد هم دوباره پاهايم را جفت كردم و مثل آدم نشستم. آقاى ناشر يك قند گنده برداشت و انداخت توى دهانش و خِرت خِرت جويد. چاى‏اش را با صداى هورت بالا داد و گفت: حالا چه كار داشتى؟ كتاب مى‏خواستى؟
گفتم
: راستش يك رمان نوشته‏ام كه مى‏خواستم اگر زحمتى نباشد، زحمتش چاپش را بكشيد.
تا اين را گفتم
. يك دفعه چاى پريد توى گلويش؛ چند بار سرفه كرد و بعد گفت: چى؟ كتاب نوشته‏اى؟ مگر تو چه كاره‏اى؟
من كه از اين حركت ناشر تعجب كرده بودم، نگاهى به سرتاپاى خودم انداختم و با ترس و لرز گفتم
: بنده دانشجو هستم.
آقاى ناشر با شنيدن اين حرف زد زير خنده و گفت: چى؟ دانشجو! اللّه اكبر! عجب دوره زمانه‏اى شده؛ دانشجوها چه كارهايى مى‏كنند. لا اله الا... .
بعد خنده‏اش را خورد و گفت: حالا چى نوشته‏اى؟
- راستش يك رمان چهارصد پانصد صفحه‏اى است.
يك دفعه نگاه آقاى ناشر به گوشه ميزش خيره شد. تعجب كردم. همان طور كه گوشه ميزش را نگاه مى‏كرد، گفت: بده من آن رمانت را.
دست در كيفم كردم و رمانم را كه پاكيزه و مرتب تايپ و ويرايش كرده بودم، دادم دست آقاى ناشر. آقاى ناشر آن را بالا برد و يك‏دفعه محكم بر گوشه ميز پايين آورد.
وقتى رمان را بلند كرد، مگس مرده‏اى از گوشه ميز پايين افتاد.
آقاى ناشر با انگشت سبابه عرق پيشانى‏اش را پاك كرد و گفت: آخيش! راحت شدم. چقدر وزوز مى‏كرد.
با نگرانى گفتم
: آقاى ناشر! تو را خدا مواظب باشيد.
ناشر نفسى كشيد و گفت: نترس من حالم خوب است.
- شما را عرض نكردم؛ رمانم را عرض كردم.
ناشر با بد اخلاقى گفت: اين قدر حساس نباش! دايناسور كه نكشتم؛ يك مگس نا قابل بود.
بعد كمى رمان را ورق زد و گفت: خب! حالا داستانش درباره چيست؟
- درباره دانشجويى كه تصادف مى‏كند و بينايى‏اش را از دست مى‏دهد و... .
هنوز حرفم تمام نشده بود كه ناشر گفت: اَه، اَه، اين هم شد موضوع؛ بهتر است موضوعش را عوض كنى و درباره دانشجويى بنويسى كه تصادف نمى‏كند و بينايى‏اش را از دست نمى‏دهد؛ بلكه با يكى از دانشجويان دختر طرح دوستى مى‏ريزد.
گفتم
: اما من هنوز همه داستان را تعريف نكرده‏ام...اين دانشجو وقتى بينايى‏اش را از دست مى‏دهد، از زندگى نااميد مى‏شود؛ اما با كمك همسرش دوباره روحيه مى‏گيرد تا جايى كه مدارج عالى را طى مى‏كند و به سمت استادى دانشگاه مى‏رسد.
ناشر گفت: اَه، اَه، اَه، چه موضوع چرت و پيش پا افتاده‏اى؛ بهتر است اين دانشجو پس از آشنايى با دختر همكلاسش؛ از شهرشان فرار كند؛ اين طورى فروش كتاب مى‏رود بالا.
با خنده گفتم
، اما جناب ناشر! من روى اين داستان دو سه سال خون دل خورده‏ام. با افراد نابيناى زيادى صحبت كرده‏ام و حتى با چند تا از اساتيد نابيناى دانشگاهى صحبت‏هاى چند ساعته داشته‏ام. آن را يك شبه ننوشته‏ام كه حالا بخواهم عوضش كنم.
- همين ديگر، حرف بزرگترهايتان را قبول نمى‏كنيد. حالا اسم كتاب چيست؟
با اشاره به كتاب گفتم
: در صفحه دوم آمده؛چشم‏هاى من، خداحافظ .
سرى تكان داد و گفت: نه، به درد نمى‏خورد. فروش نمى‏رود. اسمش را عوض كن و بگذار بينوايان.
باتعجب گفتم
: بينوايان! بينوايان كه اسم يك رمان معروف فرانسوى است.
- خب به خاطر همين مى‏گويم بگذار بينوايان؛ اين طورى رمانت به فروش مى‏رود.
- اما اين اسم اصلاً به اين رمان نمى‏خورد و حتماً خوانندگان اعتراض مى‏كنند.
ناشر با عصبانيت گفت: خب اگر ديديم اعتراض‏ها زياد است، در چاپ بعدى اسم رمانت راعوض مى‏كنيم و مى‏گذاريم...چه مى‏دانم...مى‏گذاريم ديوان حافظ... .
از تعجب نزديك بود شاخ در بياورم ؛ گفتم
: حتماً شوخى مى‏كنيد؟
- پسرجان مگر من همسن و سال تو هستم كه با تو شوخى كنم؟ ما داريم راجع به يك مسئله فرهنگى تبادل نظر مى‏كنيم؛ آن وقت تو اسم اين را مى‏گذارى شوخى؟
- آخر قربان! ديوان حافظ ، شعر است و كتاب من، داستان است.
- خب چه عيبى دارد؟ در چاپ سوم يك اسم ديگر رويش مى‏گذاريم. مهم، فروش اين محصول فرهنگى است.
من كه زبانم بند آمده بود، ديگر چيزى نگفتم
. ناشر وقتى سكوت مرا ديد، كمى زيرو روى رمان را نگاه كرد و بعد گفت: چرا اسمت را ننوشته‏اى؟ راستى اسمت چيست؟
- نوكرتان، بهزاد مرحمتى.
- چى؟ اين هم شد اسم! نه، فروش نمى‏رود.
- ببخشيد! مگر قصد داريد مرا هم چاپ كنيد و بفروشيد؟
- نه منظورم اين است كه وقتى اين نام بيايد روى كتاب، كتاب فروش نمى‏رود. بهتر است اسمت را عوض كنى و بگذارى فهيمه رحيمى.
در حالى كه حسابى خنده‏ام گرفته بود، گفتم
: اختيار داريد قربان! اين كه اصلاً امكان ندارد.
فهيمه رحيمى زن است ؛ اما من سبيل به اين گندگى دارم.
- اى بابا!خواننده‏ها كه تو را نمى‏بينند تا بدانند تو زنى يا مرد.
- اما تعهد چه مى‏شود؟ يك نويسنده بايد نسبت به خوانندگانش تعهد داشته باشد.
- اى بابا! تعهد يعنى چه؟ اين قرتى بازى‏ها، مال قديم بود. الان مسائل مهم‏تر از تعهد هم هست. كتاب بايد فروش داشته باشد.
خيلى محكم گفتم
: نه قربان! من اين مسئله را نمى‏توانم قبول كنم. اصلاً فهيمه رحيمى، از اين دست كتاب‏ها نمى‏نويسد. هر آدم پخمه‏اى هم كه كتاب را ورق بزند، مى‏فهمد كه اين نام قلابى است. ناشر كمى فكر كرد و بعد گفت: خب اگر آن را نمى‏پسندى، اسم نويسنده را مى‏گذاريم وحشى بافقى ؛ هم جذاب است و هم اين كه وقتى خواننده اين نام را ببيند، فكر مى‏كند كه اين كتاب، يك كتاب ترسناك جنايى است؛ تازه اسم نو و جديدى هم هست.
با بى حوصلگى گفتم
: جناب آقاى ناشر! اولاً كه من نمى‏خواهم خواننده فكر كند اين كتاب، يك كتاب ترسناك جنايى است ؛ چون اين كتاب، واقعاً ترسناك جنايى نيست و اتفاقاً خيلى هم عاطفى است. ثانياً اين اسمى هم كه شما فرموديد، چندان نو و جديد نيست ؛ وحشى بافقى، صدها سال پيش زندگى مى‏كرده است.
ناشر كمى سرش را خاراند و بعد گفت: راست مى‏گويى؛ مگر وحشى بافقى پدر شعر نو نبود؟
حرفش خنده دارتر از آن بود كه بخواهم جوابش را بدهم. چند لحظه بعد، دوباره چيز ديگرى يادش آمد و گفت:راستى ببينم تو زندان نرفته‏اى ؟
لااله الا الله... اين ديگر چه صيغه‏اى بود؟ گفتم
: مگر قيافه من به كلاهبردارها مى‏خورد؟
- نه، زندان سياسى و اين جور حرف‏ها...؟
- نخير، توفيق نداشته‏ام.
- حيف شد ؛ اگر زندان رفته بودى، حداقل روى كتابت مى‏نوشتم:خاطرات زندانِ فلانى.
ببينم توى اين مدتى كه ما كتابت را چاپ مى‏كنيم، نمى‏توانى كارى كنى كه به زندان بروى؟
مى‏خواستم بگويم: چرا، مى‏توانم همين الان كارى كنم كه به جرم قتل به زندان بروم؛ اما آن قدر اعصابم خرد بود كه حال و حوصله حرف زدن نداشتم. بلند شدم؛ رمانم را برداشتم و بدون خداحافظى به طرف در خروجى راه افتادم. اِ...بچه كجا مى‏روى...بيا! با هم به توافق مى‏رسيم و وقتى كه ديد من گوشم بدهكار نيست، گفت: خب... پس سلام مرا به استاد كيميا برسان و بهش بگو... و ديگر باقى حرفش را نشنيدم.

ديگر دنبال ناشر نرفتم و تصميم گرفتم كه خودم كتابم را چاپ كنم. مقدارى وام گرفتم و مقدارى از فك و فاميل و دوست و آشنا قرض كردم و يك كم هم بابايم كمكم كرد و من توانستم كتابم را چاپ كنم. گر چه راضى كننده نبود، ولى خوب، همين كه توانستم آن را چاپ كنم، خوشحال بودم.

هيچ باور نمى‏كردم كه كتابم در جشنواره دانشجويى رتبه‏اى كسب كند. وقتى دعوت نامه به دستم رسيد، نزديك بود از خوشحالى پر در بياورم. روز مراسم، به سالن رفتم. حسابى شلوغ بود.
دانشجوها، استادان، چند تن از مسئولين فرهنگى، تعدادى از پدرها و مادرها و... آمده بودند و حسابى سالن را روى سرشان گذاشته بودند. من كه تنها رفته بودم، روى يكى از صندلى‏هاى رديف آخر نشستم. چشم‏هاى عينكى ام نمى‏توانست سن را خوب ببيند. فقط صداها را مى‏شنيدم. بعد از سخنرانىِ، دو سه نفر از مسئولين فرهنگى و دانشگاهى، اهداى جوايز شروع شد. دل توى دلم نبود و قلبم محكم مى‏تپيد.
مجرى بعد از كمى تعارف تكه پاره ،از يكى از ناشران پيش كسوت - كه به قول خودش، هميشه حامى مسائل فرهنگى و دانشجويى بود - دعوت كرد تا روى سن برود و جوايز را اهدا كند. بعد هم نام چند نفر از دانشجويان مؤلف خوانده شد و هر كدام رفتند و جايزه شان را گرفتند. يك دفعه نام من در سالن طنين انداخت ؛ آقاى بهزاد مرحمتى، مؤلف كتاب «چشم‏هاى من خداحافظ»، برنده... .
حسابى عرق كردم. صداى سوت و كف در سالن پيچيد. با زحمت بلند شدم،سرم را زير انداختم و به طرف سن رفتم. وقتى روى سن و روبروى آقايى كه جوايز را اهدا مى‏كرد ايستادم، يك دفعه از تعجب خشكم زد. كسى كه جوايز را اهدا مى‏كرد، همان جناب ناشرى بود كه استاد كيميا به من معرفى كرده بود. جناب ناشر لوح تقدير و جايزه را به طرف من گرفت و دست راستش را هم دراز كرد تا با من دست بدهد. لبخندى روى لبش بود؛ من اما خشكم زده بود و دستم جلو نمى‏رفت تا جايزه‏ام را از او بگيرم. به هر زحمتى بود خودم را تكان دادم. اول دست راست او را فشردم و بعد جايزه را گرفتم. ناشر همان طور كه جايزه را به من اهدا مى‏كرد، با لبخند گفت: شما دانشجويان اميد ما هستيد. ما ديگر آفتاب لب بام هستيم. اين شماييد كه بايد جاى ما را بگيريد. ما وظيفه داريم به هر طريق ممكن از شما حمايت كنيم. از اين كه كتاب زيبا و ارزشمند شما برگزيده شده، خوشحالم. بعد كمى در من خيره شد و گفت: ببينم، من قبلاً شما را جايى نديده‏ام؟
من سريع جايزه را گرفتم و گفتم
: فكر نمى‏كنم و به سرعت پايين آمدم. صداى سوت و كف، گوشم را كر مى‏كرد و اعصابم را خرد.


 

نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 20:38 موضوع | لینک ثابت


سلام بچه ها خوبین؟

زندگی به نظر شما زندگی یعنی چی؟ من که هیچ وقت نتونستم معنیش کنم و اگه کردم شاید اشتباه بوده و شاید هم کامل نبوده

بگذریم  خوش میگذره؟

امتحانات خوبه؟ من امروز امتحان داشتم خدا رو شکر خوب بود واسه اولین بار تقلب کردم

اخرشم استادمون فهمید گفت خانم فلانی شما دیگه چرا ما هم از خجالت اب شدیم همش تقصیر دوستم بود

 

به هر حال گذشت شانس اوردم برگمو پاره نکرد وگرنه بدبخت می شدم

راستشو بخواین نمیدونم از چی بگم این دفعه

راستی واسه شفای یه بیمار دعا کنین باشه؟

و دعا کنین تو ازمون کارشناسی ارشد قبول شمممممممم  هیچی نخوندما هیچی اصلا وقت نمیکنم خدا به دادم برسه

خوب بهتره برم  مواظب خودتون باشین معذرت این دفعه چیزی نداشتم بزارم دفعه ی بعد با دست پر میام

انشا الله  خدانگهدار همگی


 

نوشته شده توسط خاطره در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 15:10 موضوع | لینک ثابت


سلااااااااااااااااااااااام خوبین؟

 

من خوبم ممنون تشکر بابا خوبم د

 

خوب چه خبرا؟ اوضاع بر وفق مراده؟

 

خوب خدا رو شکر

 

بچه ها امروز کلی فکر کردم واسه اپ این دفعه یه چیز جالب به نظرم رسید

 

میگم الان خونسرد باشین

 

بچه ها یه سوال البته قبلش بگم که انشاالله همتون ۱۰۰ سال عمر کنینا

 

اما سوال من

 

اگه  یه جوری فهمیدین که فقط دو روز زنده این و به بقای عمرتون فقط دو روز مونده اون وقت چیکار میکنین؟

 

باید نظرات جالب باشه نه؟

 

حتما تو نظرات بگین باشه؟

 

ممنونم خدانگهدار همگی


 

نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 15:27 موضوع | لینک ثابت


سلام بچه ها خوبین؟

از دلشوره دارم می میرم اخه امسال میخوام  تو ازمون کارشناسی ارشد شرکت کنم اما هنوز نمیدونم چه رشته ای برم 

خنده داره نه؟ لیسانس جغرافیا دارم میخوام ادامش بدم اما نمیدونم چه رشته ای خوب و اینده داره تازه گذشته از اینا منابع هم ندارم

فکر نکنم امسال قبول شم از همین الان دارم پیش بینی میکنم ( ناسلامتی جغرافیا هستم دیگه ) به هر حال ببینم چی میشه

بچه ها اگه شما رشتتون جغرافیا هست یا اینکه اطرافیانتون جغرافیا هستن کمکم کنین باشه که چه رشته ای برم بهتره

یا اگه سایتی رو میشناسین که توش رشته های جغرافیا رو و همچنین منابع اونو نوشته باشه دیگه واقعا ممنون میشم

به هر حال منتظرم

خدانگهدار


 

نوشته شده توسط خاطره در چهارشنبه نهم آبان 1386 ساعت 9:44 موضوع | لینک ثابت


سلام خوبين دوستان

راستشو بخواين نميدونم در مورد چي حرف بزنم اصلا حال و حوصله ي نوشتنو ندارم مطلبي هم پيدا نكردم كه بزارم ولي خوب به هر حال نظر بدين در مورد چه موضوعي بگم براتون دوست دارين وبلاگو سوق بدم به طرف اموزشي يا همون داستان و خاطره خوبه؟

به هر حال خواهش ميكنم نظراتتونو بگين كه در مورد چي بنويسم بهتره

ديگه خسته شدم از زندگي يكنواخت و بدون ماجرا دلم ميخواد يه اتفاقي بيافته يه اتفاق خوب

از خدا خواستم كسي رو كه بهم داده ازم نگيره و اونو بيشتر بهم بشناسونه من كه خيلي دوستش دارم اما اونو نميدونم فكر نكنم

اصلا چه ربطي داشت اين حرفا به خدا خودمم نميدونم

اهان بچه ها الان يه چيز جالب به ذهنم رسيد دلم ميخواد وقتي مياين اينجا ارزو و دعاهايي كه از خدا ميخواينو برام بگين

به عبارت ديگه اگه بهت بگن تو ميتوني يه ارزو بكني كه حتما اون براورده ميشه شما چه ارزويي ميكنين؟

منتظر نظراتتون هستم

موفق باشين خدانگهدار


 

نوشته شده توسط خاطره در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 12:35 موضوع | لینک ثابت


تحقیق دانشجویی

آغاز ترم سوم دانشجويى بود كه براى اولين بار استاد مجاورى را سركلاس ديدم. معروف بود كه او استادى محقق و پژوهش‏گر است و در كلاس‏هايش، به تحقيق دانشجويى اهميت زيادى مى‏دهد و سعى دارد تا دانشجويان را پژوهش‏گر بار بياورد.
او در آغاز كلاس، به معرفى اجمالى خود و نيز روش تدريس و سپس روش امتحان گرفتنش پرداخت و از جمله گفت: نمره برگه امتحانى بيست است و تحقيق و كنفرانس به صورت داوطلبانه است و تا چهار نمره جا دارد كه به نمره برگه اضافه شود.
پس از آن، گونه‏اى ديگر از نمره دادن را مطرح كرد كه تا آن زمان نشنيده بودم و برايم بسيار جالب بود. او گفت: اگر كسى بتواند كنفرانسى عالى و تحقيقى خوب بنويسيد، از امتحان معاف خواهد شد و من نمره بيست به او خواهم داد. حال اگر كسى داوطلب اين گزينه است، خود را معرفى كند.
من خيلى وسوسه شدم كه دستم را بلند كنم؛ به خصوص با توجه به اين كه شنيده بودم، استاد سؤالات سختى را در امتحان مطرح مى‏كند و كمتر كسى مى‏تواند بيش از نمره پانزده از برگه امتحانى بگيرد.
سرانجام برترديد خودغلبه كردم و دستم را بالا بردم.
استاد كه بعدها شنيدم اين طرح را در كلاس‏هاى مختلفش مطرح كرده بود و تاكنون داوطلبى براى آن پيدا نشده بود، بسيار خوشحال شد و چند موضوع را مطرح كرد تا من يكى از آن‏ها را انتخاب كنم و من هم يكى را انتخاب كردم.
راستش من تا آن زمان، تحقيق درست و حسابى انجام نداده بودم؛ تنها در دوره دبيرستان به اسم تحقيق، مطالبى را از كتاب‏هاى مختلف كپى‏بردارى و به دبير ارائه مى‏كردم و اين كار را در اين جا، نمى‏توانستم انجام بدهم.
پس از پايان كلاس، به سراغ استاد رفتم و از او پرسيدم: تحقيق خوب به نظر شما، داراى چه شرايطى بايد باشد؟
او جواب داد: اول آن كه از روش تحقيق علمى بهره‏بگيرد. دوم آن كه داراى خلاقيت و نوآورى باشد. سوم آن كه از منابع معتبر بهره بگيرد و چهارم آن كه از جهت نگارش، به زبان معيار فارسى نگاشته شده است و... .
استاد همين طور داشت رديف مى‏كرد و من كه تازه اين حرف‏ها را مى‏شنيدم، گيج شده بودم و خودم را لعنت مى‏كردم كه چرا اين طرح را پذيرفته‏ام. مى‏خواستم انصراف خودم را اعلام كنم؛ اما غرورم اجازه نمى‏داد. تازه فهميدم كه چرا هيچ كس اين طرح استاد را نمى‏پذيرفت و چرا وقتى من اعلام آمادگى كردم، چشم‏هاى بچه‏ها نزديك بود از حدقه در آيد.
به هر حال، راهى براى عقب نشينى نداشتم و بايد اين تحقيق را ارائه مى‏دادم. من نه روش تحقيق علمى را مى‏دانستم و نه با موضوع آشنا بودم تا چه برسد به آن كه بتوانم در آن موضوع نوآورى داشته باشم و... .
به هر ترتيب، از فرداى آن روز شروع به مطالعه كردم و هر كتاب و مجله و روزنامه‏اى را كه احتمال مى‏دادم درباره آن موضوع مطالبى داشته باشد، زيرو رو كردم؛ اما توفيق چندانى حاصل نشد.
حتى به كتابخانه‏هاى بزرگى مانند كتابخانه مجلس، كتابخانه مركزى دانشگاه و... نيز سر زدم و همه جا كتابداران در آغاز به تصور اين كه محققى ژرف‏نگر و عالى مقامم، مرا تحويل مى‏گرفتند؛ اما بعد كه كمى با آن‏ها صحبت مى‏كردم، مى‏فهميدند كه چيزى در چنته ندارم. يادم مى‏آيد يك روز از يكى از كتابداران پرسيدم: آرشِيُوى مجلات شما كجاست؟ و بار ديگر پرسيدم: آيا درباره فَرَويد كتابى داريد؟ او تا چند دقيقه فكر مى‏كرد كه فَرَويد كيست و بعد فهميد كه همان فِروُيد معروف است كه من، نام او را اشتباه گفته‏ام.
هر چه بيشتر مى‏گشتم، نااميدى‏ام افزون‏تر مى‏شد تا اين كه يك روز با بى‏حوصله‏گى به كتابخانه محله‏مان رفتم تا با ورق زدن روزنامه‏ها و مجلات كمى سرحال بيايم.
برروى ميز، مجله‏اى غير معروف نظرم را جلب كرد؛ آن را برداشتم و به ورق زدن آن پرداختم كه ناگاه به مقاله‏اى برخوردم كه عنوان آن عيناً موضوع تحقيق من بود و نويسنده آن، فردى غير معروف به نام على نمازى بود.
با حرص و ولع شروع به مطالعه مقاله كردم و هر چه بيشتر پيش مى‏رفتم، به آن بيشتر علاقه‏مند مى‏شدم. مقاله را كه به پايان بردم، با خود گفتم اين مقاله همه شرايطى را كه استاد مجاورى براى يك تحقيق خوب برشمرد، دارا مى‏باشد.
چند تكه كاغذ برداشتم تا از مقاله فيش بردارى كنم؛ اما پس از مدتى با خودم گفتم، اين مجله كه مشهور نيست و على نمازى بدبخت و بيچاره را هم كه كسى نمى‏شناسد؛ به ويژه بعيد است كه استاد مجاورى با آن همه اشتغالات، اصلاً نام اين مجله و اين نويسنده به گوشش خورده باشد؛ پس چرا زحمت فيش بردارى را بر خود تحميل كنم؛ همين مقاله چاپى را خطّى مى‏كنم و به استاد تحويل مى‏دهم. با همين فكر، مقاله را رونويسى كردم؛ سپس آن را طلق و شيرازه كرده، در حالى كه با خط خوش در صفحه اول مقاله، نام موضوع، استاد و محقق را - كه خودم بودم - نگاشته بودم، آن را سر كلاس بردم و به استاد مجاورى تحويل دادم. استاد تورقى كرد و در حالى كه ناگاه برقى در چشمانش درخشيد، آن را به من پس داد و گفت: مقاله خيلى خوبى است؛ بگير آن را خوب مطالعه كن و هفته آينده آن را كنفرانس بده.
مقاله را تحويل گرفتم و تا هفته آينده، چند بار آن را مطالعه و تمرين كردم تا بتوانم به خوبى از عهده كنفرانس آن برآيم. در اين ميان فرصتى شد تا به كتابخانه‏ها سرى بزنم و جلد و مشخصات بعضى از كتاب‏هايى را كه به عنوان پاورقى و منابع در مقاله آمده بود، ببينم تا استاد باور كند كه مقاله راخودم نوشته‏ام. در همين بازنگرى بود كه خدا را شكر كردم كه استاد مقاله را بدون مطالعه دقيق به من بازگردانده است؛ زيرا اگر آن را مطالعه مى‏كرد، بسيار مايه آبروريزى مى‏شد؛ زيرا در چند جاى متن مقاله، على نمازى به كتاب‏ها و مقالات ديگر خود ارجاع مى‏داد. مثلاً در جايى نوشته بود: من اين مسئله را مكرراً در كلاس‏هايم براى دانشجويان توضيح داده‏ام. و من هم از بس ذوق زده شده بودم، به آن توجه نكرده بودم.
به هر حال، من همه اين موارد را لاك گرفتم و در بعضى از موارد ناچار شدم يك صفحه را دوباره بازنويسى كنم.
هفته بعد با آمادگى كامل سركلاس رفتم و كنفرانسى بسيار عالى از نوشته‏هاى مقاله ارائه دادم. در هنگام ارائه، به وضوح مى‏ديدم كه بچه‏ها چشم‏هايشان چهار تا شده و از اين همه علم و معلومات و تحقيقات بنده در بهت و حيرت فرورفته بودند و لابد با خود مى‏انديشيدند كه چه حيف شد كه تا حال قدر فلانى را نشناختيم.
در پايان ارائه، از بس خوششان آمده بود تا چند دقيقه صداى كف زدن‏هاى آن‏ها قطع نمى‏شد و آفرين و احسنت بود كه از گوشه و كنار به گوش مى‏رسيد. پس از آن كه سكوت برقرار شد، همگى انتظار داشتند كه استاد مجاورى نيز لب به تحسين بگشايد و بى‏درنگ نمره بيستى براى من منظور كند و حتى مى‏شنيدم كه بعضى آهسته خطاب به من مى‏گفتند: خوش به حالت كه بيست را گرفتى و از شرّ امتحان خلاص شدى. برخلاف انتظار، چهره استاد درهم بود و هيچ كس فكر نمى‏كرد كه اين ناراحتى، مربوط به مقاله من باشد.
پس از لحظاتى كه سكوتى سنگين بركلاس حكمفرما شده بود، استاد به كلام آمد و تنها همين چند جمله را گفت: «مقاله بسيار خوبى بود؛ انصافاً محقق آن زحمت فراوانى كشيده است و آقاى ناصف هم خيلى خوب آن را ارائه كرد.
من از آقاى ناصف خواهش مى‏كنم كه حالا كه راه افتاده، براى تقويت هر چه بيشتر خود موضوعى ديگر را انتخاب كند و مقاله‏اى ديگر نيز بنويسد تا بعد فكرى براى نمره او بكنم.
من كه داغ بودم، در آن هنگام متوجه نشدم كه استاد چه ظريفانه ميان محقق و ارائه كننده، تفاوت گذاشته است.
راستش از صحبت‏هاى استاد و عدم استقبال پرشور او كمى ناراحت شدم؛ اما به روى خود نياوردم و پيشنهاد او را براى نگاش مقاله‏اى ديگر با موضوعى كه مشخص كرده بود، پذيرفتم.
بعد از آن استاد شروع به تدريس كرد و در ضمن تدريس، به صورتى ماهرانه بدون آن كه هيچ كس تصور كنايه‏اى بودن صحبت‏هاى او را بكند، بحث را به مقوله «سرقت ادبى» و رواج آن و زشتى‏هاى اين كار كشانيد و مثال‏هايى زد كه چگونه بعضى بخشى يا تمام مطالب يك نويسنده را سرقت كرده، به نام خود آن را به چاپ مى‏رسانند.
صحبت‏هاى استادبه گونه‏اى ظريفانه بود كه حتى خود من هم تصور نمى‏كردم كه به من كنايه مى‏زند.
عصر همان روز به كتابخانه محله‏مان رفتم و از كتابدار تمام شماره‏هاى آن مجله غير معروف را خواستم. در حين جست و جو، مشاهده كردم كه آقاى على نمازى باز هم مقاله‏اى در يكى از شماره‏ها با همان عنوان موضوع تحقيق من دارد.
خوشحال شدم و شروع به رونويسى آن كردم؛ در حالى كه مواظب بودم كه مواردى را كه نمازى به كتاب‏ها و مقالات و كنفرانس‏ها و كلاس‏هاى خود اشاره مى‏كند، حذف كنم و در همان حال دائماً به حال او غصه مى‏خوردم كه چرا كسى او را نمى‏شناسد. همان روز مقاله را تماماً پاك‏نويس كردم؛ اما صلاح ندانستم آن را به زودى به استاد تحويل دهم؛ زيرا احتمال مى‏دادم كه دستم رو مى‏شود.
چند روز بعد براى كارى به اتاق گروه رفته بودم. برروى ميز كوچك وسط اتاق، چشمم به نامه‏اى افتاد كه تا مدتى مرا در بهت و حيرت فرو برد. نامه از دفتر همان مجلّه غير معروف بود كه پشت آن نوشته بود: دانشگاه... دانشكده... برسد به دست استاد على نمازى. با خود گفتم: عجب! على نمازى استاد همين دانشكده و در همين گروه است؛ پس چگونه نام او تا به حال در دانشكده به گوشم نخورده است.
با كمى اضطراب و واهمه روبه يكى از اساتيد گروه كردم و از او پرسيدم: اين استاد على نمازى كيست؟ او جواب داد: او همان استاد مجاورى خودمان است كه با نام مستعار، با اين مجله همكارى دارد.
از اين جواب اتاق دور سرم چرخ خورد. خودم را روى صندلى انداختم و سرم را گرفتم. كسى نفهميد چرا اين طور شدم. با كمى آب قند، حال خودم را پيدا كردم و از اتاق بيرون رفتم.
فرداى آن روز كه حال بهتر شده بود، تصميم گرفتم به جبران سرقتى كه از على نمازى يا همان استاد مجاورى كرده بودم و به جهت قدرشناسى از رفتار كريمانه استاد كه آبروى مرا نبرده بود، تحقيقى جدى پيرامون موضوع دوم انجام دهم و با تلاش و كوشش زيادى كه كردم، موفق شدم و توانستم مقاله‏اى با قلم خودم نوشته، با بيان خودم آن را در كلاس ارائه دهم. حتى به جايى رسيده بودم كه مى‏توانستم نظريات على نمازى را مطرح كرده، آنها را به نقد بكشم و چه زيبا شكفته مى‏شد، گونه‏هاى استاد مجاورى، وقتى كه سركلاس نام على نمازى را مى‏آوردم و به بيان ديدگاه‏هاى او پرداخته، گاهى به نقد آن‏ها مى‏پرداختم.
اين بار چهره استاد پس از ارائه مقاله، بسيار بشاش بود و استاد بسيار از من تعريف كرد و مرا تحسين نمود و با دست و دلبازى، نمره بيست را براى من منظور كرد.
اما هيچ يك از دانشجويان متوجه نشد كه علت تفاوت برخورد استاد با من، در اين دو ارائه چه بود.


 

نوشته شده توسط خاطره در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 11:5 موضوع | لینک ثابت


ماه مبارک رمضان بر تمامی مسلمین جهان مبارک

سلام بچه ها

خوبین؟

خوب منم میخواستم که فرا رسیدن این ماه مبارک رو رمضان کریم به همه ی ایرانیان عزیز تبریک بگم انشاالله که همیشه سلامت و موفق باشین

خدانگهدار


 

نوشته شده توسط خاطره در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 13:4 موضوع | لینک ثابت


آقای رئیس شکم گرسنه بخشنامه حالیش نمیشه !!!

«لارى» و من در يك كارخانه توليد گاز، مهندس جزء بوديم و اين، يعنى كارمند معمولى بوديم. آن چه كه مى‏شد زير عنوان «مراسلات كتبى» طبقه‏بندى كرد، به روى ميز تحرير پهن دو نفره‏اى مى‏آمد كه ما در دو سوى آن، روبه‏روى هم نشسته بوديم. اداره مركزى، در پايين شهر، سيل سرسام‏آورى از دستورالعمل‏ها و مقرراتى را كه بايد به اجرا درآيند براى ما مى‏فرستاد.
در كارخانه، مهندسان جزء، زيردست هر كسى بودند؛ جز كارگران مكزيكى. براى آنها، ما تجسمى از مسئولان دست نيافتنى و ناشناختنى پرداخت بوديم. ما «سينيور مواجب» بوديم.
مكزيكى‏ها، كارگران معركه‏اى بودند. در بين آنها، اشرافيان آتشكارها بودند؛ مردان گنده‏اى كه هشت ساعت نوبتكارى‏شان را در حرارت شديد دستگاه تقطير، هركول‏وار كار مى‏كردند. زغال را با بيلچه‏هاى عظيمى برمى‏داشتند و بدون نشانه‏گيرى، به طرف دريچه كوره پرتاب مى‏كردند. خاك زغال، مانند آبى سياه رنگ، از دهانه لوله‏اى با فشار قوى، از بيلچه‏شان مى‏ريخت و هيچ گاه هم از روزنه كوچك كوره به خطا نمى‏رفت. آتشكارها، هنگام كار، تا كمر برهنه مى‏شدند و غرور و وقارى خاص خود داشتند. عده كمى از عهده چنين كارى برمى‏آمدند و آنها، همان عده كم بودند.
شركت به كارگران خود در هر ماه، دو بار پرداخت مى‏كرد؛ در پنجم و بيستم هر ماه؛ اما اين براى مكزيكى‏ها مسخره بود. كدام مردى است كه بتواند پولش را پانزده روز نگه دارد. اگر كسى مى‏توانست بيش از سه روز پولش را ذخيره كند، آدم خسيسى بود و تا حالا سينيور، چه وقت بوده كه خون اسپانيايى در رگ‏هاى خسيسى جارى باشد؟ بنابراين، براى آتشكاران ما عادتى شده بود كه هر سه يا چهار روز يك بار بيايند و پولى را كه طلب داشتند، دريافت كنند.
در مقررات شركت هم، از اين بابت، نوعى انعطاف‏پذيرى وجود داشت و به همين سبب، لارى و من، اوراق لازم را به اداره مركزى مى‏فرستاديم و «مساعده حقوق» كارگران را دريافت مى‏كرديم؛ اما يك روز، «اداره مركزى» با ارسال بخش‏نامه‏اى ما را مورد عنايت قرار داد. در آن آمده بود:
«به سبب سوء استفاده بيش از حد از مقررات دريافت مساعده حقوق، از اين پس، هيچ گونه مساعده‏اى به كاركنان پرداخت نمى‏شود؛ مگر در موارد ضرورت حياتى».
هنوز از چسباندن بخش‏نامه فارغ نشده بوديم كه آتشكار «خوآن گارسيا» وارد شد و تقاضاى مساعده كرد. به بخش‏نامه اشاره كردم و او زير لب به كندى آن را خواند و بعد گفت: «اين يعنى چه؛ اين ضرورت حياتى»؟
با حوصله برايش توضيح دادم كه شركت، مهربان و دل‏سوز است؛ اما اين پرداخت مكرر مساعده هم كار سخت و شاقى است. اگر كسى بيمار باشد يا پول به علت‏هاى ديگر، مورد نياز فورى‏اش باشد، آن وقت شركت در مقررات، استثنا قائل مى‏شود.
خوان گارسيا كه كلاهش را پى در پى در دست‏هاى بزرگش مى‏چرخاند، گفت:
«پس من پول خودم را نمى‏توانم بگيرم»؟
- خوآن، روز پرداخت حقوق بعدى، بيستم ماه است.
به سكوت از اتاق خارج شد و من كمى از خودم خجالت كشيدم. در آن سوى ميز، به لارى نگاه كردم؛ اما او هم چشمانش را از من دزديد.
طى دو ساعت بعد، آتشكاران ديگر هم آمدند و به بخش‏نامه نگاه كردند؛ برايشان توضيح داده شد و سرسنگين بيرون رفتند؛ بعد ديگر كسى نيامد. آن چه را كه ما نمى‏دانستيم، اين بود كه خوآن گارسيا، پيت مندوزا و فرانسيسكو گونزالز، خبر را پخش كرده بودند و هر مكزيكى كارخانه، مقررات جديد را براى هر مكزيكى ديگرى توضيح مى‏داد؛ «حالا براى گرفتن پول، زن بايد بيمار باشد. دوا بايد براى بچه لازم باشد».
صبح روز بعد، زن خوآن گارسيا عملاً به حال مرگ افتاد. مادر پيت مندوزا به زحمت تا فردا زنده مى‏ماند و يك اپيدمى حسابى بين بچه‏ها شايع شد. براى تنوع، يك پدر بيمار هم وجود داشت. ما حدس مى‏زديم كه پيرمرد واقعاً بيمار نباشد؛ اما هيچ مكزيكى جز اين درباره‏اش فكر نمى‏كرد. به هر حال، كسى به لارى و من حق نمى‏داد كه در زندگى خصوصى مردم دخالت كنيم. بنابراين، اوراق را تكميل كرديم و جمله‏اى توضيحى هم بابت «ضرورت حياتى» به آن افزوديم و به اين ترتيب، همه افراد به پولشان رسيدند.
اين كار، يك هفته‏اى ادامه داشت تا اين كه مقررات جديدى، موجز و صريح، به دستمان رسيد كه مى‏گفت: «از اين پس به كاركنان فقط در تاريخ‏هاى پنجم و بيستم حقوق پرداخت مى‏شود و هيچ استثنايى پذيرفته نخواهد شد؛ جز در مورد كسانى كه خدمت شركت را ترك مى‏كنند».
بخش‏نامه به تابلو نصب شد و ما هم موقرانه به شرح اهميت آن پرداختيم؛ «نه، خوآن گارسيا، ما نمى‏توانيم مساعده‏اى به تو بدهيم. از بابت زنت، عموزاده‏ات و عمه‏ات متأسفم؛ اما مقررات جديدى آمده است».
خوآن گارسيا بيرون رفت و مدتى در اين باره فكر كرد و بعد فكرش را به صداى بلند با مندوزا گونزالز و آلايا در ميان گذاشت و آن گاه، صبح روز بعد، بازگشت و گفت: «من از اين شركت مى‏روم. من كار ديگرى پيدا كرده‏ام؛ حالا حقوقم را مى‏دهى»؟
برايش استدلال كرديم كه شركت ما شركت خوبى است و كاركنانش را مانند بچه‏هايش دوست دارد؛ اما آخر سر حقوقش را پرداختيم؛ چون خوآن گارسيا شركت را ترك كرد؛ درست مثل گونزالو، مندوزا، اوبريگن، آلايا و اورتز كه بهترين آتشكاران شركت ما بودند و جانشينى برايشان پيدا نمى‏شد.
لارى و من، به همديگر نگاه كرديم؛ مى‏دانستيم كه تا سه روز ديگر چه پيش خواهد آمد. يكى از وظايف ما اين بود كه هر صبح سرى به صف كاركنان جوياى كار بزنيم و كارگران موقت را براى كارهايى جزئى استخدام كنيم. هر كسى كه مى‏توانست سر پا بايستد و جلو بيايد و تقاضاى كار كند، پذيرفته مى‏شد. پيش از آن، هيچ گاه برايمان پيش نيامده بود كه صنعت‏گران ماهرى مانند آتشكاران را براى كارهاى جزئى استخدام كنيم؛ اما حالا پيش آمده بود.
سركارگر روزكارمان، دست‏هايش را به هم مى‏ماليد و به درگاه قادر متعال مى‏ناليد كه چرا بايد او شخصاً زغال‏هاى صنعتى را با بيل به داخل كوره بريزد؛ در حالى كه كارگران ماهرى مانند گارسيا، مندوزا و ديگران، خاموش و صبور در صف ايستاده‏اند و منتظرند كه استخدامشان كنند. معلوم است كه ما هم استخدامشان كرديم. كار ديگرى از دستمان برنمى‏آمد.
از آن پس، هر روز صفى از آتشكاران مستعفى داشتيم و صف ديگرى از آتشكاران جوياى كار. نامه‏نگارى‏مان حسابى پيچيده شده بود. اداره مركزى، مستأصل شده بود. سيل نامه‏هايى كه نشان مى‏داد خوآن گارسيا استعفا داده و دوباره استخدام شده است، كلافه‏شان مى‏كرد. گاهى اتفاق مى‏افتاد كه به سبب كندى مسئولى در ثبت موارد استعفا، نام گارسيا در آن واحد، دوبار در صورت حقوق مى‏آمد. تلفن ما از بام تا شام زنگ مى‏زد و ما هم بردبارانه و صبورانه توضيح داديم كه «اگر كسى بخواهد خدمت شركت را ترك كند، ما چه كارى مى‏توانيم بكنيم؛ علاوه بر اين، آتشكارى موجود است و كارخانه هم به آتشكار احتياج دارد؛ خوب، ما هم استخدامش مى‏كنيم».
در اين گير و دار، اداره مركزى بخش‏نامه ديگرى برايمان فرستاد. بخش‏نامه را خواندم؛ سوتى كشيدم. لارى هم كه در آن نگاه كرد و گفت: «بعد از اين، اين جا حسابى خلوت مى‏شود». در بخش‏نامه آمده بود: « از اين پس، كارگران مستعفى نبايد پيش از اقتضاى سى روز از تاريخ استعفايشان، دوباره استخدام شوند».
نوبت استعفاى مجدد خوآن گارسيا بود. به همين خاطر، به سراغمان آمد. بخش‏نامه را نشانش داديم و روشنش كرديم كه اگر امروز استعفا دهد، روز بعد، ايستادنش در صف بى‏فايده خواهد بود؛ «خوآن! سى روز، مدت زيادى است».
موضوع بااهميتى بود و او را مدتى به فكر فرو برد. براى گونزالز، مندوزا، آلايا و اورتز هم همين طور بود. با وجود اين، سرانجام همه آمدند و استعفا دادند.
سعى كرديم به آنها بفهمانيم كه از رفتنشان متأسفيم و آنها هم كه اين بار، براى هميشه مى‏رفتند، موقرانه با ما دست دادند و خداحافظى كردند. لارى و من، پس از رفتن آنها به هم نگاه كرديم. هر دو مى‏دانستيم كه هيچ كدام نمى‏خواهيم در اين نبرد، اداره مركزى پيروز شود. روز غم‏انگيزى بود.
صبح روز بعد، سر و كله همه‏شان، دوباره در صف پيدا شد و خوآن گارسيا با وقار تمام به من گفت كه آتشكار است و دنبال كار مى‏گردد.
گفتم: «فايده ندارد خوآن! سى روز ديگر بيا. من كه به تو اخطار كردم».
چشمانش را بى آن كه پلك بزند، راست به چشمانم دوخت و گفت: «حتماً اشتباهى رخ داده سينيور! من مانوئل هرناندز هستم؛ من آتشكارم و در «پوئپلو» و «سانتافه» و خيلى جاهاى ديگر كار كرده‏ام».
من هم به او نگاه كردم و زن بيمار، بچه‏هايى را كه بدون دوا مانده بودند، مادرزنى كه در بيمارستان بسترى شده بود و استعفاها و دوباره استخدام شدن‏هاى بسيار را به خاطر او آوردم. مى‏دانستم كه كارخانه توليد گاز در پوئپلو هست و در سانتافه نيست؛ اما به من چه كه با مردى درباره اسمش جر و بحث كنم؟ آتشكار، آتشكار است و به همين سبب، من هم استخدامش كردم. به همين دليل، گونزالز را هم كه قسم مى‏خورد اسمش «كاره‏را» است و آيالا را كه بى‏شرمانه خودش را «اسميت» معرفى مى‏كرد، استخدام كردم.
سه روز بعد، استعفاهاى مجدد شروع شد و طى سه هفته، ليست حقوق ما به تاريخ آمريكاى لاتين شباهت پيدا كرده بود. اسم هر كسى در آن ديده مى‏شد؛ لوپز، اوبرگان، ويلا، دياز، باتيستا، گومز و حتى سن مارتين و بوليوار.
عاقبت لارى و من كه از ديدن قيافه‏هاى آشنا با اسم‏هاى غريبه خسته شده بوديم، رفتيم به سراغ رئيس كارخانه و ماجرا را از سير تا پياز برايش تعريف كرديم. او در حالى كه سعى مى‏كرد جلو پوزخندش را بگيرد، گفت: «عجب مسخره‏اى»!
روز بعد، بخش‏نامه‏ها كنده شدند. ما هم معروف‏ترين آتشكارهايمان را به دفتر احضار كرديم و تابلو را نشانشان داديم كه يعنى ديگر مقرراتى در بين نيست. لارى عبوسانه به آنها گفت: «اين دفعه كه استخدام مى‏شويد، لطفاً خودتان را به اسمى كه بيش از همه مى‏پسنديد، معرفى كنيد؛ چون قرار است فقط همين يك اسم در دفترها ثبت شود».
به ما نگاه كردند و به تابلو و بعد براى اولين بار پس از يك كشمكش طولانى، دندان‏هاى سفيدشان به خنده‏اى برق زد و گفتند: «چشم، سينيور»! به اين طريق، غائله خاتمه يافت.


 

نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 ساعت 13:57 موضوع | لینک ثابت


روز زن مبارك

سلام دوستان خوبين؟ من خوبم

ميخواستم روز ميلاد با سعادت حضرت فاطمه الزهرا (س) را به همه ي مسلمانان جهان به خصوص ايرانيان عزيز و همچنين روز گران قدر زن و مادر را تبريك و تهنيت بگم

اميدوارم هميشه سعادتمند و پيروز باشين

ممنونم خدانگهدار

 

TinyPic image


 

نوشته شده توسط خاطره در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 16:49 موضوع | لینک ثابت


پشت دیوار سنگی

زنگ را براى بار دوم فشرد. باز هم كسى جواب نداد. عقب رفت. دو طبقه نوساز از سنگ سفيد. ديوارها در شاخه‏هاى پيچك و ياس پوشيده بود. تمام خانه‏هاى كوچه نو و براق و سبز بودند. پشت در بيشتر اين خانه‏ها انتظار كشيده بود. «كاش به جاى ايستادن پشت در، الان در يكى از اين خانه‏ها روى مبلى لميده بود». هر بار اين آرزوى كوچك سراغش آمده بود.
اما امشب حتى حوصله آرزوهايش را هم نداشت. حياط بزرگى خانه را از كوچه دور مى‏كرد. نور چراغ طبقه دوم روى سر درخت‏ها افتاده بود. طبقه اول تاريك بود. از حياط موسيقى كلاسيك ملايمى شنيده مى‏شد. دوباره آدرس را نگاه كرد: پلاك 18 طبقه اول.
نمى‏دانست برگردد يا باز هم صبر كند. امشب براى هيچ تصميمى عجله نداشت. به تنه اقاقياى بلند و پر شاخه كنار جوى تكيه كرد. برگ‏هاى بالاى سرش در تاريكى، آهسته مى‏جنبيدند. سايه شاخه‏ها روى پياده‏رو مى‏لرزيد. رگه‏هاى مهتاب از لاى چتر بزرگ اقاقيا روى بدنش مى‏ريختند. اگر با رؤيا دعوا نكرده بود، حتماً اين شب شاعرانه، دلش را مى‏لرزاند. شايد زير لب سوت مى‏زد، شايد ترانه‏اى زمزمه مى‏كرد، ولى حالا نه! طعم گس زبانش حوصله هر كارى را از او مى‏گرفت. تصوير صورت خيس رؤيا از صبح تا حالا آزارش داده بود.
- جنايت كردم يا دزدى كه اين همه الم شنگه راه‏انداختى؟ اين قدر هم من توى اين خونه حق ندارم. خونه‏اى كه يك ساله دارم توش جون مى‏كنم. خودت صبح تا نصف شب بيرونى؛ من بايد بنشينم و در و ديوارها را نگاه كنم. بعد از يك سال چهار تا از دوست‏هاى مدرسه‏ام رو دعوت كردم، انگار گناه كبيره كردم.
- بله، بايد هم حاتم طايى بشى و مرتب مهمانى راه بندازى. خودت كه نمى‏رى صبح‏ها كف مغازه بشورى از غروب تا نصف شب هم توى اين دود و دم خيابان‏ها بچرخى. پول از آسمان مى‏ريزه كف دستت.
- بى‏انصاف! اين اولين باره كه من اصلاً اسم دوستامو مى‏آرم. كى من بريز و بپاش كردم! ( بغض صدايش را لرزانده بود) خودم يك غذاى كم خرج درست مى‏كنم، تو رو خدا آبروى منو جلو دوست‏هام نبر.
مرد يكى از شاخه‏هاى بالاى سرش را خم كرد و شكست. خودش هم خوب مى‏دانست، موضوع خرج فقط بهانه است.
پس چرا اين مهمانى ساده اين همه آزارش داده بود؟ شاخه را پرت كرد توى جوى. آب نتوانست شاخه به آن بزرگى را ببرد. شاخه همان جا به كناره‏هاى جوى گير كرد. آب از رو و اطرافش گذشت. ساعتش را نگاه كرد. دوست‏هاى رؤيا لابد الان همه رسيده‏اند و سخت گرم حرف و خنده‏اند. طبقه اول هنوز تاريك بود. جلو رفت تا زنگ بالايى را بزند. كنار ديوار كه رسيد، صداى موزيك يك دفعه قطع شد. صداى آهسته يك مرد جاى آن را گرفت.
- دلم پوسيد. چرا خانه را اين جورى تاريك كردى؟
- دارم «آرامش» مى‏گيرم. مى‏دانى كه بايد توى تاريكى باشه. داشتم به يك حس خوب مى‏رسيدم. جناب عالى خرابش كردى.
- ببخشيد كه ما شب‏ها مجبوريم بياييم خونه، شام داريم؟
- نه، پيتزا سفارش دادم.
- اين‏جا توى حياط با اين صداى نوار كه زنگ را نمى‏شنوى.
صداى گفت‏وگوها دور شد. آمد زنگ را بزند. كه فرياد همان زن دستش را روى زنگ خشكاند.
- تو هيچ كارى نمى‏تونى بكنى. بليت گرفتيم. هتل هم رزرو كرديم. قبلاً اين بحث را با هم كرديم. دوباره شروع نكن.
- نمى‏گم نرو. خوب بيا با بچه با هم بريم.
- فقط همينم مونده. مى‏خوام برم اون جا، يك نفسى بكشم. نه حوصله چشم غرّه‏هاى تو را دارم، نه حوصله نق‏نق كردن‏هاى اونو. مى‏خواهيم مثل همون قديم‏ها با افسانه بريم خوش باشيم. براى خودت راحت‏تر كه نيايى.
- آره مى‏دونم. داستان‏هاى سفر پارسالتونو از گوشه كنار شنيدم. پس بچه چى؟
- اگه مى‏خواهى خودت همين جا نگهش دار. اگر هم حوصله ندارى ببر خانه مامان! بيخودى هم اخم نكن. يادت باشه من همان اول بهت گفتم. تو نمى‏توانى آزادى و فرديت منو بگيرى.
(چند ثانيه‏اى سكوت مى‏شود). «باور كن وقتى برگردم زندگيمون گرم‏تر مى‏شه! چون دلمون براى هم تنگ مى‏شه». صداى فريادها و لحن زن تمام تنش را مورمور كرد. صداى كشيده شدن شاخه كنده شده به كناره‏هاى جوى آمد. آب بالاخره شاخه را از جا كنده بود و داشت مى‏برد.
به خود آمد. پشت در خانه مردم ايستاده بود و داشت حرف‏هاى خصوصى شان را گوش مى‏كرد. از فكر اين كه كسى او را ديده باشد تنش لرزيد. زنگ طبقه اول را براى بار سوّم فشرد، به سمت موتور برگشت. زير نور نقره‏اى چراغ كوچه، موتورش دوست‏داشتنى‏تر شده بود. اصلاً هر وقت با رؤيا دعوايش مى‏شد موتورش قشنگ‏تر از هميشه مى‏شد. در صندوق را باز كرد. جعبه سفيد آخرين پيتزا را بيرون كشيد.
***
انگار صداى زن روى نوار لاستيكى چرخ‏هاى موتور ضبط شده بود. با هر دور چرخ صداى فرياد سرد و بى‏احساسى كه از پشت ديوار سنگى شنيده بود در گوشش پخش مى‏شد.
يك دفعه حس كرد دلش براى رؤيا تنگ شده است. انگار ماه‏ها بود كه او را نديده بود. مهمانى دوره برايش سخت بود چون نمى‏خواست دوست‏ها هنوز يك گوشه دل رؤيا را داشته باشند. موضوع خرج فقط بهانه بود. دلش مى‏خواست فكر كند امشب هم رؤيا مثل هر شب تنها در اتاق منتظر نشسته است تا صداى موتور از دور بيايد.
از خودش بدش آمد. از اين كه ترجيح مى‏داد الان رؤيا غمگين و تنها باشد تا اين كه با دوستانش حرف بزند و بخندد. از كى اين قدر خودخواه شده بود؟ اصلاً اين خودخواهى بود؟ گيج شد.
دوباره صداى بغض‏آلود رؤيا آمد: «يك غذاى كم خرج درست مى‏كنم». تقصير خودش است. اين قدر بزرگوارانه با سختى‏هاى زندگى او كنار آمده كه او يادش رفته اين همان دختر مدرسه‏اى يك سال پيش است.
مادر گفته بود: «خيلى دختر محجوبى است، چشم من را هم خيلى گرفته. ولى بايد يك سال ديگر صبر كنى. بايد ديپلم‏اش را بگيرد». صبر كرد. هر صبح پشت پنجره ايستاد. از بالا چادر او و قدم‏هايش را نگاه كرد و باز صبر كرد. آن يك سال چه قدر دير و اين يك سال چه زود گذشته بود.
رؤيا داشت مى‏گفت: «فقط چند تا از دوست‏هاى مدرسه مو» كه دوباره از جايى لابد از همان چرخ‏هاى موتور صداى فرياد زن آمد: «يك هفته مى‏خواهم! تو حق ندارى فرديّت منو بگيرى»!
آقا برو، خيالت راحت باشد. اگر سفارش آمد، خودمان مى‏رسانيم.
شرمنده‏ام.
با سرعت روى موتورش پريد. خيابان تاريك را شكافت و دور شد. زير نور يكى از چراغ‏هاى خيابان ساعتش را نگاه كرد. دير شده بود. ممكن بود نتواند به موقع برسد آن وقت! سر چهار راه جلوى كاميونى كه بار آجر داشت پيچيد. راننده سرش را بيرون آورد و ناسزايى گفت. ولى موتور در خيابان تاريك سمت راست گم شده بود و چيزى نمى‏شنيد. دستش را روى دسته‏ها محكم فشرد. صورت رؤيا انگار از عمق تاريكى خيابان به او خيره بود. پرده‏ها را كشيده بودند تا از بيرون پيدا نباشند. هيچ كس پشت پرده، نيامد. يعنى هيچ كس صداى موتور را نشنيده بود. دلش يك جورى شد. دستش را روى زنگ گذاشت. حس و هيجان نوجوانى را داشت كه زنگ خانه‏اى را مى‏زد و فرار مى‏كند.
صداى دختر غريبه‏اى جواب داد: « بله، بفرماييد». (همهمه و خنده‏هاى دخترانه‏اى از بلندگوى دربازكن به ميان سكوت كوچه ريخت).
- ببخشيد، پيتزا را آوردم.
(صدا كمى دور شد، معلوم بود گوشى را كنار گرفته).
بچّه‏ها، رؤيا امشب سنگ تمام گذاشته. ديگر پيتزا براى چى سفارش دادى؟ اين همه غذا كه هست. (همهمه‏ها و خنده‏ها بلندتر مى‏شود. صداى دختر ديگرى از دور مى‏آيد: كاش به جاى اين همه زحمت، يك كم آن اخم‏هاتو باز مى‏كردى، رؤيا. معلوم نيست امشب چت شده است!)
مرد سرش را جلو آورد: خانم سرد مى‏شود، لطفاً بگوييد زودتر بيايند پايين.
صورت گيج و هراسان رؤيا را مجسم كرد. رؤيا به دوستانش نگفته بود شوهرش چه كاره است. و لابد حالا فكر مى‏كرد او آمده تا زهرش را بريزد. تا آبرويش را پيش دوستانش ببرد. در باز شد. چادر گل دار رؤيا چهارچوب خالى در را پر از رنگ كرد.
- خانم ببخشيد، اين چهار تا پيتزا را شوهرتان سفارش داده.

 

images.8f8.jpg, hosted by TheImageHosting.com


 

نوشته شده توسط خاطره در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 ساعت 22:1 موضوع | لینک ثابت


ژتون هم بععله....

به ساعتش نگاه مى‏كند. با دست به پيشانى‏اش مى‏كوبد: ببين چى شد، داشت يادم مى‏رفت. با عجله از پله‏ها پايين مى‏رود. دنبالش مى‏دوم: كوچيك آقا، كوچيك آقا، كجا با اين عجله ؟
در حالى كه شتابان از من فاصله مى‏گيرد، فرياد مى‏زند: آمفى تئاتر، تمرين دارم. يك نمايشنامه.
- اى بابا، نمايشنامه از كجا آمده؟ چنين برنامه‏اى نداشتيم. كوچيك آقا جوابى نمى‏دهد. نمى‏دانم چه كنم. آيا بايد دنبالش بروم يا نه؟ ندايى از درون مرا به رفتن مى‏خواند. هر چه باشد من مسؤول كارهاى اويم و بايد بدانم كجا و با چه كسانى آمد و شد دارد. آرام آرام به طرف آمفى تئاتر مى‏روم و روى يكى از صندلى‏ها مى‏نشينم. گروهى نمايشى را تمرين مى‏كنند. كوچيك آقا را مى‏بينم كه در كوچه پس كوچه‏هاى شهر پرسه مى‏زند. شهرى پر از خانه‏هاى گلى كوچك و بزرگ و اطرافش پر از نخلستان. هوا تاريك و روشن است. به مسجد مى‏رسد. رو به روى مسجد خرابه‏اى است. در خرابه آتشى روشن است. كودك و مردى ميانسال كنار پير مردى گرد آتش نشسته‏اند. كوچيك آقا نزديك مى‏رود و سلام مى‏كند. جوابش را مى‏دهند و جايى كنار آتش به او تعارف مى‏كنند.
- شما سه نفر اين جا چه مى‏كنيد؟ كه هستيد؟
پيرمرد پاسخ مى‏دهد: من مسكينم.
كودك مى‏گويد: من يتيمم
مرد ميانسال جواب مى‏دهد: من اسيرم.
پيرمرد به كوچيك آقا مى‏گويد: روزه هستى ؟
- بله
- خدا قبول كند.
مرد ميانسال مى‏گويد: تو مى‏توانى سه روز پشت سر هم روزه بگيرى و شب‏ها فقط با آب افطار كنى ؟
كوچيك آقا به فكر فرو مى‏رود، مگر ممكن است؟ هيچ آدمى تحمل آن را ندارد: نه، نمى‏توانم.
كودك مى‏گويد: اگر به تو بگويم بچه هايى به سن من و حتى كوچك‏تر از من اين گونه روزه گرفته‏اند باور مى‏كنى ؟
كوچيك آقا سكوت مى‏كند.
پيرمرد ادامه مى‏دهد:آن خانه گلى كوچك چسبيده به مسجد را مى‏بينى ؟
- بله.
- در آن جا، خانواده‏اى زندگى مى‏كنند. دو پسر خردسال دارند كه چند روز پيش سخت مريض شدند. زن و مرد نذر كردنداگر بچه هايشان خوب شوند، سه روز پياپى روزه بگيرند.
- بچه‏ها خوب شدند؟
-بله اولين روزه را كه گرفتند، موقع افطار من به در خانه شان رفتم‏و تقاضاى خوردنى كردم. مرد خانه نان جوينى به من داد. همسر و دو طفل خردسالش نيز چنين كردند.
پسرك يتيم مى‏گويد: شب دوم من رفتم. درست موقع افطار به من قرص‏هاى نان جو رسيد.
اسير مى‏گويد: و شب سوم من رفتم. سهم من نيز چون اين دو نفر بود.
شعله‏هاى آتش رو به خاموشى مى‏رود و سپيده كم كم سر مى‏زند.
پيرمردمى گويد:
- امروز بايد به خارج از شهر برويم. مى‏گويند مسيحيان نجران براى مباهله با پيامبر(ص) آمده‏اند.
مسكين و يتيم و اسير مى‏روند. كوچيك آقا به خاكسترهاى آتش خيره مى‏شود. مسيحيان نجران بيرون شهر زير سايه درختى منتظرند. لباس‏هاى زر بفت پوشيده‏اند و صليب به گردن آويخته‏اند.
بزرگ آن‏ها مى‏گويد: به يقين ما بر حق هستيم و عيسى(ع) پسر خداست. اگر دست به دعا برداريم،مسلمانانى كه براى مباهله مى‏آيند به عذاب خدا دچار خواهند شد. انتظارشان ديرى نمى‏پايد. يكى از اسقف‏ها به دور دست اشاره مى‏كند. آمدند، آن كه جلوتر است پيامبر اسلام(ص) است پشت سرش دامادش، نفر سوم دخترش و آن كودك هم دو نوه‏هايش. هيئت نمايندگى نجران شگفت زده مى‏شوند. بزرگ مسيحيان مى‏گويد: چرا محمد(ص) جگر گوشه‏هاى معصوم و بى گناه و يگانه دختر و يادگارش را به صحنه مباهله آورده؟ چقدر به دعوت و دعاى خود اعتقاد راسخ دارد. اگر مرددّ بود، عزيزان خود را در معرض بلاى آسمانى و عذاب الاهى قرار نمى‏داد.
يكى از كشيشان مى‏گويد:من چهره هايى مى‏بينم كه هر گاه دست به دعا بردارند، بزرگ‏ترين كوه‏ها از جا كنده مى‏شود. هرگز درست نيست با اين قيافه‏هاى نورانى و افراد با فضيلت مباهله كنيم. بعيد نيست همه نابود شويم. ممكن است دامنه عذاب گسترش پيدا كند و همه مسيحيان جهان را در بر گيرد. و آن وقت در روى زمين يك مسيحى باقى نمى‏ماند.
به تدريج مسلمانان بسيار بر صحنه مى‏آيند و اطراف را پر مى‏كنند. كوچيك آقا هم در ميان جمعيت ديده مى‏شود.
مسيحيان نجران پس از مشورت از مباهله منصرف مى‏شوند. يكى از كشيشان فرياد مى‏زند: از مباهله چشم پوشيديم. ما براى صلح و مذاكره آماده‏ايم. يكى از مسيحيان با دست به سمتى اشاره مى‏كند: اين محمد(ص) است كه نزديك شده برويم و مذاكره كنيم. آنگاه همه مسيحيان به قسمتى كه آن مرد اشاره كرد مى‏روند و از صحنه خارج مى‏شوند. جمعيت حاضر در صحنه همهمه كنان پراكنده مى‏شود. در اين لحظه كارگردان به صحنه آمد و از همه تشكر مى‏كند: خوب، اين آخرين تمرين بود. خسته نباشيد. ان شاء الله فردا اجراى رسمى داريم. فردا ساعت 6 بعد از ظهر هيمن جا. بازيگران لباس‏ها و ريش و سبيل‏هاى مصنوعى را در مى‏آورندو كم كم پراكنده مى‏شوند. كوچيك آقا را مى‏بينم كه سمت در خروجى مى‏رود: كوچيك آقا، كوچيك آقا.
- اين جا چه مى‏كنى يك لحظه نمى‏توانى پى كارت بروى ؟
- اى بابا سخت نگير، ما كه كارى با تو نداريم.
- همه جا مثل سايه دنبالمى، چه كار مانده كه نكردى ؟
لبخند مى‏زنم تا كمى آرام شود: خوب بازى كردى از بقيه بر جسته‏تر بود، خوشم آمد. كوچيك آقا كه معلوم است از سخن من خوشحال شده، مى‏گويد: جدى ؟
- باور كن، معركه بازى مى‏كنى. چطور شد رفتى نمايش، يادم نيست چيزى گفته باشم در اين مورد.
- راستش پيشنهاد يكى از بچه‏هاى اتاق بغلى بود....
وارد خوابگاه مى‏شويم. با ورودمان همه ساكت مى‏شوند. بى چاره كوچيك آقا حق دارد ناراحت شود. من هم جاى او بودم ناراحت مى‏شدم. اصلا خود شما برويد جايى كه چند نفر در حال صحبت كردن باشند تا شما را ببينند مهر به دهانشان بزنند. چه حالى پيدا مى‏كنيد؟
كوچيك آقا لباس راحتى مى‏پوشد و به بستر مى‏رود. شب آرام آرام به نيمه خود نزديك مى‏شود. بچه‏هاى خوابگاه به خواب مى‏روند. آهسته در گوش كوچيك آقاى عزيزم مى‏گويم: اگه فكر كردند تو هالو هستى ؛ كور خونده‏اند. ثابت كن اين طور نيست. كوچيك آقا پتو را روى سرش مى‏كشد و با لحنى مصمّم، مثل لحن دانشجويانى كه مى‏خواهند از رساله دكترايشان دفاع كنند، مى‏گويد: بله، ثابت مى‏كنم! امشب چشم بر هم نمى‏گذارم. بايد تا صبح بيدار باشم.
اين جمله‏هاى كوبنده را كه مى‏شنوم به تصميم و اراده‏اش اميدوار مى‏شوم اما چند دقيقه صداى گوشخراش خرخرهاى منقطع و پرفراز و نشيبش پيش داورى مرا باطل مى‏كند.
- بخواب كوچيك آقا! پسرك مهربان غول آسا! خوب‏هاى خوش ببينى. اگر شيطان آدم بشود، توهم كارآگاه مى‏شوى!

سحرگاه كوچيك آقا با صداى ساعت زنگ دار يكى از بچه‏ها خوابگاه از خواب مى‏پرد. جنب و جوش آرامى در خوابگاه شروع مى‏شود. كوچيك آقا زير پتو حركتى نمى‏كند. بايد از كارشان سردر بياورد. چرا ساعت كوك كرده‏اند؟ آن هم كلّه سحر! صداى بچه‏ها به گوش مى‏رسد.
- آرام، چه خبر شده! كوچيك آقا از خواب مى‏پرد.
- بى زحمت تامن اين گوجه و خيار را خرد مى‏كنم ؛ نان و پنير بياور.
- صبر كن سفره پهن كنم.
- بچه‏ها كاشكى به كوچيك آقا هم مى‏گفتيم.
- نمى‏تواند. نديديد ماه رمضان نزديك افطار كه مى‏شد گريه مى‏افتاد از شدت گرسنگى و مى‏چسبيد به تخت !
بچه‏ها با شنيدن اين حرف به خنده مى‏افتند. كوچيك آقا زير پتو داغ مى‏شود. نزديك است آتش بگيرد. در ذهنش سر آن‏ها داد مى‏كشد. بى معرفت‏ها! مرا مسخره مى‏كنيد. به خودتان بخنديد. از صبح تا شب با هم بحث و جدل مى‏كنيد و حالا همسفره شديد. شما كه جمع اضداد بوديد. حالا چى شده كانون همدلى تأسيس كرديد؟ حتما كاسه‏اى زير نيم كاسه است.
من هم مثل كوچيك آقا مات و مبهوت مانده‏ام. راستى كدام كيميا آهن قراضه تفرقه اين‏ها را به شمش طلاى وحدت تبديل كرده؟ صداى بچه‏ها به گوش مى‏رسد: چطور حمل كنيم؟
- من با آشپز صحبت كردم. قرار شد دو تا ديگ بدهد. ديگ بزرگ براى برنج و ديگ كوچك براى خورشت.
- ژتون‏هاى غذا كجا است؟
- پيش من. به همه خوابگاه‏ها گفتم. خيلى‏ها علاقه‏مند بودند. ژتون‏هاى زيادى جمع شده، بيش‏تر از آن كه فكر مى‏كنيد!
- راستى قطعى شده؟
- با يك وانت بار صحبت كرديم. مى‏بريم جنوب شهر.
- چرا جنوب ؟
- پس كجا، نياوران ؟
- منظورم اين نبود. گفتم ببريم روستاى دور افتاده‏اى، جايى.
زود باشيد بخوريد الان اذان مى‏شود.
كوچيك آقا مچ بچه‏ها را مى‏گيرد. البته از زير پتو! حالا علّت صميميّت آن‏ها را فهميده است. من هم كم كم دارم به يك نتيجه كلى مى‏رسم. مى‏شود دانشجويان با طرز تفكرهاى مختلف و وابستگى‏هاى گوناگون را ضمن اجراى يك پروژه انسانى و خداپسندانه مشترك به هم نزديك كرد. راستى كوچيك آقا را فراموش كردم. بى چاره دارد با خودش كلنجار مى‏رود: يعنى من اين قدر ضعيفم كه نمى‏توانم يك روزه مستحبى بگيرم. حالا كه اين طور شد به كورى چشم همه روزه مى‏گيرم. آن هم از نوع بدون سحرى! صداى اذان صبح كه بلند مى‏شود؛ بچه‏ها نمازشان را مى‏خوانند و مى‏خوابند. كوچيك آقا آخرين نفرى است كه نماز مى‏خواند. بعد از نماز روى تخت دراز مى‏كشد. از اين كه همه او را دست كم گرفته‏اند ناراحت است. هواى چشمانش بفهمى نفهمى صاف تا كمى بارانى است. مى‏روم كنار تختش، آهسته در گوشش مى‏گويم: رازشان كشف شد. حالا مى‏توانى با خيال راحت بخوابى.
آن روز كوچيك آقا كلاس ندارد و تا نزديك ظهر مى‏خوابد. ظهر به مسجد مى‏رود كه از روزهاى ديگر شلوغ‏تر است و بعد سلف سرويس كه بر خلاف روزهاى قبل خلوت به نظر مى‏رسد. كوچيك آنها غذايش را مى‏گيرد. هيچ كدام از بچه‏هاى خوابگاه نيستند. نبايد هم باشند.غذارا در ظرف يكبار مصرف جا مى‏دهد و بيرون مى‏رود. در بيرون سلف سرويس كنار در ويژه آشپزخانه، بچه‏ها در حال جابه جا كردن ديگ‏ها در وانت بارند. همه كه آماده حركت مى‏شوند. كوچيك آقا مثل عقاب مى‏پرد عقب وانت. چشم بچه‏ها گرد مى‏شود.
- چى شده آدم نديديد؟
- تو كجامى آيى؟
- هر جا شما مى‏رويد. نامردها! چرا به من نگفتيد؟ ولى خودم فهميدم و مثل شما روزه گرفتم. اين هم غذاى من.
كوچيك آقا ظرف غذايش را روى ديگ مى‏گذارد. راننده فرياد مى‏زند:
- تكميل شد؟ حركت كنم ؟
وانت بار در خيابان انقلاب لا به لاى انبوه ماشين‏ها گم مى‏شود


 

نوشته شده توسط خاطره در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 12:51 موضوع | لینک ثابت


خوابی بد برای قناری کوچک

گفتم: سنگ‏دل!
گفت: سنگ‏دل؟
گفتم: آره سنگ‏دل!
گفت: سنگ‏دل نديدى به من مى‏گى سنگ‏دل!
گفتم: به چه قيمت؟
گفت: براى تو چه فرق مى‏كنه.
گفتم: لابد مى‏ترسى بگى... .
گفت: يه چك دويست و هفتاد و پنج هزار تومنى... .
گفتم: جدى نمى‏گى؟
گفت: مى‏ارزه، نه؟
گفتم: يه ميليونم مى‏دادن، نمى‏ارزيد.
گفت: جاى من بودى، همين كار رو مى‏كردى.
گفتم: چرا؟
گفت: جون تو، به خاطر قسط خونه لازم داشتم.
گفتم: يه طرح ديگه مى‏دادى؟
گفت: حالا اين شد ديگه... .
***
آفتاب، بد جورى مى‏زد روى حصيرهاى رنگى و نورش را مى‏ريخت توى اتاق.
هوا گرم بود. دكمه‏هاى بالايى پيراهنش را باز كرد و رفت جلوى كولر. موهايش را گرفت جلوى دريچه كولر و ايستاد تا خنكاى كولر، عرقش را خشك كند. پشت به ميز على، پيراهن مشكى اش را در آورد و رفت كنار پنجره. كاسه ميوه را از لبه برآمده پنجره برداشت. آمد به طرفم و كاسه را گرفت جلويم؛ تعارف كرد؛ برنداشتم. گفت: خودت رو لوس نكن! زندگى شوخى بردار نيس!
كاسه ميوه را گذاشت روى ميز و عكس را برداشت. گفتم: فعلاً خيارت را پوست بكن!
بوى خيار پيچيد توى اتاق. با كارد به جان خيار افتاد و حلقه حلقه بريد و گذاشت توى پيش دستى. نمكدان را برداشت و هر چهار خيارى را كه پوست كنده بود، نمك زد. تلفن زنگ زد؛ خم شد تا از كنار ميز، تلفن را بردارد. سرش را به طرف گوشى خم كرد و الو الو كنان گوشى را گذاشت. ديوانه!
دو مرتبه پيش دستى را گرفت جلويم؛ برنداشتم. همه هوش و حواسش به عكس بود. كاسه ميوه را سراند روى ميز و تكيه داد به صندلى. همه سنگينى‏اش را انداخته بود روى صندلى. دويد توى حرفم. حرفش را قطع كردم؛ سنگ‏دل!
سكوت شد بين من و او و دو مرتبه شكست؛ چه طور كشتى؟ مكث كرد و گفت: جورى حرف مى‏زنى كه انگار آدم كشته باشم! در حالى كه آخرين اِتُد پوستر را مى‏زدم، گفتم: قبول كن؛ كار خوبى نكردى. از جايش بلند شد و رفت سراغ راديو. صداى راديو را كه خش خش مى‏كرد، قطع كرد. همين كه آمد كنار ميز من، گفتم: امير توضيح داد كه چه كار كردى؛ اما باورم نشد. آخه، تو پريشب تو هيئت جورى سينه مى‏زدى كه انگار آخر مرامى؟
عكس را دو مرتبه توى دستش گرفت و گفت: اشتباه تو اينه كه كارو با چيزاى ديگه قاطى مى‏كنى. يك دفعه يادم افتاد كه مى‏خواستم بدانم چطور قنارى را كشته، صندلى‏ام را جلو كشيدم و گفتم: نگفتى چطور كشتى؟ بدون اين كه فكر كند، گفت: تو كه شنيدى؛ اما يه دف ديگه بشنو! از توى قفس درآوردمش و بعد گرفتمش توى مشتم؛ بعد محكم نگهش داشتم. بال بال زد. چند بار نوك زد به انگشتام؛ بلافاصله زدم توى ملاجش؛ همين! پرسيدم: با چى؟ گفت: با ضربه خطكش آهنى؛ اون خطكش! مى‏بينى‏اش؟ خط كش آهنى روى ميز على بود. نگاه كردم به خط كش و به عكس كه توى دستان محسن بود.
گفتم: جدى نمى‏گى؟
گفت: به اباالفضل!
قيافه‏اى جدى گرفتم و گفتم: مرده شور اين زندگى پرخرجو ببره!
وسط حرفم دويد و گفت: خيلى احساساتى شدى!
تا آمدم بگويم من احساساتى نشدم، تو خيلى سنگدل شدى، لحنش را عوض كرد و گفت: يادت نيس با تير و كمون به جون گنجيشكا مى‏افتادى.
لابد مى‏خواهى بگى اصلاً يادت نيس! كوچه شهيد قندى يادت هست؟
صبح زود كه مى‏شد، اولين كسى كه سر وقت گنجيشكا مى‏رسيد، تو بودى؛ بعدش مرتضى بود و كامران. تا شما چند تا گنجيشك رو زده بودين، من مى‏رسيدم. توپ افتاده بود توى خانه آقاى كمالى؛ كسى نبود جرأت كند برود در خانه آقاى كمالى را بزند. هوا خنك بود و دلچسب. از هوا دلچسب‏تر، درخت كاج آقاى كمالى بود كه پر بود از گنجشك. سر و صداى گنجشك‏ها، تمام كوچه را پركرده بود. تصميم گرفتيم از روى ديوار بالا برويم و توپ را برداريم. توپ لابلاى شاخه كاج بود. كامران مى‏گفت... و مرتضى كه از همه بزرگ‏تر بود، مى‏گفت: صداى افتادن توپ را شنيده است؛ اما كجا بود؟ توى حياط يا روى شاخه؟
خواب بعدازظهر آقاى كمالى را به هم زديم. از خانه روبه‏رو هم صداى پيرزن بداخلاقى را در آورديم كه با عصايش آمده بود جلوى در. نه توپ را برداشتيم و نه توانستيم گنجشكى را بزنيم. كش كمان كامران پاره شده بود و تا مى‏خواست برود و آن يكى كمان را بياورد، غروب شده بود. آقاى كمالى هم كه طبق معمول آمده بود جلوى در و هر چه بد و بيراه بود، بارمان كرده بود... .
***
تا محسن رفت پنجره را باز كند، عكس را گرفتم توى دستم. قنارى مرده، افتاده بود روى زمين؛ درست در پس زمينه‏اى قرمز و نارنجى و آن يكى، كمى عقب‏تر، توى قفس بال بال مى‏زد. نوكش را باز كرده بود و داشت آواز مى‏خواند. اين را از روى حالت بال‏هايش و حركت سرش فهميدم. روى يكى از پنجه‏هايش ايستاده بود و بال‏هايش را نيمه‏باز كرده بود؛ به طرف ميله‏ها؛ طورى كه انگار داشت با آن يكى قنارى حرف مى‏زد يا برايش گريه مى‏كرد.
نور آفتاب، از اتاق برچيده شده بود. هوا روشن و تاريك مى‏زد. صداى ناموزون كولر قطع شد؛ برق رفت. نور كم‏رنگى، گوشه راست اتاق را روشن كرده بود و قسمت‏هاى ديگر اتاق، تاريك تاريك مى‏زد. دستم را از روى طرحم برداشتم؛ يك كاسه خالى آب و چند پرنده. عكس محسن را گذاشتم روى ميز و آرام از جايم بلند شدم.


 

نوشته شده توسط خاطره در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ساعت 13:48 موضوع | لینک ثابت


میلاد حضرت محمد (ص) نقطه ی عطف تاریخ است

سلام دوستان

میلاد با سعادت و فرخنده ی پیامبر اکرم اسلام را به همه ی مسلمانان جهان تبریک و تهنیت می گویم.

TinyPic image


 

نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 ساعت 12:12 موضوع | لینک ثابت


حجاب چیهههههههههههههه؟

سلااااااااااااااام اين دفعه ميخوام در مورد حجاب بگم  اهم اهم خوب گوش فرا دهيد

 

دبيرستان كه بوديم معلم بينشمون ميگفت كه .......مي گفت كه...........راستي بچه ها چي ميگفت    اهان عجب سوالي ميكنما ببخشيد اهان ميگفت كه امر به معروف و نهي از منكر خيلي واجبه

مثلا اگه كسي رو تو خيابون با وضع نا مناسب ديدين بهش بگين كارش اشتباهه و خلاصه اينكه امر به معروف كنين

ما هم جومون گرفت گفتيم چشم تو خيابون كه بوديم يه دختر با وضع نامناسب داشت مي گشت واسه خودش ما هم رفتيم جلو خانوم؟ ميشه لطفا حجابتونو رعايت كنيننننننننننننننننننننننن؟؟

چشمتون روز بد نبينه يك پزي اومد برامون يه خورده همچين قر و ور داد بعد يه صدايي از اعماق مياومد كه مي گفت : به تو چه مگه فضول مردمي؟ اي دل غافل اون موقع ها هر چي فحش بلد بودم به معلم بينشمون دادم ( وا چرا اينجوري نگام ميكني من فحش هاي زشت زشت بلد نيستما هوي حواست باشه )

خوب ما هم گردن كلفت كم نمياريم كه بهش گفتم خفه شووووووووووووووو

دختره ي بي چشم و رو ...اگه تو شخصيت داشتي با اين وضع نمي اومدي بيرون بي جنبه هر چي از دهنم در اومد بهش گفتم البته منطقي ها در حد نصيحت بود ( بابا ايول) بعد بيچاره دختره پشيمون شد گريه معذرت خواهي كرد

بهش گفتم اشكال نداره اونم گفت ديگه تكرار نميشه بعدش رفت

بله بچه ها اولين ماموريت من با موفقيت به پايان رسيد

( يه وقت شما جوتون نگيره به ماشيني كه پسرا توش نشستن و ترانه رو تا اخر روشن كردن ..سرتون رو بكنين تو بگين برادرم اين كار زشته ها از اين امر به معروف ها جايز نميباشد بد تر ابروتون ميره

اين هم يه تذكر ...نه توجه بود بله)

خوب قصه ي ما به سر رسيد كلاغه به خونش نرسيد بالا رفتيم اب بود پايين اومديم ماست بود قصه ي ما راست بود

 

بابا ايول شاعر

 

خوب بچه ها يه چيزي هم بگم در مورد حجاب گوش بدين باشه بابا چرا ميزني مگه چي گفتم خوب گوش بده وااااااااااااااااااااااا اوا خاك عالم اوا سلام اوا خدافظ اوا....... ببخشيدا رفتم تو بيراهه

 

خوب بحث جدي شد: متاسفانه توي جامعه ي ما معني حجاب شناخته نشده جووناي ما فكر ميكنن حجاب يعني موهاي ژوليده خود رو پنهون كردن در صورتي كه اين طور نيست ( اما خودمونيما يكي از مزيت هاي حجاب هم همينه خدا وكيلي) شما آدمين و عاقل ميدونين كه خدا هيچي رو بيهوده خلق نميكنه به اين كه اعتقاد دارين درسته؟ (بله درسته) خوب پس بهتره برين دنبال معني واقعي حجاب

تا حالا از خودتون پرسيدين اصلا خدا واسه چي حجابو قرار داده؟ فلسفه ي حجاب چيه؟ خوب چي ميشه حجاب نداشته باشيم؟ ( ميدونم اصلا بهش فكر هم نكردين ) من كمكتون ميكنم ولي اول از همه بايد جنبه تون زياد باشه ها فحش و بد و بيراه هم نگين بهم باشه؟ قول؟ قول مردونه؟ قول قول؟ قول زنونه ؟ مطمئن؟ خوب بابا چرا ميزني ميگم حالا

همان طور كه همه ميدونن ادم ها اندام هايي دارن كه اگه در معرض ديد بقيه قرار بگيره موجب شهوت ميشه و ممكنه حتي به فساد و بي بند و باري كشونده بشن خودتون كه در جامعه ي ما شاهد هستين كه چه اتفاق هايي ميفته و چقدر دختر ها و پسر ها دستگير ميشن ....پس اگه ميخواين اندامتون در معرض چشم كثيف بعضي افراد قرار نگيره خودتونو يپوشونين ( البته جسارت نشه ها گفتم بعضي ها) بيشتر دانشجو ها ميگن ما از متلك هاي اين پسر ها در امان نيستيم خوب تقصير خودتون هم هست پس چرا به امثال ما حتي تو هم نميگن ؟ چون ما خودمونو ميپوشونيم حجابمون كامله وقتي با وضع افتضاح ميري خيابون خوب پسره تحريك ميشه ....خوب فكرشو بكن چقدر زشته كه يك پسر با ديدن اندام يه دختر تحريك بشه و شهوتي ادم از خجالت اب ميشه ..در ضمن اگه حجابتون كامل باشه ديگه از دست چشم هاي كثيف هم در امان هستين ديگه حتي كسي جرات نميكنه بگه بالا چشت ابرو ...ما دختر ها مثل جواهر مي مونيم كه بايد از دست دزد ها در امان باشيم همان طور كه جواهرات خودتونو در جاي امن قرار ميدين كه دور از دسترس دزد ها باشه بايد شما هم با حجاب خودتونو در امان نگه دارين مسئله جديه بچه ها به حرفم فكر كنين و نظراتتونو بگين هر سوالي هم دارين من جوابگو هستم فقط فحش ندين بهما

 

خوب ممنون كه تحملم كردي( خيلي از خدات هم باشه اين همه چيز ميز يادت دادم )

خوب

 

خدانگهدار


 

نوشته شده توسط خاطره در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 ساعت 21:48 موضوع | لینک ثابت


سلام دوستان خوبین؟ من خوب خوبم

پیشاپیش عید باستانی نوروز رو به همتون تبریک می گم ...براتون ارزوی شادکامی دارم ...پیروز و موفق باشین

 


 

نوشته شده توسط خاطره در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 17:19 موضوع | لینک ثابت


عروس پنجاه ساله

اسم من سيف اللّه است. كار من خياطى است، در يك زيرزمين نمور و اجاره‏اى. حدود پنجاه و هشت بهار را در زندگى ديده‏ام. حتماً مى‏خواهيد حال خانواده‏ام را بپرسيد؟ يا اصلاً مى‏خواهيد بگوييد: «تو كه پيرى، حرف‏هايت چه ربطى به ازدواج و دانشجو و اين جور چيزها دارد.»
عرض به حضور انور تمام جوانان و به خصوص دانشجويان در آستانه ازدواج، بنده يك سالى را در دانشگاه تهران بودم. آن زمانى كه 25 سال داشتم، در دانشگاه باغبانى مى‏كردم. اين اولين ربطش. دوم اين كه مى‏خواهم از دوران خواستگارى خودم برايتان بگويم.
هنوز دو ساعت از پايان سربازى‏ام نگذشته و مهر كارت پايان خدمتم خشك نشده بود كه مادر گفت: «بلند شو برويم خواستگارى كه خيلى دير شده. نمى‏دانى هزار تا دختر به خاطر تو شوهر نكرده‏اند.»
گفتم:«بابا صبر كن نفسى چاق كنم، لباس سربازى‏ام را از تنم در بياورم.»
مادر منطقى‏تر از اين حرف‏ها بود. قبول كرد و در فاصله يك ساعت همه كارهايم را انجام دادم. بعد از خوردن چاى، مادر ليستى جلوى من گذاشت. اسامى هزار دختر با مشخصات كامل. مادر گفت:«يا قسمت و يا نصيب! يكى را انتخاب كن.»
شماره 730 را كه عدد روزهاى سربازى‏ام بود، انتخاب كردم. اتفاقاً قرعه فال به نام دختر خاله داماد شوكت خانم، زن همسايه‏مان، افتاد. بلند شديم و رفتيم؛ اما متأسفانه دم در خانه دختر خانم تابلويى مرا از رفتن باز داشت:«به علت شوهر دادن دخترم از پذيرفتن خواستگار معذورم.»
همان جا راه را كج كرديم و با مادر به طرف خانه عمه رفتيم. دختر عمه خيلى سر به زير بود. آن قدر كه وقتى چاى آورد، اول به من تعارف كرد. من تا نعلبكى را برداشتم، دختر عمه هول شد و سينى را به طرف مادر گرفت. مادرم از اين حركت زشت دختر عمه عصبانى شد و گفت:«دخترى كه بزرگ‏تر و كوچك‏تر سرش نشود، به درد نمى‏خورد.» مادر عقيده داشت دختر عمه اول بايد چايى را براى او مى‏برد. بعد از چند لحظه بگو مگو، با اردنگى از خانه بيرون رفتيم؛ ولى در راه تصميم گرفتيم هنگام خواستگارى خويشتن‏دار باشيم و دعوا راه نيندازيم.
خواهر اصغر آقا دختر مورد نظر بعدى بود. برادرم با اصغر آقا رفيق بود. شب قرار گذاشتيم به خانه دختر خانم برويم؛ اما به زودى فهميديم دختر از خانه برادرش سر در آورده؛ يعنى ما بايد به جاى خانه پدر دختر به خانه برادرش مى‏رفتيم. همين كار را كرديم. خاله خانم كه حساسيت زيادى در اين مسائل داشت، با عصبانيت گفت:«دخترى كه در خانه پدرش شوهر نكند، انگار پدر و مادرش با او مشكل دارند. اين دختر زن نمى‏شود؛ چون با حقه‏بازى شوهر كرده.»
آن جا هم دعوا شد. البته ما دعوا نكرديم. همه‏اش تقصير خاله بود كه اين حرف را زد و باعث اخراج ما شد. وقتى ياد آن روز مى‏افتم، گونه چپم درد مى‏گيرد؛ چون مشت اصغرآقا را به ياد مى‏آورم. انگار اصغر آقا داشت دختر خودش را شوهر مى‏داد.
در بيست و پنج سالگى كه در دانشگاه مشغول كار شدم، دخترى خوب پيدا كردم كه دانشجوى رشته معمارى بود. در مورد اين دختر، برادرم مخالف بود؛ چون اعتقاد داشت يك پسر ديپلمه نبايد با دخترى كه سطح تحصيلات بالاترى دارد، ا زدواج كند. بعد به من گفت: «پسر جان، هيچ موقع يك دختر بنا با يك پسر باغبان خوب تا نمى‏كند.»
دوباره مجبور شدم به ليست هزار نفرى مادر متوسل شوم. براى راحتى كار ليست را به خواهر دادم تا كسانى را كه در طول مدت سربازى ام ازدواج كرده بودند، از ليست خارج كند. حدود پانصد دختر ديگر در ليست ماندند. يكى از آن‏ها دختر عموى باجناق برادرم بود .ايشان، چون به استقلال در زندگى علاقه وافرى داشت، از همان اول شرط گذاشت كه:«بايد خانه مستقل داشته باشى. من حوصله مادر شوهر ندارم.»
مادر دختر هم گفت:«البته پسر و عروسم دو سال است كه در خانه ما زندگى مى‏كنند؛ اما به زودى از اين جا مى‏روند و مستقل مى‏شوند.» در پرانتز بگويم حدود ده سال از اين ماجرا مى‏گذرد و هنوز اين اتفاق نيفتاده.
ما كه ديديم دخترى با اين طرز تفكر خوب است و ارزشش را دارد كه به خاطر آن مستقل زندگى كنيم، به بنگاه‏هاى مختلف سرزديم؛ اما بنگاهى‏ها هم شرايطى براى خودشان داشتند. اول اين كه پول پيش بالا يا اجاره كمر شكن مى‏خواستند. دومين شرطشان هم اين بود كه جوان بايد متأهل باشد يعنى به جوان مجرد خانه نمى‏دهيم. بنگاهى‏ها با اين كارشان مانع ازدواج من و دختر مستقل شدند.
روزها مى‏گذشت و من همچنان مجرد بودم. تا اين كه يك روز پدر آمد. دست به سرم كشيد و گفت:«ببين پسرم، غصه نخور! تا دلت بخواهد دختر سراغ دارم.» بعد در حالى كه كاغذى به دستم مى‏داد، گفت:«من يك دختر خوب برايت گير آوردم. اين هم شماره تلفن و نشانى‏اش. اين دختر خيلى هنرمند است. از هر انگشتش هزار تا هنر مى‏بارد. اسمش صغرى‏ است. دختر دوستم امير هوشنگ. اين دختر يكى از بهترين قالى باف‏هاى محله‏شان است، نمى‏دانى چه قالى‏هايى مى‏بافد.
تازه، چايى دم كردنش حرف ندارد. هر وقت به خانه‏شان رفتم، چايى آلبالويى داغ جلوم گذاشته كه معركه است. بيا به خاطر من با اين دختر وصلت كن؛ چون دوست دارم عروسم آن گوشه بنشيند و من قالى بافتنش را ببينم. بعد كه خسته شد، برود و براى من و خودش چايى بياورد...»
اين بار با پدر به خواستگارى رفتيم. صغرى‏ خانم با چايى وارد شد. اول چايى را جلوى پدر گرفت. پدر با خجالت چاى را برداشت و گفت: «دست عروس گلم درد نكند!»
بعد صغرى‏ چايى را جلو پدر و مادر خودش گرفت؛ اما وقتى به من رسيد، سينى خالى بود. صغرى‏ آن قدر خجالت كشيد كه نگو. سينى را گوشه‏اى پرت كرد و گفت:«چون با اين كار شرمنده داماد شدم، از شوهر كردن معذورم. من معتقدم شب خواستگارى اگر خوب نباشد، ديگر زن و شوهر تا آخر، زندگى بدى خواهند داشت.»
هر چه پدرم گفت كه بابا ايراد ندارد. اتفاقى است كه افتاده، دختر زير بار نرفت كه نرفت.
حاال نوبت خواهرم بود:«داداش، يك همكلاسى دارم كه اسمش سولماز است. اتفاقاً خيلى هم اسمش به تو مى‏آيد. واى، تصور كن روى كارت عروسى شما بنويسند:سيف اللّه و سولماز. هر دو با «س» شروع مى‏شود.
خلاصه بگويم كه اين دختر را همه پسنديدند، جز خواهر بزرگم. چون او هم اسمش سولماز بود و عقيده داشت در يك خانواده نبايد دو اسم مشابه باشد.
ديگر توان اين را ندارم كه ماجراى همه خواستگارى‏هايم را بازگو كنم. فقط اين را بگويم كه در ميان اين همه دختر كسى پيدا نشد كه همه اعضاى خانواده خواهانش باشند.
هنوز هم همان سيف اللّه مجرد در كارگاه خياطى هستم. از دار دنيا فقط خودم مانده‏ام. نه پدرى، نه مادرى و نه برادرى و خواهرى. حالا براى جوانانى كه در آستانه ازدواج‏اند، كت و شلوار دامادى مى‏دوزم. حالا تصميم گرفته‏ام تنها به خواستگارى بروم. ولى نه، لازم نكرده شما براى من كارى بكنيد. من خودم يك دختر خوب و نجيب سراغ دارم.
(دخترى به نام سكينه كه سال‏ها پيش مادر مرحومم آن را پيشنهاد داده بود. البته پدرم هم كمى موافق بود. سن سكينه چهل و نه سال و يازده ماه است و حالا براى خودش خانمى شده و كلاس خياطى دارد. اى كاش مادرم زنده بود و با هم مى‏رفتيم خواستگارى، ولى عيبى ندارد. مى‏توانم بااين كار دل مادرم را شاد كنم. امشب مادرم به خوابم مى‏آيد و مى‏گويد: «پسر خوشگلم عروسى‏ات مبارك!»
راستى از آن رنگ‏هايى كه موى سفيد را تبديل به سياه مى‏كند سراغ نداريد؟!

 


 

نوشته شده توسط خاطره در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 15:47 موضوع | لینک ثابت


دوشیزه خواجه شمس الدین بغدادی!


مدتى بود كه در خوابگاه و در اتاق‏هاى مختلف، مباحثى همانند عرفان سرخ‏پوستى، حلقه‏هاى صوفيانه، حركات يوگا، عرفان هندى و سرانجام احضار ارواح اوج گرفته بود؛ به گونه‏اى كه كمتر اتاقى را مى‏توانستى پيدا كنى كه به قول خودشان از اين گونه مباحث معنوى در آن مطرح نباشد.
كم‏كم دامنه اين مباحث، به اتاق كوچك پنج نفرى ما هم رسيد و در اين ميان، سعيدى از همه داغ‏تر بود. بعدها از لابه‏لاى مطالب او فهميدم كه مدتى است كه در مجالس مختلف اين چنينى شركت مى‏كند و در اين راه، داراى تجارب فراوانى شده است.
سعيدى كم‏كم توانست سه نفر ديگر از هم‏اتاقى‏هايمان را مشتاق اين مباحث كند و حتى پاى آنها را به مجالس خودشان نيز بكشاند.
كار به جايى رسيد كه در هنگام بحث، من يك طرف و آن چهار نفر در مقابل، با هم مى‏بحثيديم و خب طبيعى بود كه طبق قوانين دموكراسى هم كه شده، غلبه با آنان باشد و همه تلاش مذبوحانه من براى آن كه به ريشه‏يابى اين رويكرد جوانان پرداخته، عواملى همچون سرخوردگى جوانان و به ويژه قشر دانشجو را مطرح كرده، به اثبات بيراهه رفتن آنها بپردازم، ناكام مى‏ماند و جالب آن كه همگى آنها بر اين نكته متفق بودند كه من حيران و سرگردان شده، آنها تازه راه را يافته‏اند. آنان به هيچ وجه حاضر نبودند از يافته‏هاى خود كوتاه بيايند و جالب‏تر آن بود كه آنها به حال من غصه مى‏خوردند و سعى مى‏كردند تا به هر طريق شده، مرا نيز به راه آورند و از ضلالت، نجات دهند و به اصطلاح خودشان هدايتم كنند.
من كه تنها مانده بودم، چاره را در سكوت مى‏ديدم؛ اما اين دفعه آنها دست‏بردار نبودند و هر شب پس از آن كه به اصطلاح خودشان از مجلس حالشان باز مى‏گشتند، با آب و تاب فراوان، اتفاقات مجلس را نقل كرده، با اصرار از من مى‏خواستند كه لااقل در يكى از اين مجالس شركت كنم تا به چشم، حقايق و واقعيات را ببينم.
اصرار آنان آن قدر ادامه داشت تا من از رو رفتم و براى رو كم كنى هم كه شده، موافقت خودم را براى حضور در يكى از مجالس آنها اعلام كردم. اين جا بود كه آنها فريادى از شادى كشيدند و پس از چند دقيقه در ميان خودشان به بحث پرداختند كه مرا به كدام يك از مجالس خود ببرند كه با حال‏ترين آنها باشد تا هيچ راه انكار و شك و شبهه‏اى برايم باقى نماند.
در حال گفت‏وگو بودند كه ناگاه منصورى انگار كه كشف مهمى كرده باشد، رو به بقيه كرد و گفت: بچه‏ها! راستى يادتان هست كه در جلسه پريشب، مجرى برنامه اعلام كرد كه در يكى دو هفته آينده، بناست جناب مهندس... كه متخصص‏ترين فرد در ايران در كار احضار ارواح است، به شهرستان ما بيايد و در آن جا به احضار ارواح بپردازد؛ پس بسيار بجاست كه «ناصف» را به آن مجلس ببريم.
اين پيشنهاد به سرعت مورد تأييد بقيه قرار گرفت؛ اما مشكل آن بود كه آن مجلس بنا بود محرمانه برگزار شود و مخصوص كسانى باشد كه در طول سال در مجلس آنان شركت كرده و تا حدودى محرم اسرار شده باشند؛ از اين رو، بردن من تازه وارد به آن مجلس، اصلاً امكان‏پذير نبود.
اين جا بود كه همگى آنان دمغ شدند؛ اما پس از لحظاتى تفكر، سعيدى كه كهنه‏كار اين مجلس بود، گفت: «بچه‏ها من با دست‏اندركاران آن مجلس رفيق هستم؛ بنابراين مى‏روم پيش آنها و بناى تعريف كردن از «ناصف» را مى‏گذارم و پيازداغ آن را هم زياد مى‏كنم تا شايد بتوانم اجازه ورود او را بگيرم».
فردا شب بود كه سعيدى با خوشحالى وارد اتاق شد و انگار كه موفق به فتح آسمان‏ها شده باشد، گفت: ناصف! مژده، مژده كه بالاخره توانستم اجازه ورودت را بگيرم و سپس با شوخى ادامه داد: «پاشو از همين الآن به درون‏سازى مشغول شو؛ بلكه تإ؛ ّّ هفته آينده، لايق حضور در آن مجلس باشكوه باشى؛ مجلسى كه من با اين كه چند سال است در اين كارم، تا به حال، يك بار بيشتر آن را به چشم خودم نديده‏ام».
در اين مدت، آنها بيشتر از من در هيجان بودند و همگى بر اين باور بودند كه پس از حضور من در آن مجلس، اتاق ما يك‏دست خواهد شد و بحث و جدل از آن رخت برخواهد بست.
شب موعود فرا رسيد و طبق قرار من آماده شدم تا با دوستان به مجلس آنها بروم و چون كمى دير شده بود، ناچار شديم تا تاكسى دربستى گرفته، خود را سريعاً به خانه‏اى كه نشانى آن را سعيدى در دست داشت، برسانيم. با اين تذكر كه فقط سعيدى نشانى خانه را مى‏دانست و تا آن وقت، آن را براى ديگران نگفته بود. ظاهراً اين هم از پنهان‏كارى‏هايى بود كه از بالا به او دستور داده بودند.
خانه در يكى از محلات اعيان‏نشين واقع شده، بسيار مجلل و شيك بود و من تا به حال نظير آن را نديده بودم؛ البته منظورم داخل آن بود و الاّ از بيرون، چنين خانه‏هايى به ويژه در سال‏هاى اخير فراوان ديده بودم.
مجلس در زيرزمين خانه كه تالارى وسيع داشت، برگزار شده بود. در سمت جنوبى آن صحنه‏اى همچون سن تئاتر درست كرده بودند و در آن جا تريبونى بود و سخنرانى مشغول صحبت كردن بود.
با آن كه تالار، مزين به لوسترهاى زيبايى بود و مهتابى‏هاى آويزان فراوانى در سرتاسر آن به چشم مى‏خورد، اما براى آن كه حالى به آن داده باشند، در سرتاسر تالار فقط چراغ‏خواب‏هاى قرمز رنگ را روشن كرده بودند و نور آبى رنگى را به روى سن تابانده بودند كه در مجموع صحنه‏اى بسيار باحال را به نمايش مى‏گذاشت.
مجلس مملو از جمعيت دختر و پسر و تك و توكى افراد مسن بود كه كنار هم نشسته بودند. چون دير رسيده بوديم، چاره‏اى جز نشستن در انتهاى مجلس نداشتيم. پس از مدت كوتاهى كه نشستيم، متوجه شدم كه صداى سخنران زير است و آن وقت بود كه تازه متوجه شدم سخنران زن است. وقتى از سعيدى نام او را پرسيدم، او گفت: «وى خانم دكتر... است كه متخصص ماوراشناسى از دانشكده... دانشگاه... مى‏باشد». من ديگر چيزى نگفتم و سعى كردم با دقت به حرف‏هاى سخنران گوش دهم.
خانم سخنران داشت از عالم ماورا و فرشتگان و اجنّه صحبت مى‏كرد و از چگونگى ارتباط ميان فرشتگان و جنّيان و ارتباط هر دوى آنها با انسان و از وجود همزاد جنى براى هر فرد بشر صحبت مى‏كرد و مى‏گفت: «همزاد شما كسى است كه همزمان با شما به دنيا مى‏آيد. پدر و مادرى همانند پدر و مادر شما دارد و نام او همنام شما مى‏باشد؛ طريقه زندگى او همانند شما مى‏باشد و با همه حوادث خوب و بدى كه شما با آن مواجه مى‏شويد، روبه‏رو مى‏شود و سرانجام همزمان با شما مى‏ميرد و تنها تفاوت او با شما اين است كه شما بشريد و او جن».
سپس به چگونگى ارتباط و سرايت حالات از يك طرف به طرف ديگر پرداخت و در اين جا، پاى فرشتگان را به ميان آورد و آنها را واسطه و پادوى بين عالم بشر و عالم جنيان معرفى كرد.
پس از آن به بحث چگونگى تسلط بر همزاد پرداخته، راه‏هايى را به عنوان راه‏هاى عملى معرفى كرد و در هر مورد هم شاهدى آورد و بهترين راه را نوعى رشوه‏دهى به فرشته رابط دانست و چگونگى آن را با بيان زيباى خود معرفى كرد...».
من كه به قول بچه‏ها كمى سرم داخل كتاب و قرآن بود و مطالبى درباره عالم ماورا مطالعه كرده بودم، به خوبى مى‏دانستم كه همه مطالب دكتر، چرند و پرند است. بنابراين، سعى كردم تا رو به سعيدى كه در كنارم نشسته بود، كرده، با نيشخند و تمسخر به او بگويم: «آيا واقعاً همه مجالس اين طورى است و در آنها اين چرنديات گفته مى‏شود»؟ اما چشمتان روز بد نبيند؛ وقتى نگاهم به سعيدى افتاد، ديدم با چشمانى باز و دهانى گشاد شده، انگار كه سرتاسر بدنش گوش شده، محو سخنان سخنران گشته است؛ به گونه‏اى كه به هيچ وجه متوجه من نشد.
از سعيدى نااميد شدم و نگاهى به اطراف خود و جمعيت افكندم و با كمال تعجب مشاهده كردم كه تقريباً تمام افراد مجلس، حالتى شبيه سعيدى و بلكه شديدتر دارند. تصور كنيد مجلس مملو از دختران، پسران، زنان و مردانى است كه انگار چوب كبريت‏هايى بين لبان و پلك‏هاى آنها گذاشته بودند و گويى همگى هيپنوتيزم شده، در اين دنيا نمى‏باشند. در اين برآورد دقيق از جمعيت بود كه بسيارى از دختر و پسرهاى دانشجويى را كه در محيط دانشكده و دانشگاه مى‏ديدم، شناختم و از اين كه بعضى از آنها مريد اين گونه مجالس شده بودند، تعجب كردم.
هر طورى بود، صحبت‏هاى سخنران را تحمل كردم و با پايان سخنان او، آهى از خوشحالى كشيدم؛ انگار كه از قفسى آزاد شده بودم.
بعد از صحبت‏هاى خانم دكتر، مجرى برنامه روى سن رفت و ضمن تمجيد فراوان از خانم دكتر و صحبت‏هاى سحرگون و زيبايش، به معرفى جناب مهندس... پرداخت و تقريباً تمام توصيفاتى را كه سعيدى از قبل براى من درباره مهندس گفته بود، بيان كرد و از او خواست كه به روى صحنه آمده، همگان را با صحبت‏هاى جالب و شيرينش بهره‏مند كند و وعده داد كه پس از پايان سخنرانى كوتاه جناب مهندس، همگى با يكى از بديع‏ترين صحنه‏هاى ماورايى روبه‏رو شده، شمّه‏اى از هنر ايشان را كه احضار ارواح است، مشاهده خواهند كرد.
من از فرصت بين دو سخنرانى استفاده كردم و از سعيدى خواستم كه به جلو برويم؛ گر چه سعيدى در آغاز راضى نمى‏شد، اما هر جور بود، او را راضى كرده، توانستيم خود را به صف اول جمعيت برسانيم و در آن جا به زور جايى براى خود پيدا كنيم.
مهندس... پشت تريبون قرار گرفت و شروع به صحبت درباره عالم ارواح و چگونگى ارتباط آن با دنياى زندگان و محل زندگى آنان در عالم خود و روابط درونى آنها با يكديگر كرد و سپس به بحث پيرامون حلول آنها در بدن برخى از زندگان اشاره كرده، وعده داد كه نمونه عملى آن را در اين مجلس نشان دهد و به اين نكته نيز اشاره كرد كه كسانى كه داراى صفاى نفس باشند، مى‏توانند با تكرار اوراد و اذكارى، بدن خود را لايق حلول روح نمايند و اصطلاحاً به چنين اشخاصى در علم شريف احضار ارواح، «مديوم» گفته مى‏شود.
سپس گفت: «وقتى روحى در بدن مديوم حلول مى‏كند، مديوم، هويت خود را از دست داده، هويت آن روح را به دست مى‏آورد و مى‏تواند همه حوادث و اتفاقاتى را كه بر آن روح گذشته، به ياد آورد و اگر آن روح در قرن‏ها پيش مى‏زيسته، مديوم نيز به آن زمان رفته، حالت يكى از مردمان آن زمان را كاملاً پيدا خواهد كرد».
جناب مهندس پس از سخنرانى خود كه نسبت به سخنرانى خانم دكتر، بسيار كوتاه بود، از پشت تريبون پايين آمده، در جلوى صف اول، پشت به جمعيت نشست و خوشبختانه من كاملاً در نزديكى او قرار گرفتم. او در حالى كه ميكروفن سيار را در دست خود گرفته بود، از دست‏اندركاران مجلس خواست كه تمامى چراغ خواب‏هاى قرمز رنگ تالار را خاموش كرده، تنها نور آبى رنگ صحنه را باقى گذارند و آن گاه شروع به خواندن اذكار و اورادى كرد و از جمعيت خواست كه آنها را تكرار كنند و در حالى كه مرتب سر خود را به حالت دوارى مى‏چرخاند، آن اوراد را زمزمه مى‏كرد. گاهى صداى خود را بالا مى‏آورد و گاهى به صورت نجوا ذكر مى‏گفت تا آن كه پس از حدود ربع ساعت، ناگاه مجرى جلسه آهسته به او نزديك شد و در گوش او چيزى گفت كه چون من خيلى به او نزديك بودم و با تمام حواس مراقب او بودم، متوجه شدم كه نام افرادى را برد و به او گفت كه آنها «مديوم» شده‏اند. اين صحنه به گونه‏اى بود كه هيچ كس ديگر - حتى سعيدى كه در كنارم نشسته بود - متوجه آن نشد. مهندس در حالى كه سعى مى‏كرد خود را بى توجه نشان دهد، به تكرار اوراد ادامه داد و ناگاه پس از چند دقيقه، ذكر گفتن را متوقف كرد و در حالى كه سعى مى‏كرد خود را هيجان‏زده نشان دهد، با حالتى خاص خطاب به جمعيت گفت: از آن عالم به من خبر داده‏اند كه خوشبختانه افرادى از اهل اين مجلس اين لياقت را داشته‏اند كه مديوم واقع شوند و سپس نام پنج نفر را برد كه با كمال تعجب همگى آنها از ميان خانم‏ها بودند.
اين خبر جمعيت را در بهت و حيرت فرو برد و ارتباط جناب مهندس با عالم ارواح را براى آنان هر چه بيشتر ثابت كرد؛ زيرا آنان مثل من نمى‏دانستند كه اين جناب مجرى بود كه مديوم شدن اين دختركان را كه جناب مهندس قبلاً هيچ شناختى از آنها نداشت، به او اعلام كرده است.
آن گاه جناب مهندس در حالى كه مجرى او را به طور نامحسوسى راهنمايى مى‏كرد، به بالاى سر تك تك مديوم‏ها رفته، به طرز خاصى و با زبان مخصوصى از آنها خواست كه به روى صحنه بيايند. وقتى همگى در روى صحنه قرار گرفتند، از آنها خواست كه دراز بكشند؛ سپس به بالاى سر اولى رفته، از او خواست كه خود را معرفى كند؛ در حالى كه ميكروفن سيار را نزديك دهان او گرفته بود، آن دختر با حالتى خواب آلود گفت: من ابو رازى زكريا (ابوزكريا رازى) هستم.
مهندس با شنيدن اين پاسخ، خود را متعجب نشان داده، گفت: تو كاملاً مديوم نشده‏اى؛ برخيز و به ميان جمعيت برو.
سپس از دومى خواست تا خود را معرفى كند و او خود را ابوحميد ابوالخير (ابوسعيد ابوالخير) معرفى كرد. مهندس از او نيز خواست به ميان جمعيت برود؛ زيرا كاملاً مديوم نشده است.
به همين ترتيب دخترك سومى و چهارمى هم خود را خواجه ناصرالدين طوسى (خواجه نصيرالدين طوسى) و محى‏الدين اعرابى (محى‏الدين عربى) معرفى كردند و به دستور جناب مهندس از حالت خلسه به هوش آمده، به پايين صحنه رانده شدند.
حالا نوبت به پنجمى رسيده بود. جناب مهندس در حالى بر بالين او رفت كه نفس‏هاى تمام جمعيت در درون سينه‏ها حبس شده بود و هيچ صدايى از آن جمعيت انبوه به گوش نمى‏رسيد و انگار كه آن جمعيت مرده بودند.
مهندس از پنجمى پرسيد: تو كيستى؟ او جواب داد: خواجه شمس‏الدين بغدادى. نفهميدم كه جناب مهندس چگونه با اين جواب دريافت كه آن دخترك واقعاً مديوم شده است؛ در حالى كه با اين سؤال لاينحل روبه‏رو شده بودم، صداى مهندس را مى‏شنيدم كه مى‏گفت: در اين مديوم، روح خواجه شمس الدين بغدادى كه از دانشمندان قرن هشتم و ساكن در بغداد بود، حلول كرده است. حضار توجه داشته باشند كه او اكنون واقعاً يك مرد است. بنابراين، بر خانم‏هاى مجلس نامحرم است و آنها حق هيچ گونه تماس با او را ندارند. ضمناً بايد بگويم او هر زبانى را مى‏فهمد؛ اما فقط توانايى تكلم به زبان عربى را دارد.
سپس رو به جمعيت كرده، گفت: از آن جا كه او مرد مهذب و وارسته‏اى بوده، از عالم ديگر به مجلس ما حاضر شده است. حضار مى‏توانند با او خود را متبرك كنند.
هنوز سخن مهندس تمام نشده بود كه جمعيت به خصوص پسركان جوان خود را به روى صحنه رسانيده، قصد تبرك‏جويى خود را اعلام كردند؛ به گونه‏اى كه نزديك بود مجلس از هم پاشيده شود؛ اما مجرى كه نشان مى‏داد، بسيار مسلط بوده، تجربه برگزارى چنين مجالسى را دارد، خيلى زود بر اوضاع مسلط شد و از جمعيت خواست كه براى تبرك، صف تشكيل دهند و متذكر شد كه هر فرد بيش از چند ثانيه نمى‏تواند متبرك شود.
ناگفته پيداست كه صفى طولانى تشكيل شد و من هم از روى كنجكاوى خود را داخل صف جاى دادم و وقتى به نزديك مديوم رسيدم، مشاهده كردم كه چگونه پسركان جوان دست به پاها و دست‏هاى مديوم كشيده، به اصطلاح، خود را متبرك مى‏كنند.
صحنه‏اى كه از حالت آن دخترك خوابيده پديد آمده بود، بسيار مهيج بود و قصد تبرك‏جويان را بيشتر تقويت مى‏كرد. روسرى كنار رفته، مانتوى دكمه باز شده، شلوار لى و... تنها گوشه‏هايى از آن صحنه وصف‏ناپذير بود كه البته ناچارم بگويم كه من گر چه در داخل صف قرار گرفته بودم، اما حاضرم سوگند ياد كنم كه هيچ گونه تبركى نجستم و فقط كارى كه كردم اين بود كه در چهره دخترك دقت كرده تا شايد او را بشناسم و خوشبختانه موفق به اين كار شدم و فهميدم كه او همان دختركى است كه در درس... كه با استاد... گرفته بوديم، بسيار با استاد كلنجار مى‏رفت و او را سؤال‏پيچ مى‏كرد.
پس از پايان مراسم تبرك‏جويى، جناب مهندس جمعيت را دعوت به سكوت كرده، خود به بالاى سر دخترك رفته، سؤالاتى از او به فارسى مى‏كرد و دخترك با عربى شكسته بسته جواب مى‏داد و مهندس آنها را براى جمعيت ترجمه مى‏كرد.
نكته جالب آن بود كه دخترك در هر پاسخ، يكى دو كلمه بيشتر نمى‏گفت؛ اما جناب مهندس در هنگام ترجمه، گاهى تا چند پاراگراف بيان مى‏كرد. جالب‏تر آن كه هيچ يك از آن جمعيت انبوه متوجه اين نكته نبودند كه تناسب بين متن و ترجمه رعايت نمى‏شود.
سؤالاتى كه مهندس مى‏پرسيد بيشتر پيرامون خويشان مرده خود بود و از خواجه شمس‏الدين مى‏پرسيد كه آيا او آنها را ملاقات كرده است يا خير؟
وقتى با خوشحالى جواب مثبت او را مى‏شنيد، از حال و روز تك تك آنها در عالم ارواح مى‏پرسيد و جواب‏هاى او را كه همگى دلالت بر جايگاه رفيع خويشان مهندس در آن عالم مى‏كرد، براى جمعيت با آب و تاب بيان مى‏كرد و در ضمن گوشه‏هايى از شرح حال اموات خود را به گوش جمعيت مى‏چپانيد.
پس از اين مرحله، مهندس رو به جمعيت كرده، به آنها اين نويد را داد كه آنها هم مى‏توانند با مديوم، يعنى خواجه شمس الدين بغدادى ارتباط برقرار كرده، هر سؤالى دارند بپرسند؛ اما بلافاصله گفت: چون جمعيت زياد است، داوطلبان دست بالا كنند تا پنج نفر را انتخاب كنيم و وقتى تقريباً همه جمعيت خود را داوطلب نشان دادند، جناب مهندس با راهنمايى مجرى، پنج نفر را كه همگى آنها از ميان جنس ذكور بودند، انتخاب كرده، آنها به نوبت به بالين خواجه آمده، سؤالات خود را مطرح كرده، خواجه به عربى به آنها جواب مى‏داد. در همه موارد، اين جناب مهندس بود كه جواب‏ها را ترجمه كرده، در ظاهر با اخبار غيبى كه از خواجه دريافت مى‏كرد، اعجاب داوطلبان را برمى‏انگيخت؛ به گونه‏اى كه پس از هر پاسخ، آنها مى‏گفتند: كاملاً درست است.
هر پنج نفر پاسخ خود را دريافت كرده، براى آنان و ديگر حضار مجلس هنر اعجازگون جناب مهندس اثبات شد و مجلس در حال ختم شدن بود كه من ناگاه خود را به نزديك مهندس رسانيدم و با حالت زارى و تضرع گفتم: جناب مهندس! من تا قبل از اين جلسه به كار شماها شك داشتم و بلكه اين گونه امور را انكار مى‏كردم و در حالى كه به سعيدى اشاره مى‏كردم، ادامه دادم: اين آقاى سعيدى بهترين شاهد گفته‏هاى من است كه آقاى مجرى به خوبى او را مى‏شناسد.
با توجه به اين كه به سعيدى و آقاى مجرى آدرس داده بودم، جناب مهندس كه در آغاز كمى وحشت‏زده شده بود، آرام گرفت و از من خواست ادامه دهم و من ادامه دادم: «اما جناب آقاى مهندس! هنوز مقدارى شك در وجودم باقى مانده است و مى‏خواهم خود چند سؤال از خواجه بپرسم تا يقين كامل در من حاصل شود».
گفته‏هاى من با تأييد كامل سعيدى مواجه شد و همين مسئله باعث شد تا جناب مهندس چنين تصور كند كه اين هم بخشى از برنامه طراحى شده توسط مجرى است تا به اصطلاح، يقين افراد كامل شود. از اين رو، بدون تأمل به درخواست من پاسخ مثبت داده، اصلاً اشارات مجرى را كه از او مى‏خواست تا درخواست مرا قبول نكند، متوجه نشد.
من بلافاصله از فرصت استفاده كرده، خود را به بالاى سر مديوم، يعنى خواجه رسانيدم و در آغاز به او سلام كرده، او با لهجه عربى جواب داد؛ سپس از او پرسيدم: آيا تو واقعاً خواجه شمس‏الدين هستى؟ او جواب داد: نعم. از او پرسيدم: آيا تو در قرن هشتم مى‏زيسته‏اى؟ او باز پاسخ مثبت داد.
سپس از او پرسيدم: آيا تو در بغداد زندگى مى‏كردى؟ او باز پاسخ مثبت داد. تا اين جا جناب مهندس با خيال راحت به اين مكالمه گوش مى‏داد و به نظر مى‏رسيد كه خيال مجرى هم تا حدى آسوده شده است. نفس در سينه جمعيت حبس شده بود و ظاهراً از همه خوشحال‏تر، سعيدى بود كه فكر مى‏كرد من به يقين كامل نزديك شده‏ام و مديوم هم فكر مى‏كرد كه برنامه به صورت عادى پيش مى‏رود.
در اين هنگام ناگاه من از خواجه پرسيدم: راستى جناب خواجه شمس‏الدين بغدادى! شما در كدام محله بغداد زندگى مى‏كردى؟ در اين حال متوجه شدم كه ناگاه چشم‏هاى خواجه به هم خورده، كمى از حالت خلسه بيرون آمده، پس از لحظاتى سكوت گفت: لا يفهم؛ يعنى مى‏خواست بگويد سؤال را نفهميده‏ام؛ اما به اشتباه به جاى لا افهم، لا يفهم گفت.
من بدون تأمل ادامه دادم: خليفه عباسى بغداد در قرن هشتم و در زمان زندگانى تو چه كسى بود؟ او باز جواب داد: لا يفهم؛ در حالى كه اگر كمترين آشنايى با تاريخ داشت، مى‏دانست كه بغداد در قرن هفتم به دست مغولان سقوط كرد و آن زمان، زمان حكومت ايلخانيان بود. من كه كاملاً شارژ شده بودم، سلسله‏وار سؤالات خود را ادامه دادم و از نام شاگردان، استادان، تخصص‏هاى او، كتاب‏هايش و حتى زن و بچه‏هايش مى‏پرسيدم و او مكرر پاسخ مى‏داد: لا يفهم.
اين جا بود كه من كمى خود را عصبانى نشان داده، سر به گوش او نزديك كرده گفتم: «اى دخترك دروغ‏گو! پاشو و از اين مسخره‏بازى‏ها دست بردار». ناگاه او برخاست و نشست و با لحنى توبيخ‏آلود به من توپيد و گفت: «آقا چرا توهين مى‏كنى»؟ من بلافاصله از فرصت استفاده كرده، گفتم: «پس تو يعنى خواجه شمس‏الدين به فارسى هم مى‏توانى صحبت كنى» و او بلافاصله جواب داد: لا، لا، لا و به سرعت به حالت پيشين روى زمين دراز كشيد.
دخترك را رها كرده، رو به جناب مهندس كردم و گفتم: چگونه به خود اجازه مى‏دهيد با مشتى مطالب بيهوده و پوچ، اين جوانان ساده‏دل را منحرف كنيد؟ آيا شما در مقابل عمر و جوانى اينان احساس مسئوليت نمى‏كنيد؟
اين جا بود كه بحث ميان من و او شروع شد و در حالى كه تنها در ميان آن جمعيت انبوه، تك و توكى طرفدارى‏هايى از من مى‏كردند، اكثريت جمعيت حق را به جناب مهندس مى‏دادند. بحث ما به درازا كشيد و در حالى كه حوصله همه سر رفته بود، مهندس آخرين جمله خود را گفت و بحث را خاتمه داد. او گفت: «تو فردى بسيار شكاك و راه گم كرده هستى و تنها چاره آن است كه به مجلس خصوصى ما بيايى تا خود شخصاً مديوم واقع شوى و به حقانيت ما پى ببرى». من كه كاملاً به دروغ‏گويى آنان اعتقاد داشتم، اين پيشنهاد را پذيرفتم؛ با اين اميد كه در مجلس خصوصى، اندك افراد حاضر را متقاعد به دروغ‏گويى مهندس كنم.
وعده ديدار در مجلس خصوصى مشخص شد و ما از هم خداحافظى كرده، به سمت خوابگاه راه افتاديم. در حالى كه تنها يك نفر از هم اتاقى‏هايم حق را به من مى‏داد، ديگران به شدت با برخورد من مخالف بودند. اين سعيدى بود كه اگر به او كارد مى‏زدى، خونش در نمى‏آمد و مرتب مانند پيرزنان ناله و نفرين به خود مى‏كرد و مى‏گفت: «تو آبروى چند ساله مرا بردى. كاش پايم مى‏شكست و تو را به اين مجلس نمى‏آوردم. كاش زبانم لال مى‏شد و با تو بحث نمى‏كردم كه عاقبتش به اين جا بكشد. اى بى‏انصاف! چه طور تو فكر آبروى مرا نكردى و...».
پس از گذشت چند روز، در حالى كه يك يا دو روز بيشتر به زمان ديدار نرسيده بود، ناگاه به صورت اتفاقى آن دخترك مديوم، يعنى خواجه شمس‏الدين بغدادى را در فضاى باز دانشكده مشاهده كردم؛ با عجله خود را به او رسانيده، سلام كردم و پس از مقدارى دل‏جويى به او گفتم: «تو خود به خوبى مى‏دانى كه من حقيقت را فهميده‏ام؛ خواهش مى‏كنم خودت راست و پوست كنده، ماجراى به دام افتادنت را بگو». او كه كمى از قيافه من كه ته ريشى داشتم، ترسيده بود و از كلمه به دام افتادن، يكّه خورده بود، خيلى زود خود را باخت و ماجرا را از سير تا پياز تعريف كرد و بخش مهمى از شگردهاى محفل‏گردانان اين گونه مجالس را بيان كرد كه همگى تأييد مواضع من بود.
در پايان او از من پرسيد: راستى وعده ديدارتان چه زمانى است؟ و وقتى فهميد زمان آن نزديك است، از من خواست تا آن را لغو كنم و من با غرور گفتم: چرا لغو كنم؛ بگذار آنها را رسوا كنم. او گفت: تو نمى‏توانى؟ من گفتم: چرا نمى‏توانم؛ مگر چه كم دارم؟
او كه به نظر مى‏رسيد از سادگى من حوصله‏اش سر رفته است، با كمى عصبانيت گفت: پسرك ساده! مى‏دانى اگر به مجلس خصوصى آنها بروى، با تو چه مى‏كنند؟ حداقل آن است كه صحنه‏هايى غيراخلاقى فراهم كرده، از تو فيلم مى‏گيرند و از آن به عنوان حق سكوت استفاده كرده، سپس از تو مى‏خواهند تا به هر سازى كه آنها مى‏زنند، برقصى و تو ديگر كاملاً در اختيار آنها هستى. اتفاقاً از مدت‏هاست كه به دنبال سوژه‏اى مثل تو كه كمى سواد و موقعيت داشته باشد و سابقه مخالفت با آنان را نيز در پرونده خود داشته باشد، مى‏گردند تا به اين وسيله، بهترين ابزار تبليغات را براى خود فراهم كنند.
از شنيدن اين سخنان سرم سوت كشيد و گرچه كاملاً مطمئن نبودم كه آيا دخترك راست مى‏گويد، اما شرط احتياط را لازم دانستم و قرارمان را لغو كردم؛ البته آقاى مهندس بسيار خشمناك شده؛ اما نفهميد
كه اين ضربه آخرى را از كجا خورده است.


 

نوشته شده توسط خاطره در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 10:45 موضوع | لینک ثابت


Image hosting by TinyPic


 

نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 12:8 موضوع | لینک ثابت


دختری به نام سیما


بعد از اين كه مدت‏ها دنبال دخترى باوقار و با شخصيت گشتيم كه هم خانواده اصيل و مؤمنى داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من هم باشد، بالاخره عمه‏ام دخترى را به ما معرفى كرد. وقتى پرسيديم از كجا مى‏داند اين دختر همان كسى است كه ما مى‏خواهيم، گفت: راستش توى تاكسى ديدمش. از قيافه‏اش خوشم آمد. ديدم همانى است كه تو مى‏خواهى. وقتى پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم. دمِ درِ خانه‏شان به طور اتفاقى بابايش را ديدم كه داشت با يكى از همسايه‏ها حرف مى‏زد. به ظاهرش مى‏خورد كه آدم خوبى باشد. خلاصه قيافه دختره كه حسابى به دل من نشسته. من هر طور شده اين وصلت را جور مى‏كنم.
ما وقتى حرف‏هاى محكم و مستدل عمه‏مان را شنيديم، گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چقدر دنبال دختر بگرديم؟ از پا افتاديم. همين را دنبال مى‏كنيم. ان شاء اللّه خوب باشد.
اين طورى شد كه رفتيم به خواستگارى آن دختر. دختر خانمى به نام سيما.
×××
هفته اول:
پدر دختر پرسيد: آقا زاده چه كاره‏اند؟
- دانشجو هستند.
- مى‏دانم دانشجو هستند. شغلشان چيست؟
- ما هم همان شغلشان را عرض كرديم.
- يعنى ايشان بابت درس خواندن پول هم مى‏گيرند.
- نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مى‏خوانند؛ به اندازه هيكلشان پول مى‏دهند.
- پس بيكار هستند.
- اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسى است. قرار است مهندس شوند.
پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگرى بزنيم، گفت: ما دختر به شغلِ نسيه نمى‏دهيم. بفرماييد هر وقت مهندش شديد، تشريف بياوريد.
و خيلى مؤدبانه ما را به طرف درِ خانه راهنمايى كرد.
×××
عمه خانم كه مى‏خواست هر طور شده دست من و سيما را بگذارد توى دست هم، آن قدر با خانواده دختر صحبت كرد تا بالاخره راضى شدند. فعلاً به شغل دانشجويى ما اكتفا كنند، به شرط اين كه تعهد كتبى بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار. اين طورى شد كه ما دوباره رفتيم خواستگارى.
هفته دوم:
پدر دختر گفت: و اما...مهريه، به نظر ما هزار تا سكه طلا...
تا اسم »هزار تا سكه طلا« آمد، بابا منتظر نماند پدر دختر بقيه حرفش را بزند، بلند شد كه برود؛ اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزى نيست؛ مهريه را كى داده كى گرفته... .بابا نشست؛ اما مثل برج زهرمار بود. پدر دختر گفت: ميل خودتان است. اگر نمى‏خواهيد، مى‏توانيد برويد سراغ يك خانواده ديگر.
بابا گفت: نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.
- اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟
بابا كه ديگر حسابى كفرى شده بود، گفت: باباجان! شلوارم داشت مى‏افتاد، بلند شدم كمربندم را سفت كنم. شما امرتان را بفرماييد.
پدر دختر گفت: بله، هزار تا سكه طلا، دو دانگ خانه...
بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون، ولى باز هم بستگان راضى‏اش كردند كه‏اى بابا، خانه به اسم زن باشد يا مرد كه فرقى نمى‏كند. هر دو مى‏خواهند با هم زندگى كنند ديگر.
و باز بابا با اوقات تلخى نشست. پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد شلوارتان را بالا بكشيد؟ بابا گفت: نخير! دفعه قبل شلوارم را خيلى بالا كشيده بودم، خشتكم داشت جر مى‏خورد. داشتم شلوارم را ميزان مى‏كردم.
پدر سيما خانم گفت: بله، داشتم مى‏گفتم دو دانگ خانه و يك حج. مبارك است ان شاء اللّه.
بابا اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چى چى را مبارك است؟ مگر در دنيا فقط همين يك دختر است. و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم، كفش هايمان توسط پدر سيما خانم به وسط كوچه پرواز كردند. ما هم وسط كوچه كفش‏هايمان را جفت كرديم، آن‏ها را پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه‏مان.
×××
مگر عمه خانم دست بردار بود. آن قدر رفت و آمد تا پدر سيما را راضى كرد كه فعلاً اسمى از حج نياورد تا معامله جوش بخورد. بعداً يك فكرى مى‏كنند.
هفته سوم:
پدر سيما گفت: و اما شيربها. شيربها بهتر است دو ميليون تومان پول باشد...
بعد زير چشمى نگاه كرد تا ببيند بابا باز هم بلند مى‏شود شلوارش را بالا بكشد يا نه. وقتى آرامش بابا را ديد، ادامه داد: به اضافه وسايل چوبى منزل.
بابا حرف او را قطع كرد و گفت: منظورتان از وسايل چوبى همان در و پنجره و اين جور چيزهاست ديگر؟
پدر سيما با اوقات تلخى گفت: نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميزناهارخورى و ميز تلويزيون و مبل استيل.
بابا گفت: ولى آقاجان، پسر ما عادت ندارد روى تخت بخوابد. ناهارش را هم روى زمين مى‏خورد. اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
پدر سيما گفت: ولى اين‏ها بايد باشد. اگر نباشد، كلاس ما مى‏رود زير سؤال.
و بعد از كمى گفتمان و فحشمان، كفش‏هاى ما رفت وسط كوچه.
×××
دوباره عمه خانم دست به كار شد. انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما. قرار شد دور وسايل چوبى را خط بكشند؛ و ما دوباره رفتيم خانه سيما خانم.
هفته چهارم:
بابا تصميم گرفته بود مسأله جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه‏اى از كلاس گذاشتن‏هاى باباى سيما را جواب گفته باشد. اين بود كه تا صحبت‏ها شروع شد، بابا گفت: در رابطه با جهيزيه...
پدر سيما حرف او را قطع كرد و گفت: البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
بابا گفت: اتفاقاً در طايفه ما رسم است، خوبش هم رسم است. شما كه نمى‏خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براى چى از ما شيربها مى‏خواهيد؟
- شيربها كه ربطى به جيهزيه ندارد. شيربها پول شيرى است كه خانمم به دخترش داده. او دو سال تمام شيره جانش را به كام دخترى ريخته كه مى‏خواهد تا آخر عمر در خانه پسر شما بماند.
بابا گفت: خب مى‏خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهد؟ اگر با ما بود، ما مى‏گفتيم چايى بدهد تا ارزان‏تر در بيايد. مگر خانمتان شير نارگيل به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟
...و كفش‏ها رفتند وسط كوچه...
×××
چون نقش عمه خانم خيلى تكرار شده است، از اين جا به بعد آن را قلم مى‏گيريم.
هفته پنجم:
پدر سيما گفت: دختر ما كلفت هم مى‏خواهد.
بابا گفت: چه بهتر. يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه پسرم.
- نخير كلفت را بايد داماد بگيرد. دختر من كه نمى‏تواند آن جا حمالى كند.
- حالا كى گفته دخترتان مى‏خواهد حمالى كند؟ مگر مى‏خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه گچ و سيمان؟
كفش‏ها وسط كوچه... .
×××
ديگر از بس رفته بوديم خانه پدر سيماخانم، همه فكر مى‏كردند ما و پدر سيما خانم داداش ناتنى هستيم.
هفته ششم:
- محل عروسى بايد آبرومند باشد. اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسى بگيريم. ثانياً، بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد؛ در يك باشگاه مجهز و عالى.
بابا گفت: مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مى‏دهيد؟ اصلاً مگر ما بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
كفش‏ها طبق معمول وسط كوچه.
ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده‏اند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمى‏كردند، خودمان كفش‏هايمان را مى‏برديم وسط كوچه مى‏پوشيديم.
×××
هفته هفتم:
- ان شاء اللّه آقا داماد براى دختر ما يك خانه دربست چهارصدمترى در بالا شهر مى‏گيرد.
بابا گفت: خانه براى چى؟ زير زمين خانه خودم هست. تعميرش مى‏كنم. يك اتاق و يك آشپزخانه همه در آن مى‏سازم، مى‏شود يك واحد كامل. تازه خانه خودتان كه صد متر هم نمى‏شود.
تا پدر سيما خانم آمد بگويد ما آبرو داريم. يكدفعه عمه‏خانم جوش كرد و داد زد: وا... چه خبرتان است؟ بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟ مگر توى دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مى‏كنيد؟ از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم. اصلاً ما زن نخواستيم. بچه‏ام زا به راه شد. مگر يك دانشجو مى‏تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مى‏تراشيد؟
اين دفعه قبل از اين كه كفش‏هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه آدم بلند شديم و زديم بيرون.
×××
و اين طورى شد كه ما ديگر عطاى سيما خانم را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.
يك سال از آن ماجرا گذشت. من هم پاك آن ماجرا را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم. يك روز صبح، وقتى در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردى خورد كه پشت در ايستاده بودند. مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند؛ اما همين كه مرا ديد جا خورد و فورى دستش را انداخت. با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند. كمى كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر سيما خانم هستند. لبخندى زدم و گفتم: بفرماييد تو.
پدر سيما خانم گفت: نه...نه... قصد مزاحمت نداشتيم. فقط مى‏خواستم بگويم كه چيز... چرا ديگر تشريف نياورديد؟ ما منتظرتان بوديم.
من كه خيلى تعجب كرده بودم، گفتم: ولى ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم. خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طورى بود كه نمى‏خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.
پدر سيما لبخندى زد و گفت: اى آقا... كدام بريز و بپاش؟... يك حرفى بود زده شد، رفت پى‏كارش.
توى تمام خواستگارى‏ها از اين چيزها هست. حالا ان شاء اللّه كى خدمت برسيم، داماد گُلم؟
من كه از اين رفتار پدر سيما خانم مُخم داشت سوت مى‏كشيد گفتم: آخه...چيز...راستش شغلِ من...
- اى بابا... شغل به چه درد مى‏خورد. دانشجويى خودش بهترين شغل است. من همه جا گفته‏ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.
- آخه هزار تا سكه هم...
- اى بابا،... شما چرا شوخى‏هاى آدم را جدى مى‏گيريد. من منظورم هزار تا سكه بيست و پنج تومانى بود.
- ولى دو دانگ خانه...
- بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
- سفر حج هم...
- راستى خوب شد يادم انداختيد. اگر مى‏خواهيد سفر حج برويد، همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.
- دو ميليون تومان شيربها هم كه...
- چى؟ من گفتم دو ميليون تومان؟ من غلط كردم. من گفتم دو ميليون ريال...
- خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم...
- اى بابا...خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطى شير خشك داده كه آن هم پولش چيزى نمى‏شود. مهمان ما باشيد.
- در مورد جهيزيه گفتيد...
- گفتم كه... اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده‏ام. بياييد ببينيد. اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.
- اما قضيه آن كُلفت...
- آى قربان دهنت...دختر من كلفت شماست. خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!...
خوش تيپ من!...جيگر!...باحال!...
وقتى ديدم پدر سيما حسابى گير داده و نمى‏خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم. با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلى خوب است. من هم خيلى دوست دارم با خانواده شما وصلت كنم.
اما...
پدر سيما با خوشحالى دست‏هايش را به هم ماليد و گفت: اما چى؟ ديگر اما ندارد...مبارك است ان شاء اللّه.
گفتم: اما حقيقتش را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.
تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر سيما از تعجب يك‏متر واماند. پدر سميا گفت: يعنى تو...
در همين موقع خانمم بدو بدو از پله‏هاى زير زمين بالا آمد. مرا كه ديد لبخندى زد و گفت: خوب شد هنوز نرفته‏اى. مى‏خواستم بگويم ظهر كه از دانشگاه آمدى، سرِ راهت نيم كيلو گوجه بگير براى ناهار املت بگذارم.
با لبخند گفتم: چشم، حتماً. چيز ديگرى نمى‏خواهى؟
- نه، فقط مواظب خودت باش.
- تو هم همين طور.
خانمم رفت پايين. رو كردم به پدر و مادر سيما كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مى‏شود. خداحافظ.
و راه افتادم به طرف خيابان.


 

نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 12:8 موضوع | لینک ثابت


دل و عقلم هميشه با هم ساز مخالف مى‏زنند؛ به نظر شما به حرف كدام يك گوش دهم؟

به نظر مى‏آيد كه منشأ ترديد شما و اين كه احساس مى‏كنيد همواره سر دوراهى قرار داريد، اين است كه عقل و دل و حال و آينده را از امور متعارض فرض كرده‏ايد و فكر مى‏كنيد يا بايد به حرف دل عمل كرد، يا بايد عقل را در اولويت قرار داد و به حرف عقل جامه عمل بپوشانيد؛ يعنى اين كه زمان حال را بايد مغتنم شمرد و يا به آينده فكر كرد؛ در حالى كه اگر به اين امور به صورت صحيح و منطقى نگاه كنيد، تعارضى ميان آنها وجود ندارد و مى‏توان هم عقل و هم دل را به عنوان دو امكان و دو ظرفيت ارزشمند، مورد استفاده قرار داد و از زمان حال، به خوبى استفاده كرد تا آينده‏اى پربار و پرثمر را رقم زد؛ زيرا سعادت يا شقاوت، پيروزى و شكست آينده، به چگونگى استفاده از توانمندى‏هاى خود در زمان حال بستگى دارد.
عقل سليم، همچون چراغى روشن، زشتى‏ها، زيبايى‏ها، خوبى‏ها و بدى‏ها را به انسان نشان مى‏دهد و دل سالم نيز بر اساس فطرت الهى، انسان را به خوبى‏ها و كمالات، سوق مى‏دهد. آن چه انسان را به بدى‏ها و زشتى‏ها امر مى‏كند، نه عقل سليم و نه فطرت الهى(دل) است؛ بلكه هواهاى نفسى و وسوسه‏هاى شيطانى است. قرآن در اين باره مى‏فرمايد: «همانا نفس اماره، انسان را به بدى‏ها امر مى‏كند؛ مگر كسانى كه مورد لطف و رحمت الهى قرار گيرند». بنابراين، آن چيزى كه شما از آن تعبير به دل كرديد، دل نيست؛ بلكه هواهاى نفسانى و وسوسه‏هاى شيطانى است.
خداوند، عقل، فطرت و آموزه‏هاى دينى را در اختيار انسان قرار داده تا او بتواند در مصاف با هواهاى نفسانى و وسوسه‏هاى شيطانى، مقاومت كند و به راحتى تسليم جنود شيطان نشود. در واقع، درون هر انسانى، ميدان و عرصه كشمكش ميان جنود رحمانى (عقل و فطرت) و جنود شيطانى (نفس اماره و وسوسه‏هاى شيطان) است كه در روايات، از آن به جهاد اكبر تعبير شده است و تنها كسانى در اين جهاد بزرگ به پيروزى مى‏رسند كه همواره با هواهاى نفسانى خود مبارزه كنند و با استفاده از نيروى عقل و الهام گرفتن از فطرت الهى و به كمك راهنمايى رهبران دينى، اين مسير پرفراز و نشيب را طى كنند.
بنابراين، راه سعادت و خوشبختى، در اين است كه انسان به نداى فطرت كه از اعماق وجودش برمى‏خيزد و او را به خوبى‏ها، ارزش‏ها و معنويات دعوت مى‏كند، لبيك گويد و از همه ظرفيت‏هاى وجودى خويش، به ويژه عقل، استفاده كند و با مغتنم شمردن زمان حال، سعادت آينده خود را رقم زند. بدون ترديد، هم عقل و هم دل و وجدان درونى ما، همه يك هدف را دنبال مى‏كنند و آن، حركت به سوى كمال مطلق و مطلق خوبى‏هاست و مصداق اين هدف متعالى، خداوند متعال است. ماهيت انسان، ماهيت از اويى و به سوى اويى است؛ «انا لله و انا اليه راجعون».


 

نوشته شده توسط خاطره در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت


ماه پیشونی

صدايش تمام كوچه را برداشته است. دست‏هايش را مشت كرده، روى چشم‏هايش فشار مى‏دهد. گريه‏اش هر لحظه بلندتر مى‏شود. جيغ مى‏كشد؛ «مامان! من هم مى‏يام». دهانش را تا آن جا كه مى‏توانسته است، باز كرده، دندان‏هاى افتاده‏اش دارند حسابى نمايش مى‏دهند و جاهاى خالى‏شان مرا كلافه‏تر مى‏كنند. پشت سرش ايستاده‏ام و براى اين كه از دستم در نرود، كمرش را با هر دو دست گرفته‏ام.
مادر را مى‏بينم كه به سر كوچه رسيده است و باد، بال‏هاى چادرش را به بازى گرفته، با نگرانى و دوباره به پشت سر نگاه مى‏كند؛ مى‏خواهد بلند حرف نزند؛ ولى صدايش در گلو مى‏شكند و تبديل به فرياد مى‏شود؛ «نگذار دنبالم بياد. ببرش خونه. به بابا گفتم زود بيادش پيشتون». سر كوچه، آقاجان با عجله در مغازه را قفل مى‏كند. از اين جا چقدر كوچك به نظر مى‏آيد؛ درست به اندازه مداد گلى مريم. مادر به طرف ماشينى كه آقاجان با عصايش نگه داشته است، مى‏دود و هر دو سوار مى‏شوند. من از خم كوچه، تنها دود سياه اگزوز را مى‏بينم. گل‏هاى داوودى و گلايول گل‏فروشى آقاجان، از اين فاصله، پژمرده به نظر مى‏آيند و از پشت شيشه در هرم دود اگزوز فرو مى‏روند.
مريم ديگر فقط هق‏هق مى‏كند. او را در آغوش مى‏گيرم و بوسه‏اى آبدار به صورتش مى‏چسبانم. همان طور كه اشك‏هايش را پاك مى‏كنم، مى‏گويم: «گريه نكن آبجى جون! اگه عزيز زود خوب بشه، مامان هم مى‏ياد. عزيز كه نمى‏تونه تنها بمونه؛ حالش بده».
بريده بريده مى‏گويد: «خب منم مى‏خواستم برم. من عزيز رو مى‏خوام. من مامانو مى‏خوام» و دوباره صداى گريه‏اش اوج مى‏گيرد. آهى مى‏كشم و همان طور كه او را از زمين بلند مى‏كنم، مى‏گويم: «اون جا بيمارستانه. تو رو كه راه نمى‏دن». دست‏ها و پاهايش را تندتند تكان تكان مى‏دهد و مى‏خواهد كه او را پايين بگذارم. در ميان اين تقلا، چادر از سرم مى‏افتد؛ هول مى‏شوم و حراسم پرت مى‏شود. دست‏هايم را از دور كمر مريم برمى‏دارم و او زمين مى‏خورد. گريه‏اش از درد، به جيغ ممتد و گوش‏خراشى تبديل مى‏شود. نگران مى‏شوم كه در اين ساعت بعدازظهر، همسايه‏ها با صدايش بيرون بيايند. چادرم را سر مى‏كنم و با دست جلوى دهانش را مى‏گيرم. صدايش خفه مى‏شود. چشم‏هايش در ميان اشك‏ها درشت شده، صورتش متورم به نظر مى‏آيد. سعى مى‏كند با انگشتان كوچكش دستم را از روى دهانش بردارد. قيافه‏اش خيلى خنده‏دار شده، ولى حال خنديدن ندارم. اگر خودش صورتش را مى‏ديد، حتماً قهقهه مى‏زد؛ از آن قهقهه‏هايى كه وقتى آب قليان عزيز توى تنگى كه عكس گل‏هاى سرخ رويش بود، قل مى‏زد و صدا مى‏داد، مى‏زد. دست‏هاى مريم پايين مى‏افتند. متعجب به من نگاه مى‏كند؛ ولى اشك‏هايش، به قول عزيز، آلوچه آلوچه، روى گونه‏هايش مى‏ريزند. مى‏فهمم كه چرا ساكت شده است؛ حتماً لبخند نيمه‏كاره‏ام و اشكى را كه در چشمم غلت مى‏خورد، ديده است. بدون هيچ حرفى، دستش را مى‏گيرم و به طرف در خانه كه باز مانده است، به راه مى‏افتيم....
***
مريم با چشم‏هاى پف‏كرده و قرمز، روى تخت كنار حوض نشسته است. به پاهاى آويزانش از تخت كه هميشه خدا به چپ و راست تكان مى‏خورند، ايست مى‏دهد و به چشم‏هايم خيره مى‏شود.
- بابا بود؟
سبد گيلاس‏هاى سرخ و تازه را از روى پله‏هاى ايوان برمى‏دارم و كنار دستش مى‏گذارم. خودم را از تخت بالا مى‏كشم؛ طورى كه پاهايم به اندازه پاهاى آويخته‏اش برسد. مثل او پاهايم را تكان مى‏دهم و مى‏روم توى فكر. اين بار با تأكيد بيشترى مى‏پرسد: «بابا بود»؟
لب‏هايم را با زبانم خيس مى‏كنم و مى‏گويم: «آره، گفت مى‏ره پيش عزيز و آقاجون و مامان؛ بعد هم گفت كه تو منو اذيت نكنى».
مريم دوباره خودش را به چپ و راست تكان مى‏دهد و سريع‏تر، با بغض مى‏گويد: «پس نمى‏ياد»؟ بى‏حوصله مى‏گويم: «خب نه ديگه، رفته بيمارستان و گفت شايد دير بيان».
مريم بلند مى‏شود و روى سكوى بلند كنار حوض مى‏نشيند. دست‏هايش را در آب فر مى‏كند و مى‏پرسد: «عزيز چرا مريض شده»؟
بلند مى‏شوم و سبد گيلاس‏ها را جلويش مى‏گيرم. مى‏دانم كه دوست دارد؛ اما آرام آن را پس مى‏زند. سبد را كنارش مى‏گذارم. دست‏هايش را ميان دست‏هايم گره مى‏زنم و مثل عزيز، انگار كه دارم برايش قصه مى‏گويم، دست‏هايش را به گونه‏هايم نزديك مى‏كنم و جلوى جثه كوچكش زانو مى‏زنم.
- عزيز قلبش درد گرفته، حالش بد شده، ديروز بردنش بيمارستان كه خوب بشه؛ خب مامان و بابا و آقاجون هم بايد پيشش باشند تا زودتر بياد خونه. بابا هم گفت كه خودش شب مى‏ياد. حالا هم بيا برات قصه بگم و تو هم گيلاس بخور.
چهره‏اش از هم باز مى‏شود؛ ولى دوباره اخم مى‏كند و گره دست‏هايمان را باز مى‏كند.
- چرا عزيز قلبش درد گرفته؟
باز هم از آن سؤال‏ها. نااميد مى‏شوم. دست‏هايم شل مى‏شوند و روى زانويم مى‏افتند. مِن مِن مى‏كنم و مى‏گويم:
خب ديگه... يعنى مريض شده... و مى‏پرانم: «بهش فشار اومده».
تعجب مى‏كند.
- مگه رفته بود توى كدو؟
شاخ در مى‏آورم؛
- كدو يعنى چه؟
- آخه خاله كدو قلقله‏زن هم به زور خودش رو توى كدو كرده بود. عزيز گفت كه بهش فشار اومد؛ ولى اون چيزيش نشد؛ تازه از كوه هم قل خورد و پايين رفت؛ پس چرا عزيز....
باز هم قصه‏هاى عزيز.
- عزيز كه توى كدو نرفته مريم جون؛ به خاطر يه چيز ديگه بوده.
- پس خب توى نارنج رفته شايد.
- وقتى شايد را مى‏گويد، شانه‏هايش را بالا مى‏اندازد. مثل عزيز، از اداهايش خنده‏ام مى‏گيرد؛ ولى خنده‏ام را قورت مى‏دهم و لب‏هايم را جمع مى‏كنم.
- نارنج ديگه چرا؟
- آخه عزيز گفت كه دختر نارنج و ترنج هم توى نارنج بوده. بعد هم شاهزاده مى‏ياد دنبالش و اون از نارنج مى‏ياد بيرون و....
ديگر خسته شده‏ام. لبم را گاز مى‏گيرم و براى اين كه بيشتر نگويد و نپرسد، مى‏گويم: «آره مريم! رفته بود توى نارنج».
دست‏هايش را توى سبد گيلاس‏ها مى‏كند و آنها را به هم مى‏ريزد و بعد ماجرا را براى خودش مى‏بافد و غمگين زمزمه مى‏كند: «حتماً وقتى من رفتم خونه زهرا اينا، رفته توى نارنج. اون موقع من نبودم؛ ولى اگر بودم، درش مى‏آوردم؛ مثل همون شاهزاده...». انگار ياد چيزى مى‏افتد و چشم‏هايش پر از سؤال مى‏شود. مى‏دانم چه مى‏خواهد بگويد و براى اين كه از دستش خلاص شوم و حساب گيلاس‏ها را برسم، تند مى‏گويم: «اون موقع من مدرسه بودم. مامان هم وقتى ديد عزيز رفته توى نارنج، نتونسته درش بياره؛ بردنش كه دكترها درش بيارن تا قلبش خوب بشه». خيالش راحت مى‏شود. از دست خودم عصبى مى‏شوم؛ عجب دروغى!
- مينا! چند روز ديگه عزيز مى‏ياد؟
تمامى ندارد. گيلاسى را كه در دهانم گذاشته‏ام، با حرص از ساقه‏اش بيرون مى‏كشم. هسته گيلاس از لاى دندان‏هايم پرت مى‏شود توى حوض.
يك باره دلم براى عزيز تنگ مى‏شود؛ خيلى تنگ. كاش چيزيش نمى‏شد. كاش قرصش را يادش نرفته بود. آن وقت من مجبور نبودم براى مريم بازى در بياورم. هميشه اين موقع‏ها كه مى‏شد، عزيز قليان چاق مى‏كرد و آقاجان به گل‏ها آب مى‏داد؛ اما حالا گرماى مرداد ماه، گل‏ها را پژمرده كرده بود. بوته گل سرخ، به رديف شمشادهاى باغچه تكيه كرده بود.
وقتى از مدرسه برگشتم، عزيز را ديدم كه به شانه‏هاى آقاجان تكيه داده بود و نفس نفس مى‏زد. گلبرگ‏هاى گل سرخ هم انگار تشنه بودند؛ براى يك قطره آب.
مريم دستش را مى‏كشد و با اصرار مى‏گويد: «چند روز»؟ دستم را از او جدا مى‏كنم و آن قدر محكم مى‏كشم كه مى‏خورد به سبد گيلاس‏ها و گيلاس‏ها مثل زندانى‏هايى كه فرار كرده باشند، توى حوض آب پخش مى‏شوند. كلافه مى‏گويم: «نمى‏دونم».
به ماهى‏ها نگاه مى‏كنم كه بين گيلاس‏ها مى‏روند و مى‏آيند. ماهى قرمز كوچكى كه مريم خيلى آن را دوست دارد، به يكى از گيلاس‏ها كه روى آب مانده است، لب مى‏زند؛ بى‏صدا. انگار كه همه دندان‏هايش را كشيده باشند.
عزيز وقتى مى‏خواست غذا بخورد، دندان‏هاى مصنوعى‏اش را كه براى فكّش بزرگ بود، درمى‏آورد؛ چون موقع خوردن تلق‏تلق صدا مى‏داد و آقاجان عصبانى مى‏شد. لقمه‏هاى غذا را خيلى كوچك برمى‏داشت و با هزار زحمت و به ضرب چند ليوان آب فرو مى‏داد. مادر چند بار به عزيز گفته بود كه دندان‏هايش را درست كند؛ اما عزيز مى‏گفت: «من كه عمرى باقى ندارم، با همينا يه جورى سر مى‏كنم. ايراد از دهن خودمه مادر».
شايد ديگر صداى دندان‏هاى عزيز، آقاجان را ناراحت نكند. او عزيز را خيلى دوست داشت؛ اما زود جوشى مى‏شد. آه مى‏كشم: «عزيز جون»!
مريم انگشتش را روى گيلاسى گذاشته كه ماهى قرمز به آن لب مى‏زد. گيلاس را در آب فرو مى‏كند و ماهى قرمز هم كه دست از سر گيلاس برنمى‏دارد، همراهش بالا و پايين مى‏رود. حرصم مى‏گيرد؛ «نمى‏بينى دارى اذيتش مى‏كنى؟ ولش كن»!
مريم عينك عزيز را برمى‏داشت و قايم مى‏كرد. آن وقت عزيز براى خواندن ديوان حافظ يا شاهنامه، چشم‏هايش را ريز و درشت مى‏كرد و به آقاجان مى‏گفت: «حاج آقا شما بخون؛ من كه چشمم سو نداره» و آقا جان تشر مى‏زد: «حواست رو جمع كن خانم جان! بگرد ببين كجا گذاشتيش» و بعد با رضايت خاطر، بادى به غبغب مى‏انداخت و با چشم‏هايى كه هميشه افتخار مى‏كرد كه بى‏عينك است، غزل‏هايى را كه عزيز دوست داشت، مى‏خواند؛ بلند و واضح. لحنى هم به صدايش مى‏داد كه مريم از خنده روده بر مى‏شد؛ ولى خودش را نگه مى‏داشت تا صداى خنده‏اش در نيايد.
مريم دست‏هايش را زير چانه‏اش گذاشته و نگاهش به دنبال ماهى قرمز كوچك است كه از خير گيلاس گذشته، به طرف مادرش مى‏رود. دوباره اشك از چشمانش سرازير شد. از پشت بغلش مى‏كنم و روى زانوهايم مى‏نشانمش و مى‏گويم: چى شده؟
- عزيز ديگه قصه نمى‏گه؟
آب بينى‏اش را بالا مى‏كشد و پرسشگر به من خيره مى‏شود. مى‏گويم: «چرا مى‏گه و دعا كن خوب بشه». دستم را با آب حوض خيس مى‏كنم و به صورتش مى‏كشم. براى اين كه هر دو دست از فكر و خيال برداريم، گيلاسى از آب حوض برمى‏داريم و با ناخنم پوستش را خراش مى‏دهم و مى‏گويم:
مى‏خوام حسابى خوشگلت كنم؛ مثل همون دختر نارنج و ترنجى كه عزيز مى‏گفت.
لبخندى مى‏زند و حق به جانب مى‏گويد: «ولى ماه پيشونى خوشگل‏تره! دختر نارنج و ترنج خيلى قشنگ نبوده». ابروهايم را بالا مى‏اندازم و مى‏خندم: «آخه چرا»؟
تند جواب مى‏دهد: «مى‏دونى، ماه پيشونى گناه داره. عزيز مى‏گه ماه پيشونى يتيم بوده و بابا و مامان نداشته؛ تنها بوده و بى‏كس و بيچاره و براى همين هم اون قشنگ‏تره».
حالا ديگر به زور جلوى خنده‏ام را مى‏گيرم. فسقلى چقدر قلنبه و سلنبه حرف مى‏زند و چه چيزهايى براى خودش بافته! نفس بلندى مى‏كشم تا همراه آن صداى خنده‏ام را هم رها كنم.
- خيلى خوب. صورتت رو مثل ماه پيشونى مى‏كنم.
بعد گيلاس خراشيده را به لب‏هايش مى‏كشم. سرخ سرخ مى‏شود. روى گونه‏هايش هم دايره‏هاى سرخ رنگى مى‏كشم. يك جفت گيلاس را هم به گوش‏هايش آويزان مى‏كنم. مريم شاد مى‏شود و مى‏خندد؛ من هم با او؛ اما يك مرتبه ساكت مى‏شود و بعد مى‏گويد: «ولى پيشونيم چى؟ پيشونيم ماه نداره».
ياد چيزى مى‏افتم. مى‏روم و از كنار ديوار حياط كه طبله كرده و گچ‏هايش روى زمين ريخته است، يك مشت گچ برمى‏دارم. مريم به طرفم مى‏دود و خوشحال مى‏شود. دستم را روى پيشانيش مى‏كشم؛ سفيد مى‏شود.
- ديگه حسابى ماه پيشونى شدى!
مريم به اتاق مى‏رود؛ چادر گل‏دار عزيز را برمى‏دارد و روى شانه‏هايش مى‏اندازد. قيافه شاهزاده‏ها را به خود مى‏گيرد و روى تخت كنار حوض مى‏نشيند. نسيم، چادر را تكان مى‏دهد. گل‏هاى ريز و آبى آن انگار پرواز مى‏كنند. مريم حسابى سرگرم شده. از ابتكارم خوشم مى‏آيد.
- مينا تو هم بيا شاهزاده شو!
لبخندى مى‏زنم و به صندوق‏خانه مى‏روم. پالتوى قهوه‏اى آقاجان را تنم مى‏كنم و به ايوان مى‏روم. به مريم تعظيمى مى‏كنم. تا مى‏آيم حرفى بزنم، صداى در بلند مى‏شود.
صداى عصاى آقاجان است كه به در كوبيده مى‏شود؛ برعكس هميشه، خيلى آرام در مى‏زند.
چشم‏هاى من و مريم به در دوخته مى‏شود. هر دو با آخرين سرعت مى‏دويم و من آن را باز مى‏كنم. آقاجان يك دستش را به لنگه در گرفته است و گل‏هايى كه براى عزيز برده بود، ميان دست‏هايش له شده‏اند. چشم‏هايش خيسند و به من خيره نگاه مى‏كنند. مامان به شانه‏هاى بابا تكيه كرده است و هق‏هق مى‏كند. هر سه به من و مريم چشم مى‏دوزند؛ لابد خيلى عجيب به نظر مى‏رسيم. مادر به چادر گلدار عزيز كه روى شانه‏هاى فروافتاده مريم مى‏لغزد، چنگ مى‏زند؛ آن را مى‏بويد و فرياد مى‏كشد: «عزيز» و هاى‏هاى گريه مى‏كند. چشم‏هايم بارانى مى‏شود و بغض گلويم را فشار مى‏دهد. دست آقاجان را كه محكم به عصايش چسبيده است، در دست‏هايم مى‏گيرم و همه به مريم نگاه مى‏كنيم. اشك‏ها آلوچه آلوچه روى گونه‏هايش مى‏غلتند و سرخى گيلاس‏ها را با خود مى‏برند. تنها پيشانى‏اش سپيد مانده است.


 

نوشته شده توسط خاطره در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 10:38 موضوع | لینک ثابت