سلام چطورین؟
خوبین انشاالله؟
داشتم الان کتاب گرگ و میش رو می خوندم خلیلی با حاله. شمام بخونین. الان هم میخوام کتاب سوم اراگون رو دانلود کنم اسمش هست بریسینگر اگه درست گفته باشم.
خوب خواستم کتاب معرفی کنم که کردم. راستی کتاب های دارن شان هم قشنگن حتما بخونین.
فعلا خدانگهدار.
نوشته شده توسط خاطره در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 ساعت 12:39 موضوع | لینک ثابت
ناامني ! ناامني ! ناامني !
هر جا که پا مي گذاري اول به چشمهايت خيره مي شوند و بعد قد و بالايت را برانداز مي کنند و سپس آشکارا فکر مي کنند که چگونه مي توانند دست به سوي ...
بقیه در ادامه مطلب
نوشته شده توسط خاطره در یکشنبه چهارم اسفند 1387 ساعت 23:18 موضوع | لینک ثابت
سلام. خوبین؟
من خوبم مرسی. چه خبرا؟ خیلی وقت بود که آپ نکرده بودم. گرفتاریه دیگه
. دیگه داشت
پسوردو فراموش میکردم. با جون کندن بالاخره یادم اومد چی بود
. خوب حرفی ندارم بگم
مطلبی هم ندارم بزارم واستون. شرمنده.
انشا الله دفعه بعد با دست پر میام.
مواظب خودتون باشین. خدانگهدار
نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 20:1 موضوع | لینک ثابت
من، آقا جلال، سيد حسن و محمد، چهار بچه محل بوديم كه از دوران دبيرستان. اهالى محل به ما به عنوان «چهار جون جونى» را داده بودند.
بچههاى محل مىگفتند: اگر دنبال محمد يا آقا جلال بگردى، كافى است بدانى سيد حسن كجاست وخلاصه اگر آدرس يك نفرشان را داشته باشى، در حقيقت نشانى هرچهار نفر را دارى.
جالب آن بود كه ما چهار نفر، علاوه بر اشتراك در عقايد، در سلايق هم ديدگاههاى مشتركى داشتيم و حتى شكل ظاهرى ما هم شبيه يكديگر بود.
در سال 63هر چهار نفر در كنكور شركت كرديم و طبق برنامه ريزى قبلى هر چهار نفر در يك رشته و يك دانشگاه پذيرفته شديم و براى آن كه لحظهاى ازهم جدا نباشيم، به هر ترتيب بود اتاقى چهار نفره پيدا كرده، در آن جا خوش كرديم.
دوران، دوران جنگ و حاكميت ارزشها بود. هر چهار نفر باهم درس مىخوانديم. جبهه مىرفتيم، مرخصى مىآمديم و...اگر يكى مجروح مىشد، ديگران مثل پروانه در بيمارستان و خانه به دور او مىچرخيدند.
از نظر اقتصادى نيز يگانه بوديم واگر يكى از ما پولى داشت، مثل آن بود كه متعلق به همه ما بود. در آن زمان، روايتى از امام صادق(ع) به اين مضمون شنيده بوديم كه در صورتى مىتوانى خودت را رفيق ديگرى بدانى كه او دست در جيب تو بكند، پولى را بردارد، خرج نيازش كند و بعد آن پول را به جيب تو برگرداند؛ بدون آن كه تو متوجه شوى، و ما سعى در عمل به اين روايت داشتيم.
يادم مىآيد يك روز با عجله لباس هايم را پوشيدم و سوار تاكسى شدم؛ اما هنگام پرداخت كرايه هر چه در جيبم گشتم، پولى پيدا نكردم و سر انجام با شرمندگى پياده شدم كه البته راننده تاكسى هم بزرگوارى نشان داد و بعد متوجه شدم كه آن روز صبح زود، آقا جلال جيب مرا براى رفتن به حمام خالى كرده است.
روزى ديگر با عجله صبحانه خوردم و خود را براى رفتن به سر وعدهاى كه با يكى از دوستان داشتم، آماده كردم، اماهرچه دنبال كت و شلوارم گشتم، آن را نيافتم و سرانجام به دست نوشتهاى از سيد حسن كه بالاى آيينه نصب شده بود، برخورد كردم كه در آن نوشته بود: آقا ناصف مىدانم اين آخرين جايى است كه به آن سر مىزنى؛ زيرا كمتر ديدهام خودت را در آينه نگاه كنى؛ به هر حال من كت و شلوارم را به خشك شويى دادم و چارهاى جز استفاده از كت و شلوار تو نديدم.
من هم براى اينكه به سر وعده برسم، چارهاى نديدم جز آن كه كت و شلوار محمد را بپوشم كه البته به علت چاقتر بودن او، برايم گشاد بودند؛ به گونهاى كه دوستم به من گفت: پسر اين كت و شلوار دونفره است؛ چرا تو به تنهايى آن را پوشيدهاى.
خاطرات فراوان ديگرى درباره استفاده از كفش، كيف، كلاه و پيراهن يكديگر داشتيم كه خود يك كتاب مىشود.
با اين وجود، بايد به خوبى احساس كنيد كه غمناكترين لحظه براى ما چهار نفر؛ هنگامى بود كه نتايج آزمون ناپيوسته كارشناسى ارشد اعلام شود هيچ يك از ما پذيرفته نشديم؛ زيرا مىدانستيم اين آغاز جدايى ما مىباشد. سرانجام بعد از چند ماه پرسه زدن، هركدام شغلى پيدا كرديم و در اين ميان، فقط شغل من مرتبط با كارهاى فرهنگى بود.
اوايل هفتهاى يك بار همديگر را مىديديم و كم كم دو ماه يك بار و بعدها در سال دوسه مرتبه دور هم جمع مىشديم و در اين جلسات به خوبى حس مىكرديم كه به تدريج از هرجهت از يكديگر دور مىشويم و با آن كه از نظر اقتصادى، وضع هر سه نفر آنها ازمن بهتر بود، اما همه آنها به شغل من غبطه مىخوردند و مىگفتند: ناصف! قدر خودت را بدان كه سالمترين شغل را دارى و وقتى از آنها توضيح مىخواستم، مىگفتند: هم احساس مىكنى از نظر علمى و معنوى در حال پيشرفت هستى و هم در محيط سالمى نفس مىكشى؛ محيطى كه تصور نمىكنى اطرافيانت انسانهاى متقلبى هستند كه هميشه منتظر فرصت هستند تا به تو ضربه بزنند.
راستش من نمىتوانستم درك كنم كه آنها در چه محيطى به سر مىبرند؛ ولى هر چه بود، از كار خودم راضى بودم و تنها آرزويم در آن زمان، فراهم شدن امكان ادامه تحصيل در مقاطع بالاتر بود.
اتفاقا چند سال بعد به اين آرزو رسيدم و در مقطع كارشناسى ارشد همان دانشگاه پذيرفته شدم و مجبور شدم در هفته دو سه روزى را به تهران بروم و در خوابگاه ساكن شوم.
خودمانيم تجرد بعد از تأهل، مزه خاصى داشت و چه صفايى داشت. اين كه در هفته دو سه روزى را بدون دغدغه زن و فرزند و هزينه زندگى و اجاره خانه و...به سر برى؛ آن هم در ميان دانشجويانى كه اغلب كم سن و سال بودند و هنوز وارد اجتماع نشده، صفا و صميميت خاص داشتند كه منحصر به همان محيطهاى دانشجويى بود. من گر چه به علت ترك تحصيل چند ساله، باآنها اختلاف سنى داشتم؛ به گونهاى كه حتى بعضى از آنها به شوخى يا جدى مرا با عنوان پدر، بابا ياحاج آقا صدا مىكردند؛ اما خيلى زود با آنها انس گرفتم و به ياد دوران خوش گذشته توانستم باآنها بسيار صميمى باشم؛ گر چه به مقدار صميمتى نبود كه با آقا جلال، سيد حسن و محمد داشتيم، زيرا زمانه عوض شده بود و تفاوت سنى نيز اجازه چنين صميميتى را نمىداد در بعضى از محافل از آن نوع رابطهها و اخلاق معاشرت با عنوان اخلاق پنجاه و هفتى (اوايل انقلاب) ياد مىكردند و آنها را زير سؤال برده، مسخره مىكردند.
ترم سوم تحصيل ام بود كه ناگاه با مشكل بزرگ اقتصادى برخورد كردم و علت آن اشتداد بيمارى قلبى (گشاد شدن دريچه قلب) فرزند خرد سالم بود كه مجبور شدم او را در بيمارستان خصوصى بسترى كنم.
به هر ترتيب بود توانستم از طريق وامهاى قرض الحسنه و خويشان بخشى از هزينه را تأمين كنم؛ اما مقدار نياز بسيار بيشتر از مقدار فراهم شده بود.
در حالى كه از همه جا قطع اميد كرده بودم، ناگاه جرقهاى در ذهنم درخشيد و آن اين كه از افراد باند «چهار جون جونى» كمك بگيرم ؛ به ويژه آن كه هريك از آنها داراى وضع اقتصادى بسيار عالى بودند و به اصطلاح پولشان از پارو بالا مىرفت و در ضمن هريك از آنها هم تا به حال چند مرتبه با كنايه و صراحت به من گفته بودند كه اگر نيازى داشتى،باما تماس بگير؛ اما مناعت طبع من اجازه چنين كارى را نداده بود. و بيمارى فرزند ديگر چيزى نبود كه مناعت طبع و قناعت سرش بشود.
تصميم خودم را گرفتم و اول با موبايل آقا جلال تماس گرفتم، زيرا او در كار آزاد بود وضعش از بقيه بهتر بود و علاوه بر آن در گذشته بيشتر با هم حالت صميمى بوديم و حتى در دوران دانشجويى من چند بار كتابهايم را فروخته بودم تا بتوانم به آن كمك كنم.
از تماس من به ظاهر خيلى خوشحال شد و گفت: من الآن با خانواده در كيش در هتل...هستم؛ من من كنان گفت: ناصف! راستش تا هفته پيش وضعم خيلى خوب بود اماتازگى پروژهاى برداشتهام كه خيلى سنگين است و حتى مجبورم فرش زير پا و طلاهاى عيال را بفروشم؛ خيلى خيلى شرمندهام.
عرق سردى بر پيشانيم نشست و نمىدانم با خداحافظى يا بدون خداحافظى تماس را قطع كردم و چند دقيقهاى سرم را ميان دستانم گرفتم بعد كه كمى حالم به جا آمد، با سيد حسن كه در بازار، مغازه پر رونقى داشت، تماس گرفتم؛ بر خلاف انتظار جواب او هم مقدارى نا اميد كننده بود. او گفت: مدتى است وضع بازار خراب شده چكهايم با زحمت فراوان پاس مىشود و الآن هم وضعم به قدرى خراب است كه فكر مىكنم مجبور باشم پژوى خانم را بفروشم و باهر بدبختى هست به همان يك ماشين خودم اكتفا كنيم؛ اما حالا چون بعد از عمرى از من تقاضايى كردهاى، يك سرى به حساب هايم مىزنم، تا ببينم آيا مىشود كارى كرد يا خير؟ بعد از نيم ساعت تلفن زنگ زد سيد حسن با خوشحالى گفت: پسر! خيلى خوش شانسى؛ با بانك تماس گرفتم و ديدم در يكى از حسابهايم يك دويست هزار تومانى موجود است. و سپس پرسيد: خوب، چه وقت مىتوانى آن را پس بدهى؟ من كه انتظار چنين سؤالى را نداشتم، گفتم شايد تا سه چهار ماه ديگر و بعد او گفت: خب، فردا با يك چك دويست هزار تومانى به همان تاريخى كه مىتوانى پس بدهى، بيا در مغازه و پول را بگير.
من در حالى كه خيلى عصبانى بودم، با يك تشكر خشك تلفن را قطع كردم، چون نه مبلغ قابل اعتنا بود و نه شرطى كه گذاشته بود، قابل انتظار.
خيلى نا اميد شده بودم و ترديد فراوان داشتم كه آيا به سومى هم زنگ بزنم يا خير؟احتمال زياد مىدادم كه او هم مثل دو تاى ديگر باشد؛ اما اين بار نه به انگيزه درخواست پول، بلكه به انگيزه امتحان و اتمام حجت به محمد كه چند ماهى بود به سمت مدير عامل شركتى دولتى منصوب شده بود، زنگ زدم.
او بر خلاف انتظار با خوش رويى تمام گفت: چرا نتوانم كمك كنم؛ البته كه مىتوانم و از شانس خوب تو الان هشت صد هزار تومان در حسابم دارم كه آن را به تو قرض مىدهم و بعد از كمى مكث گفت: تو هم كه ان شاء الله مىتوانى آن را تا دو هفته ديگر برگردانى؛ چون بعد از چند ماه با خانم بچهها مىخواهيم به مسافرت برويم.
گر چه از برخورد او كمى خوشحال شدم، اما زمان باز پرداخت، زمانى نبود كه من بتوانم تعهد آن را قبول كنم و از اين يكى هم نااميد شدم.
آن هفته به علت مشكل تهيه پول نتوانستم به تهران بروم و در كلاسها شركت كنم.
پس از چند روز كه غيبت من محسوس شده بود، زنگهاى بچههاى دانشجو، لحظهاى قطع نمىشد. آنها مشكل مرا شنيدند، بسيار اظهار تأسف كردند و به من دلدارى دادند.
هفته بعد هم در تكاپو براى تهيه پول به كلاس نرفتم و از همه جا نااميد شده بودم.عصر پنج شنبه در خانه نشسته و درفكرى عميق فرو رفته بودم ونمى دانستم از چه غمگين بودم ؛ آيا از تهيه نشدن پول ويا از تغيير ارزشها.
دراين هنگام ناگاه زنگ در به صدا درآمد و من كه درآن هنگام انتظار هيچ كس را نداشتم، از خانمم پرسيدم: چه كسى مىتواند باشد؟ او هم اظهار بى اطلاعى كرد.
برخاسته، در را باز كردم و با كمال تعجب پنج شش تن از دوستان دانشجويى خوابگاهى را مشاهده كردم. همسرم اول خيال كرد كه آنها ازشاگردانم هستند؛ اما بعد برايش توضيح دادم كه آنها همكلاسىهاى من هستند كه تعجب كرد. به هر حال با خوشحالى بيش از حد از آنها استقبال كردم و آنهارا به درون خانه آوردم و از صفا و وفا و صميميت آنها تشكر كردم كه در اين زمان چه كسى يادى ازمن نكرده، زحمت مسافرت از تهران به شهرستان رابه منظور دلدارى من بر خود تحميل كردهاند.
بعد از كمى صحبت متوجه شدم كه تشريف فرمايى آنها چيزى بيش از حد دلدارى است و با كمال ناباورى متوجه شدم كه آنها بعد از شنيدن مشكل من به شدت در تكاپو افتاده، به هر جان كندنى بوده توانسته بودند مقدارنياز مرا كه طبيعتاً براى آنها بسيار سنگين بوده تهيه كنند و بعدها متوجه شدم كه حتى يكى از آنها با فروش طلاهاى خواهر و مادر خود، بخشى راتأمين كرد و ديگرى با اصرار از پدرش خواسته بود تا قطعه زمينى را كه براى آينده او كنار گذاشته، بفروشد. سومى به هر زحمت، وامى گرفته و چهارمى از دامادشان قرض گرفته بودو...
بعدها شنيدم كه مسرورى دوستى كه ظاهراً به علت شرمندگى به خانه ما نيامده بود، با شنيدن مشكل من به چند بيمارستان مراجعه كرده بود تا كليهاش را بفروشد؛ اما به او جواب منفى داده بودند.
به هر حال با ديدن اين همه لطف و صفا، اشك در چشمانم حلقه زد و بى اختيار به ياد اين بيت افتادم:
خدا گر ز حكمت ببندد درى
ز رحمت گشايد در ديگرى
خطاب به بچهها گفتم: قربان صفايتان و بلكه قربان صفاى دانشجويى. خدا ان شاءالله اين صفاى دانشجويى را از ما نگيرد و ذرهاى از آن را به اجتماع منتقل كند.
نمىدانم بچهها اين بخش از سخنان مرا خوب درك كردند يا خير؟
نوشته شده توسط خاطره در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 23:20 موضوع | لینک ثابت
ای خدای که از برترین برتریها به برترین برتری. برتری.به تو نماز آوریم .به تو نیاز آوریم.
تا هرآن کس که سالها بر او گذشته و در آستان سالی نو به پیشگاه پر شکوه تو برپاست.به بزرگی خود.به آن شگرف نیروی خود را هبر شوی.
تا رخ نپوشی تو ای برترین بزرگ ای زورمندترین توانا ای زیباترین هستی که چون تو رخ پوشی دیگر ما خود نبینیم.
ای زهر چه برتر .تو خودمایی که خدایی تو خدایی که خود مایی.
تو رخ پوشی چه باشیم.چو رخ پوشیم چه باشی.
بی تو نه بزرگی هست که بزرگترین نیست.نه زیبایی هست که زیباترین نیست.نه راستی هست که راسترین نیست.
خدا با ما باش .توهمه چیزی باش که چیزی باشیم.

سلام خوبین عزیزان؟ من خوبم . منم به نوبه ی خودم فرا رسیدن عید باستانی نوروز را به همه عزیزان تبریک و تهنیت میگم و امیدوارم سال خوبی رو پشت سر بگذارید ![]()
نوشته شده توسط خاطره در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 13:29 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان . حالتون چطوره؟ خوبین؟ راستش اگه بهتون در مورد آپ این دفعه خبر ندادم واسه اینه که اصلا وقت نمیکنم بیام . الان هم به خاطر دوست عزیزمون اومدم آپ کردم. به هر حال منو ببخشید . امیدوارم از این داستان لذت ببرین. خدانگهدار
همه صدايش مىكردند دختر حاجى. پدرش از دم كلفتهاى بازار بود. دختر را با اتول شخصى و شوفر مىفرستادند دبيرستان كه مثلاً درس بخواند و بعد هم بشود صاحب كمالات و مايه مباهات. خانم را از خانه با چادر و روبنده راهى مىكردند؛ ولى طرف پايش كه مىرسيد به حياط مدرسه، همان جا رخت و لباس اضافى را انگار كه وصله ناجورى باشد، مىچپاند توى يك كيف پارچهاى و مىرفت به سمت مستراح. چند دقيقه بعد، اگر خود حاجى را هم مىآوردند، به جا نمىآورد دختر را.
آن موقعها مىگفتند مينى ژوب... همان دامن كوتاه؛ به قاعدهاى كه يكى دو وجب بالاتر از زانو باشد. يك تاب تنگ و چسبان هم مىپوشيد؛ با دو تا بندينك كه روى شانه درست جاى حلقه آستين نداشته لباس گره مىخورد. يك سينهريز ظريف، به اضافه گوشواره و النگو و خلاصه هر زلم زيمبويى كه آن موقعها مد روز اعيان و اشراف بود... هر روز يه رنگى و يه مدلى؛ چه مىدانم... بزك هم مىكرد؛ موهاى مشكى بلندى داشت كه مىريخت تا پايين كمرش؛ خلاصه فتنه بود؛ از بوى عطرش مىفهميدند كه امروز آمده يا نه.
بقیه داستان در ادامه مطلب...
نوشته شده توسط خاطره در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 15:16 موضوع | لینک ثابت
محرم، ماه ايثار و از جان گذشتگی است! ماه عشق و شور و فریاد است! ماه سرافرازی بر فراز نیزه هاست!
ماه آمیختن با خون و آمیختن عشق است.
سلام بر حسین (ع)
سلام خوبین؟
منم به نوبه خودم فرا رسیدن ماه محرم - ماه شهادت امام حسین (ع) را به همه ی مسلمانان جهان
تسلیت میگم ...![]()

نوشته شده توسط خاطره در شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 17:17 موضوع | لینک ثابت
سلام خوبین بچه ها؟
امروز هم با یه داستان قشنگ اومدم حتما بخونین من که خیلی خوشم اومد مطمئنا شما هم خوشتون
میاد . از تمام دوستانی که منو همراهی میکنن و به من سر میزنن واقعا ممنونم ![]()
خيلى اميدوار بودم كه طرحم با استقبال روبهرو شود؛ تحقيقى كه دو سال روى آن وقت گذاشته بودم و به خاطر آن شب و روزم در آزمايشگاه و لابهلاى لولههاى آزمايش و مواد پرخطر و كم خطر سپرى شده بود و باعث شده بود نمره عينكم بالا برود.
تصميم گرفتم قبل از اينكه تحقيقم را در مراكز علمى مطرح كنم، اول آن را به ثبت برسانم تا يك وقت به دست كس ديگرى نيفتد و زحماتم به باد نرود.....
بقیه در ادامه مطلب
نوشته شده توسط خاطره در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 15:11 موضوع | لینک ثابت
سلام بچه ها خوبین؟ این هم یه خاطره ی قشنگ که از یه سایت خوندم واسم جالب بود گفتم واسه شما هم بزارم
امیدوارم لذت ببرین ![]()
سرانجام بعد از دو سال زحمت و بىخوابى كشيدن، آخرين پاكنويس رمانم هم تمام شد ومن افتادم دنبال اين كه يك ناشر حسابىگير بياورم و كتابم را چاپ كنم.
اولش فكر مىكردم مشكل اصلى براى يك نويسنده، نوشتن كتاب است؛ اما بعد فهميدم كه چاپ كتاب، از نوشتن آن سختتر است. از كلاسهاى دانشگاهم زدم و كلّى اين طرف و آن طرف دويدم. به همه ناشرينى كه اسمشان را شنيده بودم رو انداختم؛ اما مثل اين كه ناشرها اهل رمان چاپ كردن نبودند. بعضىها هم تا مىفهميدند كه اين رمان اولين رمان من است و خودم هم دانشجويم، دلسرد مىشدند و مىگفتند: چاپ اين كارها يعنى اعلام ورشكستگى.
چند ماه گذشت تا اين كه با واسطه يكى از استادانم با يك ناشر سرمايهدار و گردن كلفت آشنا شدم و ناشر بامعرفى استادم، مرا به حضور پذيرفت.
روزى كه وارد مؤسسه انتشاراتى عريض و طويل او شدم، قند در دلم آب شد. ناشر مرد پيرى بود كه پشت ميز گندهاى نشسته بود و انگشتش را توى گوشش فرو كرده بود و ظاهراً دنبال چيز خاصى مىگشت. وقتى سلام كردم و گفتم استاد كيميا مرا فرستاده، بدون هيچ حرفى، اشاره كرد كه بنشينم. بعد گوشى تلفن را برداشت و يك شماره دو رقمى گرفت و به آبدارچىاش گفت كه چايى بياورد.
كمى خوشحال شدم. باد كردم و پايم را روى پاى ديگرم انداختم. اين اولين ناشرى بود كه اين طور تحويلم مىگرفت. هر چند جواب سلامم را نداده بود؛ اما آن قدر مهمان نواز بود كه به يك چايى مهمانم كند. چند لحظه بعد آبدارچىوارد شد و يك فنجان چاى روى ميز ناشر گذاشت.
آقاى ناشر چاى را به طرف خودش كشيد و به من گفت: تو كه چاى نمىخورى؟
كمى سرخ شدم و گفتم: ن... نخير.
بعد هم دوباره پاهايم را جفت كردم و مثل آدم نشستم. آقاى ناشر يك قند گنده برداشت و انداخت توى دهانش و خِرت خِرت جويد. چاىاش را با صداى هورت بالا داد و گفت: حالا چه كار داشتى؟ كتاب مىخواستى؟
گفتم: راستش يك رمان نوشتهام كه مىخواستم اگر زحمتى نباشد، زحمتش چاپش را بكشيد.
تا اين را گفتم. يك دفعه چاى پريد توى گلويش؛ چند بار سرفه كرد و بعد گفت: چى؟ كتاب نوشتهاى؟ مگر تو چه كارهاى؟
من كه از اين حركت ناشر تعجب كرده بودم، نگاهى به سرتاپاى خودم انداختم و با ترس و لرز گفتم: بنده دانشجو هستم.
آقاى ناشر با شنيدن اين حرف زد زير خنده و گفت: چى؟ دانشجو! اللّه اكبر! عجب دوره زمانهاى شده؛ دانشجوها چه كارهايى مىكنند. لا اله الا... .
بعد خندهاش را خورد و گفت: حالا چى نوشتهاى؟
- راستش يك رمان چهارصد پانصد صفحهاى است.
يك دفعه نگاه آقاى ناشر به گوشه ميزش خيره شد. تعجب كردم. همان طور كه گوشه ميزش را نگاه مىكرد، گفت: بده من آن رمانت را.
دست در كيفم كردم و رمانم را كه پاكيزه و مرتب تايپ و ويرايش كرده بودم، دادم دست آقاى ناشر. آقاى ناشر آن را بالا برد و يكدفعه محكم بر گوشه ميز پايين آورد.
وقتى رمان را بلند كرد، مگس مردهاى از گوشه ميز پايين افتاد.
آقاى ناشر با انگشت سبابه عرق پيشانىاش را پاك كرد و گفت: آخيش! راحت شدم. چقدر وزوز مىكرد.
با نگرانى گفتم: آقاى ناشر! تو را خدا مواظب باشيد.
ناشر نفسى كشيد و گفت: نترس من حالم خوب است.
- شما را عرض نكردم؛ رمانم را عرض كردم.
ناشر با بد اخلاقى گفت: اين قدر حساس نباش! دايناسور كه نكشتم؛ يك مگس نا قابل بود.
بعد كمى رمان را ورق زد و گفت: خب! حالا داستانش درباره چيست؟
- درباره دانشجويى كه تصادف مىكند و بينايىاش را از دست مىدهد و... .
هنوز حرفم تمام نشده بود كه ناشر گفت: اَه، اَه، اين هم شد موضوع؛ بهتر است موضوعش را عوض كنى و درباره دانشجويى بنويسى كه تصادف نمىكند و بينايىاش را از دست نمىدهد؛ بلكه با يكى از دانشجويان دختر طرح دوستى مىريزد.
گفتم: اما من هنوز همه داستان را تعريف نكردهام...اين دانشجو وقتى بينايىاش را از دست مىدهد، از زندگى نااميد مىشود؛ اما با كمك همسرش دوباره روحيه مىگيرد تا جايى كه مدارج عالى را طى مىكند و به سمت استادى دانشگاه مىرسد.
ناشر گفت: اَه، اَه، اَه، چه موضوع چرت و پيش پا افتادهاى؛ بهتر است اين دانشجو پس از آشنايى با دختر همكلاسش؛ از شهرشان فرار كند؛ اين طورى فروش كتاب مىرود بالا.
با خنده گفتم، اما جناب ناشر! من روى اين داستان دو سه سال خون دل خوردهام. با افراد نابيناى زيادى صحبت كردهام و حتى با چند تا از اساتيد نابيناى دانشگاهى صحبتهاى چند ساعته داشتهام. آن را يك شبه ننوشتهام كه حالا بخواهم عوضش كنم.
- همين ديگر، حرف بزرگترهايتان را قبول نمىكنيد. حالا اسم كتاب چيست؟
با اشاره به كتاب گفتم: در صفحه دوم آمده؛چشمهاى من، خداحافظ .
سرى تكان داد و گفت: نه، به درد نمىخورد. فروش نمىرود. اسمش را عوض كن و بگذار بينوايان.
باتعجب گفتم: بينوايان! بينوايان كه اسم يك رمان معروف فرانسوى است.
- خب به خاطر همين مىگويم بگذار بينوايان؛ اين طورى رمانت به فروش مىرود.
- اما اين اسم اصلاً به اين رمان نمىخورد و حتماً خوانندگان اعتراض مىكنند.
ناشر با عصبانيت گفت: خب اگر ديديم اعتراضها زياد است، در چاپ بعدى اسم رمانت راعوض مىكنيم و مىگذاريم...چه مىدانم...مىگذاريم ديوان حافظ... .
از تعجب نزديك بود شاخ در بياورم ؛ گفتم: حتماً شوخى مىكنيد؟
- پسرجان مگر من همسن و سال تو هستم كه با تو شوخى كنم؟ ما داريم راجع به يك مسئله فرهنگى تبادل نظر مىكنيم؛ آن وقت تو اسم اين را مىگذارى شوخى؟
- آخر قربان! ديوان حافظ ، شعر است و كتاب من، داستان است.
- خب چه عيبى دارد؟ در چاپ سوم يك اسم ديگر رويش مىگذاريم. مهم، فروش اين محصول فرهنگى است.
من كه زبانم بند آمده بود، ديگر چيزى نگفتم. ناشر وقتى سكوت مرا ديد، كمى زيرو روى رمان را نگاه كرد و بعد گفت: چرا اسمت را ننوشتهاى؟ راستى اسمت چيست؟
- نوكرتان، بهزاد مرحمتى.
- چى؟ اين هم شد اسم! نه، فروش نمىرود.
- ببخشيد! مگر قصد داريد مرا هم چاپ كنيد و بفروشيد؟
- نه منظورم اين است كه وقتى اين نام بيايد روى كتاب، كتاب فروش نمىرود. بهتر است اسمت را عوض كنى و بگذارى فهيمه رحيمى.
در حالى كه حسابى خندهام گرفته بود، گفتم: اختيار داريد قربان! اين كه اصلاً امكان ندارد.
فهيمه رحيمى زن است ؛ اما من سبيل به اين گندگى دارم.
- اى بابا!خوانندهها كه تو را نمىبينند تا بدانند تو زنى يا مرد.
- اما تعهد چه مىشود؟ يك نويسنده بايد نسبت به خوانندگانش تعهد داشته باشد.
- اى بابا! تعهد يعنى چه؟ اين قرتى بازىها، مال قديم بود. الان مسائل مهمتر از تعهد هم هست. كتاب بايد فروش داشته باشد.
خيلى محكم گفتم: نه قربان! من اين مسئله را نمىتوانم قبول كنم. اصلاً فهيمه رحيمى، از اين دست كتابها نمىنويسد. هر آدم پخمهاى هم كه كتاب را ورق بزند، مىفهمد كه اين نام قلابى است. ناشر كمى فكر كرد و بعد گفت: خب اگر آن را نمىپسندى، اسم نويسنده را مىگذاريم وحشى بافقى ؛ هم جذاب است و هم اين كه وقتى خواننده اين نام را ببيند، فكر مىكند كه اين كتاب، يك كتاب ترسناك جنايى است؛ تازه اسم نو و جديدى هم هست.
با بى حوصلگى گفتم: جناب آقاى ناشر! اولاً كه من نمىخواهم خواننده فكر كند اين كتاب، يك كتاب ترسناك جنايى است ؛ چون اين كتاب، واقعاً ترسناك جنايى نيست و اتفاقاً خيلى هم عاطفى است. ثانياً اين اسمى هم كه شما فرموديد، چندان نو و جديد نيست ؛ وحشى بافقى، صدها سال پيش زندگى مىكرده است.
ناشر كمى سرش را خاراند و بعد گفت: راست مىگويى؛ مگر وحشى بافقى پدر شعر نو نبود؟
حرفش خنده دارتر از آن بود كه بخواهم جوابش را بدهم. چند لحظه بعد، دوباره چيز ديگرى يادش آمد و گفت:راستى ببينم تو زندان نرفتهاى ؟
لااله الا الله... اين ديگر چه صيغهاى بود؟ گفتم: مگر قيافه من به كلاهبردارها مىخورد؟
- نه، زندان سياسى و اين جور حرفها...؟
- نخير، توفيق نداشتهام.
- حيف شد ؛ اگر زندان رفته بودى، حداقل روى كتابت مىنوشتم:خاطرات زندانِ فلانى.
ببينم توى اين مدتى كه ما كتابت را چاپ مىكنيم، نمىتوانى كارى كنى كه به زندان بروى؟
مىخواستم بگويم: چرا، مىتوانم همين الان كارى كنم كه به جرم قتل به زندان بروم؛ اما آن قدر اعصابم خرد بود كه حال و حوصله حرف زدن نداشتم. بلند شدم؛ رمانم را برداشتم و بدون خداحافظى به طرف در خروجى راه افتادم. اِ...بچه كجا مىروى...بيا! با هم به توافق مىرسيم و وقتى كه ديد من گوشم بدهكار نيست، گفت: خب... پس سلام مرا به استاد كيميا برسان و بهش بگو... و ديگر باقى حرفش را نشنيدم.
ديگر دنبال ناشر نرفتم و تصميم گرفتم كه خودم كتابم را چاپ كنم. مقدارى وام گرفتم و مقدارى از فك و فاميل و دوست و آشنا قرض كردم و يك كم هم بابايم كمكم كرد و من توانستم كتابم را چاپ كنم. گر چه راضى كننده نبود، ولى خوب، همين كه توانستم آن را چاپ كنم، خوشحال بودم.
هيچ باور نمىكردم كه كتابم در جشنواره دانشجويى رتبهاى كسب كند. وقتى دعوت نامه به دستم رسيد، نزديك بود از خوشحالى پر در بياورم. روز مراسم، به سالن رفتم. حسابى شلوغ بود.
دانشجوها، استادان، چند تن از مسئولين فرهنگى، تعدادى از پدرها و مادرها و... آمده بودند و حسابى سالن را روى سرشان گذاشته بودند. من كه تنها رفته بودم، روى يكى از صندلىهاى رديف آخر نشستم. چشمهاى عينكى ام نمىتوانست سن را خوب ببيند. فقط صداها را مىشنيدم. بعد از سخنرانىِ، دو سه نفر از مسئولين فرهنگى و دانشگاهى، اهداى جوايز شروع شد. دل توى دلم نبود و قلبم محكم مىتپيد.
مجرى بعد از كمى تعارف تكه پاره ،از يكى از ناشران پيش كسوت - كه به قول خودش، هميشه حامى مسائل فرهنگى و دانشجويى بود - دعوت كرد تا روى سن برود و جوايز را اهدا كند. بعد هم نام چند نفر از دانشجويان مؤلف خوانده شد و هر كدام رفتند و جايزه شان را گرفتند. يك دفعه نام من در سالن طنين انداخت ؛ آقاى بهزاد مرحمتى، مؤلف كتاب «چشمهاى من خداحافظ»، برنده... .
حسابى عرق كردم. صداى سوت و كف در سالن پيچيد. با زحمت بلند شدم،سرم را زير انداختم و به طرف سن رفتم. وقتى روى سن و روبروى آقايى كه جوايز را اهدا مىكرد ايستادم، يك دفعه از تعجب خشكم زد. كسى كه جوايز را اهدا مىكرد، همان جناب ناشرى بود كه استاد كيميا به من معرفى كرده بود. جناب ناشر لوح تقدير و جايزه را به طرف من گرفت و دست راستش را هم دراز كرد تا با من دست بدهد. لبخندى روى لبش بود؛ من اما خشكم زده بود و دستم جلو نمىرفت تا جايزهام را از او بگيرم. به هر زحمتى بود خودم را تكان دادم. اول دست راست او را فشردم و بعد جايزه را گرفتم. ناشر همان طور كه جايزه را به من اهدا مىكرد، با لبخند گفت: شما دانشجويان اميد ما هستيد. ما ديگر آفتاب لب بام هستيم. اين شماييد كه بايد جاى ما را بگيريد. ما وظيفه داريم به هر طريق ممكن از شما حمايت كنيم. از اين كه كتاب زيبا و ارزشمند شما برگزيده شده، خوشحالم. بعد كمى در من خيره شد و گفت: ببينم، من قبلاً شما را جايى نديدهام؟
من سريع جايزه را گرفتم و گفتم: فكر نمىكنم و به سرعت پايين آمدم. صداى سوت و كف، گوشم را كر مىكرد و اعصابم را خرد.
نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 20:38 موضوع | لینک ثابت
سلام بچه ها خوبین؟
زندگی به نظر شما زندگی یعنی چی؟ من که هیچ وقت نتونستم معنیش کنم و اگه کردم شاید اشتباه بوده و شاید هم کامل نبوده
بگذریم
خوش میگذره؟
امتحانات خوبه؟ من امروز امتحان داشتم خدا رو شکر خوب بود واسه اولین بار تقلب کردم ![]()
![]()
اخرشم استادمون فهمید گفت خانم فلانی شما دیگه چرا ما هم از خجالت اب شدیم همش تقصیر دوستم بود![]()
به هر حال گذشت
شانس اوردم برگمو پاره نکرد وگرنه بدبخت می شدم
راستشو بخواین نمیدونم از چی بگم این دفعه![]()
راستی واسه شفای یه بیمار دعا کنین باشه؟![]()
و دعا کنین تو ازمون کارشناسی ارشد قبول شمممممممم
هیچی نخوندما هیچی اصلا وقت نمیکنم خدا به دادم برسه
خوب بهتره برم مواظب خودتون باشین معذرت این دفعه چیزی نداشتم بزارم دفعه ی بعد با دست پر میام
انشا الله
خدانگهدار همگی![]()
نوشته شده توسط خاطره در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 15:10 موضوع | لینک ثابت
سلااااااااااااااااااااااام خوبین؟ ![]()
![]()
من خوبم ممنون تشکر بابا خوبم د ![]()
![]()
خوب چه خبرا؟ اوضاع بر وفق مراده؟ ![]()
خوب خدا رو شکر
بچه ها امروز کلی فکر کردم واسه اپ این دفعه یه چیز جالب به نظرم رسید ![]()
میگم الان خونسرد باشین![]()
بچه ها یه سوال البته قبلش بگم که انشاالله همتون ۱۰۰ سال عمر کنینا
اما سوال من
اگه یه جوری فهمیدین که فقط دو روز زنده این و به بقای عمرتون فقط دو روز مونده اون وقت چیکار میکنین؟
باید نظرات جالب باشه نه؟
حتما تو نظرات بگین باشه؟
ممنونم خدانگهدار همگی![]()
نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 15:27 موضوع | لینک ثابت
سلام بچه ها خوبین؟
از دلشوره دارم می میرم اخه امسال میخوام تو ازمون کارشناسی ارشد شرکت کنم اما هنوز نمیدونم چه رشته ای برم
خنده داره نه؟
لیسانس جغرافیا دارم میخوام ادامش بدم اما نمیدونم چه رشته ای خوب و اینده داره تازه گذشته از اینا منابع هم ندارم
فکر نکنم امسال قبول شم از همین الان دارم پیش بینی میکنم ( ناسلامتی جغرافیا هستم دیگه
) به هر حال ببینم چی میشه
بچه ها اگه شما رشتتون جغرافیا هست یا اینکه اطرافیانتون جغرافیا هستن کمکم کنین باشه که چه رشته ای برم بهتره
یا اگه سایتی رو میشناسین که توش رشته های جغرافیا رو و همچنین منابع اونو نوشته باشه دیگه واقعا ممنون میشم
به هر حال منتظرم
خدانگهدار![]()
نوشته شده توسط خاطره در چهارشنبه نهم آبان 1386 ساعت 9:44 موضوع | لینک ثابت
سلام خوبين دوستان
راستشو بخواين نميدونم در مورد چي حرف بزنم اصلا حال و حوصله ي نوشتنو ندارم مطلبي هم پيدا نكردم كه بزارم ولي خوب به هر حال نظر بدين در مورد چه موضوعي بگم براتون دوست دارين وبلاگو سوق بدم به طرف اموزشي يا همون داستان و خاطره خوبه؟
به هر حال خواهش ميكنم نظراتتونو بگين كه در مورد چي بنويسم بهتره
ديگه خسته شدم از زندگي يكنواخت و بدون ماجرا دلم ميخواد يه اتفاقي بيافته يه اتفاق خوب
از خدا خواستم كسي رو كه بهم داده ازم نگيره و اونو بيشتر بهم بشناسونه من كه خيلي دوستش دارم اما اونو نميدونم فكر نكنم
اصلا چه ربطي داشت اين حرفا به خدا خودمم نميدونم
اهان بچه ها الان يه چيز جالب به ذهنم رسيد دلم ميخواد وقتي مياين اينجا ارزو و دعاهايي كه از خدا ميخواينو برام بگين
به عبارت ديگه اگه بهت بگن تو ميتوني يه ارزو بكني كه حتما اون براورده ميشه شما چه ارزويي ميكنين؟
منتظر نظراتتون هستم
موفق باشين خدانگهدار![]()
نوشته شده توسط خاطره در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 12:35 موضوع | لینک ثابت
آغاز ترم سوم دانشجويى بود كه براى اولين بار استاد مجاورى را سركلاس ديدم. معروف بود كه او استادى محقق و پژوهشگر است و در كلاسهايش، به تحقيق دانشجويى اهميت زيادى مىدهد و سعى دارد تا دانشجويان را پژوهشگر بار بياورد.
او در آغاز كلاس، به معرفى اجمالى خود و نيز روش تدريس و سپس روش امتحان گرفتنش پرداخت و از جمله گفت: نمره برگه امتحانى بيست است و تحقيق و كنفرانس به صورت داوطلبانه است و تا چهار نمره جا دارد كه به نمره برگه اضافه شود.
پس از آن، گونهاى ديگر از نمره دادن را مطرح كرد كه تا آن زمان نشنيده بودم و برايم بسيار جالب بود. او گفت: اگر كسى بتواند كنفرانسى عالى و تحقيقى خوب بنويسيد، از امتحان معاف خواهد شد و من نمره بيست به او خواهم داد. حال اگر كسى داوطلب اين گزينه است، خود را معرفى كند.
من خيلى وسوسه شدم كه دستم را بلند كنم؛ به خصوص با توجه به اين كه شنيده بودم، استاد سؤالات سختى را در امتحان مطرح مىكند و كمتر كسى مىتواند بيش از نمره پانزده از برگه امتحانى بگيرد.
سرانجام برترديد خودغلبه كردم و دستم را بالا بردم.
استاد كه بعدها شنيدم اين طرح را در كلاسهاى مختلفش مطرح كرده بود و تاكنون داوطلبى براى آن پيدا نشده بود، بسيار خوشحال شد و چند موضوع را مطرح كرد تا من يكى از آنها را انتخاب كنم و من هم يكى را انتخاب كردم.
راستش من تا آن زمان، تحقيق درست و حسابى انجام نداده بودم؛ تنها در دوره دبيرستان به اسم تحقيق، مطالبى را از كتابهاى مختلف كپىبردارى و به دبير ارائه مىكردم و اين كار را در اين جا، نمىتوانستم انجام بدهم.
پس از پايان كلاس، به سراغ استاد رفتم و از او پرسيدم: تحقيق خوب به نظر شما، داراى چه شرايطى بايد باشد؟
او جواب داد: اول آن كه از روش تحقيق علمى بهرهبگيرد. دوم آن كه داراى خلاقيت و نوآورى باشد. سوم آن كه از منابع معتبر بهره بگيرد و چهارم آن كه از جهت نگارش، به زبان معيار فارسى نگاشته شده است و... .
استاد همين طور داشت رديف مىكرد و من كه تازه اين حرفها را مىشنيدم، گيج شده بودم و خودم را لعنت مىكردم كه چرا اين طرح را پذيرفتهام. مىخواستم انصراف خودم را اعلام كنم؛ اما غرورم اجازه نمىداد. تازه فهميدم كه چرا هيچ كس اين طرح استاد را نمىپذيرفت و چرا وقتى من اعلام آمادگى كردم، چشمهاى بچهها نزديك بود از حدقه در آيد.
به هر حال، راهى براى عقب نشينى نداشتم و بايد اين تحقيق را ارائه مىدادم. من نه روش تحقيق علمى را مىدانستم و نه با موضوع آشنا بودم تا چه برسد به آن كه بتوانم در آن موضوع نوآورى داشته باشم و... .
به هر ترتيب، از فرداى آن روز شروع به مطالعه كردم و هر كتاب و مجله و روزنامهاى را كه احتمال مىدادم درباره آن موضوع مطالبى داشته باشد، زيرو رو كردم؛ اما توفيق چندانى حاصل نشد.
حتى به كتابخانههاى بزرگى مانند كتابخانه مجلس، كتابخانه مركزى دانشگاه و... نيز سر زدم و همه جا كتابداران در آغاز به تصور اين كه محققى ژرفنگر و عالى مقامم، مرا تحويل مىگرفتند؛ اما بعد كه كمى با آنها صحبت مىكردم، مىفهميدند كه چيزى در چنته ندارم. يادم مىآيد يك روز از يكى از كتابداران پرسيدم: آرشِيُوى مجلات شما كجاست؟ و بار ديگر پرسيدم: آيا درباره فَرَويد كتابى داريد؟ او تا چند دقيقه فكر مىكرد كه فَرَويد كيست و بعد فهميد كه همان فِروُيد معروف است كه من، نام او را اشتباه گفتهام.
هر چه بيشتر مىگشتم، نااميدىام افزونتر مىشد تا اين كه يك روز با بىحوصلهگى به كتابخانه محلهمان رفتم تا با ورق زدن روزنامهها و مجلات كمى سرحال بيايم.
برروى ميز، مجلهاى غير معروف نظرم را جلب كرد؛ آن را برداشتم و به ورق زدن آن پرداختم كه ناگاه به مقالهاى برخوردم كه عنوان آن عيناً موضوع تحقيق من بود و نويسنده آن، فردى غير معروف به نام على نمازى بود.
با حرص و ولع شروع به مطالعه مقاله كردم و هر چه بيشتر پيش مىرفتم، به آن بيشتر علاقهمند مىشدم. مقاله را كه به پايان بردم، با خود گفتم اين مقاله همه شرايطى را كه استاد مجاورى براى يك تحقيق خوب برشمرد، دارا مىباشد.
چند تكه كاغذ برداشتم تا از مقاله فيش بردارى كنم؛ اما پس از مدتى با خودم گفتم، اين مجله كه مشهور نيست و على نمازى بدبخت و بيچاره را هم كه كسى نمىشناسد؛ به ويژه بعيد است كه استاد مجاورى با آن همه اشتغالات، اصلاً نام اين مجله و اين نويسنده به گوشش خورده باشد؛ پس چرا زحمت فيش بردارى را بر خود تحميل كنم؛ همين مقاله چاپى را خطّى مىكنم و به استاد تحويل مىدهم. با همين فكر، مقاله را رونويسى كردم؛ سپس آن را طلق و شيرازه كرده، در حالى كه با خط خوش در صفحه اول مقاله، نام موضوع، استاد و محقق را - كه خودم بودم - نگاشته بودم، آن را سر كلاس بردم و به استاد مجاورى تحويل دادم. استاد تورقى كرد و در حالى كه ناگاه برقى در چشمانش درخشيد، آن را به من پس داد و گفت: مقاله خيلى خوبى است؛ بگير آن را خوب مطالعه كن و هفته آينده آن را كنفرانس بده.
مقاله را تحويل گرفتم و تا هفته آينده، چند بار آن را مطالعه و تمرين كردم تا بتوانم به خوبى از عهده كنفرانس آن برآيم. در اين ميان فرصتى شد تا به كتابخانهها سرى بزنم و جلد و مشخصات بعضى از كتابهايى را كه به عنوان پاورقى و منابع در مقاله آمده بود، ببينم تا استاد باور كند كه مقاله راخودم نوشتهام. در همين بازنگرى بود كه خدا را شكر كردم كه استاد مقاله را بدون مطالعه دقيق به من بازگردانده است؛ زيرا اگر آن را مطالعه مىكرد، بسيار مايه آبروريزى مىشد؛ زيرا در چند جاى متن مقاله، على نمازى به كتابها و مقالات ديگر خود ارجاع مىداد. مثلاً در جايى نوشته بود: من اين مسئله را مكرراً در كلاسهايم براى دانشجويان توضيح دادهام. و من هم از بس ذوق زده شده بودم، به آن توجه نكرده بودم.
به هر حال، من همه اين موارد را لاك گرفتم و در بعضى از موارد ناچار شدم يك صفحه را دوباره بازنويسى كنم.
هفته بعد با آمادگى كامل سركلاس رفتم و كنفرانسى بسيار عالى از نوشتههاى مقاله ارائه دادم. در هنگام ارائه، به وضوح مىديدم كه بچهها چشمهايشان چهار تا شده و از اين همه علم و معلومات و تحقيقات بنده در بهت و حيرت فرورفته بودند و لابد با خود مىانديشيدند كه چه حيف شد كه تا حال قدر فلانى را نشناختيم.
در پايان ارائه، از بس خوششان آمده بود تا چند دقيقه صداى كف زدنهاى آنها قطع نمىشد و آفرين و احسنت بود كه از گوشه و كنار به گوش مىرسيد. پس از آن كه سكوت برقرار شد، همگى انتظار داشتند كه استاد مجاورى نيز لب به تحسين بگشايد و بىدرنگ نمره بيستى براى من منظور كند و حتى مىشنيدم كه بعضى آهسته خطاب به من مىگفتند: خوش به حالت كه بيست را گرفتى و از شرّ امتحان خلاص شدى. برخلاف انتظار، چهره استاد درهم بود و هيچ كس فكر نمىكرد كه اين ناراحتى، مربوط به مقاله من باشد.
پس از لحظاتى كه سكوتى سنگين بركلاس حكمفرما شده بود، استاد به كلام آمد و تنها همين چند جمله را گفت: «مقاله بسيار خوبى بود؛ انصافاً محقق آن زحمت فراوانى كشيده است و آقاى ناصف هم خيلى خوب آن را ارائه كرد.
من از آقاى ناصف خواهش مىكنم كه حالا كه راه افتاده، براى تقويت هر چه بيشتر خود موضوعى ديگر را انتخاب كند و مقالهاى ديگر نيز بنويسد تا بعد فكرى براى نمره او بكنم.
من كه داغ بودم، در آن هنگام متوجه نشدم كه استاد چه ظريفانه ميان محقق و ارائه كننده، تفاوت گذاشته است.
راستش از صحبتهاى استاد و عدم استقبال پرشور او كمى ناراحت شدم؛ اما به روى خود نياوردم و پيشنهاد او را براى نگاش مقالهاى ديگر با موضوعى كه مشخص كرده بود، پذيرفتم.
بعد از آن استاد شروع به تدريس كرد و در ضمن تدريس، به صورتى ماهرانه بدون آن كه هيچ كس تصور كنايهاى بودن صحبتهاى او را بكند، بحث را به مقوله «سرقت ادبى» و رواج آن و زشتىهاى اين كار كشانيد و مثالهايى زد كه چگونه بعضى بخشى يا تمام مطالب يك نويسنده را سرقت كرده، به نام خود آن را به چاپ مىرسانند.
صحبتهاى استادبه گونهاى ظريفانه بود كه حتى خود من هم تصور نمىكردم كه به من كنايه مىزند.
عصر همان روز به كتابخانه محلهمان رفتم و از كتابدار تمام شمارههاى آن مجله غير معروف را خواستم. در حين جست و جو، مشاهده كردم كه آقاى على نمازى باز هم مقالهاى در يكى از شمارهها با همان عنوان موضوع تحقيق من دارد.
خوشحال شدم و شروع به رونويسى آن كردم؛ در حالى كه مواظب بودم كه مواردى را كه نمازى به كتابها و مقالات و كنفرانسها و كلاسهاى خود اشاره مىكند، حذف كنم و در همان حال دائماً به حال او غصه مىخوردم كه چرا كسى او را نمىشناسد. همان روز مقاله را تماماً پاكنويس كردم؛ اما صلاح ندانستم آن را به زودى به استاد تحويل دهم؛ زيرا احتمال مىدادم كه دستم رو مىشود.
چند روز بعد براى كارى به اتاق گروه رفته بودم. برروى ميز كوچك وسط اتاق، چشمم به نامهاى افتاد كه تا مدتى مرا در بهت و حيرت فرو برد. نامه از دفتر همان مجلّه غير معروف بود كه پشت آن نوشته بود: دانشگاه... دانشكده... برسد به دست استاد على نمازى. با خود گفتم: عجب! على نمازى استاد همين دانشكده و در همين گروه است؛ پس چگونه نام او تا به حال در دانشكده به گوشم نخورده است.
با كمى اضطراب و واهمه روبه يكى از اساتيد گروه كردم و از او پرسيدم: اين استاد على نمازى كيست؟ او جواب داد: او همان استاد مجاورى خودمان است كه با نام مستعار، با اين مجله همكارى دارد.
از اين جواب اتاق دور سرم چرخ خورد. خودم را روى صندلى انداختم و سرم را گرفتم. كسى نفهميد چرا اين طور شدم. با كمى آب قند، حال خودم را پيدا كردم و از اتاق بيرون رفتم.
فرداى آن روز كه حال بهتر شده بود، تصميم گرفتم به جبران سرقتى كه از على نمازى يا همان استاد مجاورى كرده بودم و به جهت قدرشناسى از رفتار كريمانه استاد كه آبروى مرا نبرده بود، تحقيقى جدى پيرامون موضوع دوم انجام دهم و با تلاش و كوشش زيادى كه كردم، موفق شدم و توانستم مقالهاى با قلم خودم نوشته، با بيان خودم آن را در كلاس ارائه دهم. حتى به جايى رسيده بودم كه مىتوانستم نظريات على نمازى را مطرح كرده، آنها را به نقد بكشم و چه زيبا شكفته مىشد، گونههاى استاد مجاورى، وقتى كه سركلاس نام على نمازى را مىآوردم و به بيان ديدگاههاى او پرداخته، گاهى به نقد آنها مىپرداختم.
اين بار چهره استاد پس از ارائه مقاله، بسيار بشاش بود و استاد بسيار از من تعريف كرد و مرا تحسين نمود و با دست و دلبازى، نمره بيست را براى من منظور كرد.
اما هيچ يك از دانشجويان متوجه نشد كه علت تفاوت برخورد استاد با من، در اين دو ارائه چه بود.
نوشته شده توسط خاطره در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 11:5 موضوع | لینک ثابت
سلام بچه ها
خوبین؟
خوب منم میخواستم که فرا رسیدن این ماه مبارک رو رمضان کریم به همه ی ایرانیان عزیز تبریک بگم انشاالله که همیشه سلامت و موفق باشین
خدانگهدار

نوشته شده توسط خاطره در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 13:4 موضوع | لینک ثابت
«لارى» و من در يك كارخانه توليد گاز، مهندس جزء بوديم و اين، يعنى كارمند معمولى بوديم. آن چه كه مىشد زير عنوان «مراسلات كتبى» طبقهبندى كرد، به روى ميز تحرير پهن دو نفرهاى مىآمد كه ما در دو سوى آن، روبهروى هم نشسته بوديم. اداره مركزى، در پايين شهر، سيل سرسامآورى از دستورالعملها و مقرراتى را كه بايد به اجرا درآيند براى ما مىفرستاد.
در كارخانه، مهندسان جزء، زيردست هر كسى بودند؛ جز كارگران مكزيكى. براى آنها، ما تجسمى از مسئولان دست نيافتنى و ناشناختنى پرداخت بوديم. ما «سينيور مواجب» بوديم.
مكزيكىها، كارگران معركهاى بودند. در بين آنها، اشرافيان آتشكارها بودند؛ مردان گندهاى كه هشت ساعت نوبتكارىشان را در حرارت شديد دستگاه تقطير، هركولوار كار مىكردند. زغال را با بيلچههاى عظيمى برمىداشتند و بدون نشانهگيرى، به طرف دريچه كوره پرتاب مىكردند. خاك زغال، مانند آبى سياه رنگ، از دهانه لولهاى با فشار قوى، از بيلچهشان مىريخت و هيچ گاه هم از روزنه كوچك كوره به خطا نمىرفت. آتشكارها، هنگام كار، تا كمر برهنه مىشدند و غرور و وقارى خاص خود داشتند. عده كمى از عهده چنين كارى برمىآمدند و آنها، همان عده كم بودند.
شركت به كارگران خود در هر ماه، دو بار پرداخت مىكرد؛ در پنجم و بيستم هر ماه؛ اما اين براى مكزيكىها مسخره بود. كدام مردى است كه بتواند پولش را پانزده روز نگه دارد. اگر كسى مىتوانست بيش از سه روز پولش را ذخيره كند، آدم خسيسى بود و تا حالا سينيور، چه وقت بوده كه خون اسپانيايى در رگهاى خسيسى جارى باشد؟ بنابراين، براى آتشكاران ما عادتى شده بود كه هر سه يا چهار روز يك بار بيايند و پولى را كه طلب داشتند، دريافت كنند.
در مقررات شركت هم، از اين بابت، نوعى انعطافپذيرى وجود داشت و به همين سبب، لارى و من، اوراق لازم را به اداره مركزى مىفرستاديم و «مساعده حقوق» كارگران را دريافت مىكرديم؛ اما يك روز، «اداره مركزى» با ارسال بخشنامهاى ما را مورد عنايت قرار داد. در آن آمده بود:
«به سبب سوء استفاده بيش از حد از مقررات دريافت مساعده حقوق، از اين پس، هيچ گونه مساعدهاى به كاركنان پرداخت نمىشود؛ مگر در موارد ضرورت حياتى».
هنوز از چسباندن بخشنامه فارغ نشده بوديم كه آتشكار «خوآن گارسيا» وارد شد و تقاضاى مساعده كرد. به بخشنامه اشاره كردم و او زير لب به كندى آن را خواند و بعد گفت: «اين يعنى چه؛ اين ضرورت حياتى»؟
با حوصله برايش توضيح دادم كه شركت، مهربان و دلسوز است؛ اما اين پرداخت مكرر مساعده هم كار سخت و شاقى است. اگر كسى بيمار باشد يا پول به علتهاى ديگر، مورد نياز فورىاش باشد، آن وقت شركت در مقررات، استثنا قائل مىشود.
خوان گارسيا كه كلاهش را پى در پى در دستهاى بزرگش مىچرخاند، گفت:
«پس من پول خودم را نمىتوانم بگيرم»؟
- خوآن، روز پرداخت حقوق بعدى، بيستم ماه است.
به سكوت از اتاق خارج شد و من كمى از خودم خجالت كشيدم. در آن سوى ميز، به لارى نگاه كردم؛ اما او هم چشمانش را از من دزديد.
طى دو ساعت بعد، آتشكاران ديگر هم آمدند و به بخشنامه نگاه كردند؛ برايشان توضيح داده شد و سرسنگين بيرون رفتند؛ بعد ديگر كسى نيامد. آن چه را كه ما نمىدانستيم، اين بود كه خوآن گارسيا، پيت مندوزا و فرانسيسكو گونزالز، خبر را پخش كرده بودند و هر مكزيكى كارخانه، مقررات جديد را براى هر مكزيكى ديگرى توضيح مىداد؛ «حالا براى گرفتن پول، زن بايد بيمار باشد. دوا بايد براى بچه لازم باشد».
صبح روز بعد، زن خوآن گارسيا عملاً به حال مرگ افتاد. مادر پيت مندوزا به زحمت تا فردا زنده مىماند و يك اپيدمى حسابى بين بچهها شايع شد. براى تنوع، يك پدر بيمار هم وجود داشت. ما حدس مىزديم كه پيرمرد واقعاً بيمار نباشد؛ اما هيچ مكزيكى جز اين دربارهاش فكر نمىكرد. به هر حال، كسى به لارى و من حق نمىداد كه در زندگى خصوصى مردم دخالت كنيم. بنابراين، اوراق را تكميل كرديم و جملهاى توضيحى هم بابت «ضرورت حياتى» به آن افزوديم و به اين ترتيب، همه افراد به پولشان رسيدند.
اين كار، يك هفتهاى ادامه داشت تا اين كه مقررات جديدى، موجز و صريح، به دستمان رسيد كه مىگفت: «از اين پس به كاركنان فقط در تاريخهاى پنجم و بيستم حقوق پرداخت مىشود و هيچ استثنايى پذيرفته نخواهد شد؛ جز در مورد كسانى كه خدمت شركت را ترك مىكنند».
بخشنامه به تابلو نصب شد و ما هم موقرانه به شرح اهميت آن پرداختيم؛ «نه، خوآن گارسيا، ما نمىتوانيم مساعدهاى به تو بدهيم. از بابت زنت، عموزادهات و عمهات متأسفم؛ اما مقررات جديدى آمده است».
خوآن گارسيا بيرون رفت و مدتى در اين باره فكر كرد و بعد فكرش را به صداى بلند با مندوزا گونزالز و آلايا در ميان گذاشت و آن گاه، صبح روز بعد، بازگشت و گفت: «من از اين شركت مىروم. من كار ديگرى پيدا كردهام؛ حالا حقوقم را مىدهى»؟
برايش استدلال كرديم كه شركت ما شركت خوبى است و كاركنانش را مانند بچههايش دوست دارد؛ اما آخر سر حقوقش را پرداختيم؛ چون خوآن گارسيا شركت را ترك كرد؛ درست مثل گونزالو، مندوزا، اوبريگن، آلايا و اورتز كه بهترين آتشكاران شركت ما بودند و جانشينى برايشان پيدا نمىشد.
لارى و من، به همديگر نگاه كرديم؛ مىدانستيم كه تا سه روز ديگر چه پيش خواهد آمد. يكى از وظايف ما اين بود كه هر صبح سرى به صف كاركنان جوياى كار بزنيم و كارگران موقت را براى كارهايى جزئى استخدام كنيم. هر كسى كه مىتوانست سر پا بايستد و جلو بيايد و تقاضاى كار كند، پذيرفته مىشد. پيش از آن، هيچ گاه برايمان پيش نيامده بود كه صنعتگران ماهرى مانند آتشكاران را براى كارهاى جزئى استخدام كنيم؛ اما حالا پيش آمده بود.
سركارگر روزكارمان، دستهايش را به هم مىماليد و به درگاه قادر متعال مىناليد كه چرا بايد او شخصاً زغالهاى صنعتى را با بيل به داخل كوره بريزد؛ در حالى كه كارگران ماهرى مانند گارسيا، مندوزا و ديگران، خاموش و صبور در صف ايستادهاند و منتظرند كه استخدامشان كنند. معلوم است كه ما هم استخدامشان كرديم. كار ديگرى از دستمان برنمىآمد.
از آن پس، هر روز صفى از آتشكاران مستعفى داشتيم و صف ديگرى از آتشكاران جوياى كار. نامهنگارىمان حسابى پيچيده شده بود. اداره مركزى، مستأصل شده بود. سيل نامههايى كه نشان مىداد خوآن گارسيا استعفا داده و دوباره استخدام شده است، كلافهشان مىكرد. گاهى اتفاق مىافتاد كه به سبب كندى مسئولى در ثبت موارد استعفا، نام گارسيا در آن واحد، دوبار در صورت حقوق مىآمد. تلفن ما از بام تا شام زنگ مىزد و ما هم بردبارانه و صبورانه توضيح داديم كه «اگر كسى بخواهد خدمت شركت را ترك كند، ما چه كارى مىتوانيم بكنيم؛ علاوه بر اين، آتشكارى موجود است و كارخانه هم به آتشكار احتياج دارد؛ خوب، ما هم استخدامش مىكنيم».
در اين گير و دار، اداره مركزى بخشنامه ديگرى برايمان فرستاد. بخشنامه را خواندم؛ سوتى كشيدم. لارى هم كه در آن نگاه كرد و گفت: «بعد از اين، اين جا حسابى خلوت مىشود». در بخشنامه آمده بود: « از اين پس، كارگران مستعفى نبايد پيش از اقتضاى سى روز از تاريخ استعفايشان، دوباره استخدام شوند».
نوبت استعفاى مجدد خوآن گارسيا بود. به همين خاطر، به سراغمان آمد. بخشنامه را نشانش داديم و روشنش كرديم كه اگر امروز استعفا دهد، روز بعد، ايستادنش در صف بىفايده خواهد بود؛ «خوآن! سى روز، مدت زيادى است».
موضوع بااهميتى بود و او را مدتى به فكر فرو برد. براى گونزالز، مندوزا، آلايا و اورتز هم همين طور بود. با وجود اين، سرانجام همه آمدند و استعفا دادند.
سعى كرديم به آنها بفهمانيم كه از رفتنشان متأسفيم و آنها هم كه اين بار، براى هميشه مىرفتند، موقرانه با ما دست دادند و خداحافظى كردند. لارى و من، پس از رفتن آنها به هم نگاه كرديم. هر دو مىدانستيم كه هيچ كدام نمىخواهيم در اين نبرد، اداره مركزى پيروز شود. روز غمانگيزى بود.
صبح روز بعد، سر و كله همهشان، دوباره در صف پيدا شد و خوآن گارسيا با وقار تمام به من گفت كه آتشكار است و دنبال كار مىگردد.
گفتم: «فايده ندارد خوآن! سى روز ديگر بيا. من كه به تو اخطار كردم».
چشمانش را بى آن كه پلك بزند، راست به چشمانم دوخت و گفت: «حتماً اشتباهى رخ داده سينيور! من مانوئل هرناندز هستم؛ من آتشكارم و در «پوئپلو» و «سانتافه» و خيلى جاهاى ديگر كار كردهام».
من هم به او نگاه كردم و زن بيمار، بچههايى را كه بدون دوا مانده بودند، مادرزنى كه در بيمارستان بسترى شده بود و استعفاها و دوباره استخدام شدنهاى بسيار را به خاطر او آوردم. مىدانستم كه كارخانه توليد گاز در پوئپلو هست و در سانتافه نيست؛ اما به من چه كه با مردى درباره اسمش جر و بحث كنم؟ آتشكار، آتشكار است و به همين سبب، من هم استخدامش كردم. به همين دليل، گونزالز را هم كه قسم مىخورد اسمش «كارهرا» است و آيالا را كه بىشرمانه خودش را «اسميت» معرفى مىكرد، استخدام كردم.
سه روز بعد، استعفاهاى مجدد شروع شد و طى سه هفته، ليست حقوق ما به تاريخ آمريكاى لاتين شباهت پيدا كرده بود. اسم هر كسى در آن ديده مىشد؛ لوپز، اوبرگان، ويلا، دياز، باتيستا، گومز و حتى سن مارتين و بوليوار.
عاقبت لارى و من كه از ديدن قيافههاى آشنا با اسمهاى غريبه خسته شده بوديم، رفتيم به سراغ رئيس كارخانه و ماجرا را از سير تا پياز برايش تعريف كرديم. او در حالى كه سعى مىكرد جلو پوزخندش را بگيرد، گفت: «عجب مسخرهاى»!
روز بعد، بخشنامهها كنده شدند. ما هم معروفترين آتشكارهايمان را به دفتر احضار كرديم و تابلو را نشانشان داديم كه يعنى ديگر مقرراتى در بين نيست. لارى عبوسانه به آنها گفت: «اين دفعه كه استخدام مىشويد، لطفاً خودتان را به اسمى كه بيش از همه مىپسنديد، معرفى كنيد؛ چون قرار است فقط همين يك اسم در دفترها ثبت شود».
به ما نگاه كردند و به تابلو و بعد براى اولين بار پس از يك كشمكش طولانى، دندانهاى سفيدشان به خندهاى برق زد و گفتند: «چشم، سينيور»! به اين طريق، غائله خاتمه يافت.
نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 ساعت 13:57 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان خوبين؟ من خوبم
ميخواستم روز ميلاد با سعادت حضرت فاطمه الزهرا (س) را به همه ي مسلمانان جهان به خصوص ايرانيان عزيز و همچنين روز گران قدر زن و مادر را تبريك و تهنيت بگم
اميدوارم هميشه سعادتمند و پيروز باشين
ممنونم خدانگهدار![]()
نوشته شده توسط خاطره در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 16:49 موضوع | لینک ثابت
زنگ را براى بار دوم فشرد. باز هم كسى جواب نداد. عقب رفت. دو طبقه نوساز از سنگ سفيد. ديوارها در شاخههاى پيچك و ياس پوشيده بود. تمام خانههاى كوچه نو و براق و سبز بودند. پشت در بيشتر اين خانهها انتظار كشيده بود. «كاش به جاى ايستادن پشت در، الان در يكى از اين خانهها روى مبلى لميده بود». هر بار اين آرزوى كوچك سراغش آمده بود.
اما امشب حتى حوصله آرزوهايش را هم نداشت. حياط بزرگى خانه را از كوچه دور مىكرد. نور چراغ طبقه دوم روى سر درختها افتاده بود. طبقه اول تاريك بود. از حياط موسيقى كلاسيك ملايمى شنيده مىشد. دوباره آدرس را نگاه كرد: پلاك 18 طبقه اول.
نمىدانست برگردد يا باز هم صبر كند. امشب براى هيچ تصميمى عجله نداشت. به تنه اقاقياى بلند و پر شاخه كنار جوى تكيه كرد. برگهاى بالاى سرش در تاريكى، آهسته مىجنبيدند. سايه شاخهها روى پيادهرو مىلرزيد. رگههاى مهتاب از لاى چتر بزرگ اقاقيا روى بدنش مىريختند. اگر با رؤيا دعوا نكرده بود، حتماً اين شب شاعرانه، دلش را مىلرزاند. شايد زير لب سوت مىزد، شايد ترانهاى زمزمه مىكرد، ولى حالا نه! طعم گس زبانش حوصله هر كارى را از او مىگرفت. تصوير صورت خيس رؤيا از صبح تا حالا آزارش داده بود.
- جنايت كردم يا دزدى كه اين همه الم شنگه راهانداختى؟ اين قدر هم من توى اين خونه حق ندارم. خونهاى كه يك ساله دارم توش جون مىكنم. خودت صبح تا نصف شب بيرونى؛ من بايد بنشينم و در و ديوارها را نگاه كنم. بعد از يك سال چهار تا از دوستهاى مدرسهام رو دعوت كردم، انگار گناه كبيره كردم.
- بله، بايد هم حاتم طايى بشى و مرتب مهمانى راه بندازى. خودت كه نمىرى صبحها كف مغازه بشورى از غروب تا نصف شب هم توى اين دود و دم خيابانها بچرخى. پول از آسمان مىريزه كف دستت.
- بىانصاف! اين اولين باره كه من اصلاً اسم دوستامو مىآرم. كى من بريز و بپاش كردم! ( بغض صدايش را لرزانده بود) خودم يك غذاى كم خرج درست مىكنم، تو رو خدا آبروى منو جلو دوستهام نبر.
مرد يكى از شاخههاى بالاى سرش را خم كرد و شكست. خودش هم خوب مىدانست، موضوع خرج فقط بهانه است.
پس چرا اين مهمانى ساده اين همه آزارش داده بود؟ شاخه را پرت كرد توى جوى. آب نتوانست شاخه به آن بزرگى را ببرد. شاخه همان جا به كنارههاى جوى گير كرد. آب از رو و اطرافش گذشت. ساعتش را نگاه كرد. دوستهاى رؤيا لابد الان همه رسيدهاند و سخت گرم حرف و خندهاند. طبقه اول هنوز تاريك بود. جلو رفت تا زنگ بالايى را بزند. كنار ديوار كه رسيد، صداى موزيك يك دفعه قطع شد. صداى آهسته يك مرد جاى آن را گرفت.
- دلم پوسيد. چرا خانه را اين جورى تاريك كردى؟
- دارم «آرامش» مىگيرم. مىدانى كه بايد توى تاريكى باشه. داشتم به يك حس خوب مىرسيدم. جناب عالى خرابش كردى.
- ببخشيد كه ما شبها مجبوريم بياييم خونه، شام داريم؟
- نه، پيتزا سفارش دادم.
- اينجا توى حياط با اين صداى نوار كه زنگ را نمىشنوى.
صداى گفتوگوها دور شد. آمد زنگ را بزند. كه فرياد همان زن دستش را روى زنگ خشكاند.
- تو هيچ كارى نمىتونى بكنى. بليت گرفتيم. هتل هم رزرو كرديم. قبلاً اين بحث را با هم كرديم. دوباره شروع نكن.
- نمىگم نرو. خوب بيا با بچه با هم بريم.
- فقط همينم مونده. مىخوام برم اون جا، يك نفسى بكشم. نه حوصله چشم غرّههاى تو را دارم، نه حوصله نقنق كردنهاى اونو. مىخواهيم مثل همون قديمها با افسانه بريم خوش باشيم. براى خودت راحتتر كه نيايى.
- آره مىدونم. داستانهاى سفر پارسالتونو از گوشه كنار شنيدم. پس بچه چى؟
- اگه مىخواهى خودت همين جا نگهش دار. اگر هم حوصله ندارى ببر خانه مامان! بيخودى هم اخم نكن. يادت باشه من همان اول بهت گفتم. تو نمىتوانى آزادى و فرديت منو بگيرى.
(چند ثانيهاى سكوت مىشود). «باور كن وقتى برگردم زندگيمون گرمتر مىشه! چون دلمون براى هم تنگ مىشه». صداى فريادها و لحن زن تمام تنش را مورمور كرد. صداى كشيده شدن شاخه كنده شده به كنارههاى جوى آمد. آب بالاخره شاخه را از جا كنده بود و داشت مىبرد.
به خود آمد. پشت در خانه مردم ايستاده بود و داشت حرفهاى خصوصى شان را گوش مىكرد. از فكر اين كه كسى او را ديده باشد تنش لرزيد. زنگ طبقه اول را براى بار سوّم فشرد، به سمت موتور برگشت. زير نور نقرهاى چراغ كوچه، موتورش دوستداشتنىتر شده بود. اصلاً هر وقت با رؤيا دعوايش مىشد موتورش قشنگتر از هميشه مىشد. در صندوق را باز كرد. جعبه سفيد آخرين پيتزا را بيرون كشيد.
***
انگار صداى زن روى نوار لاستيكى چرخهاى موتور ضبط شده بود. با هر دور چرخ صداى فرياد سرد و بىاحساسى كه از پشت ديوار سنگى شنيده بود در گوشش پخش مىشد.
يك دفعه حس كرد دلش براى رؤيا تنگ شده است. انگار ماهها بود كه او را نديده بود. مهمانى دوره برايش سخت بود چون نمىخواست دوستها هنوز يك گوشه دل رؤيا را داشته باشند. موضوع خرج فقط بهانه بود. دلش مىخواست فكر كند امشب هم رؤيا مثل هر شب تنها در اتاق منتظر نشسته است تا صداى موتور از دور بيايد.
از خودش بدش آمد. از اين كه ترجيح مىداد الان رؤيا غمگين و تنها باشد تا اين كه با دوستانش حرف بزند و بخندد. از كى اين قدر خودخواه شده بود؟ اصلاً اين خودخواهى بود؟ گيج شد.
دوباره صداى بغضآلود رؤيا آمد: «يك غذاى كم خرج درست مىكنم». تقصير خودش است. اين قدر بزرگوارانه با سختىهاى زندگى او كنار آمده كه او يادش رفته اين همان دختر مدرسهاى يك سال پيش است.
مادر گفته بود: «خيلى دختر محجوبى است، چشم من را هم خيلى گرفته. ولى بايد يك سال ديگر صبر كنى. بايد ديپلماش را بگيرد». صبر كرد. هر صبح پشت پنجره ايستاد. از بالا چادر او و قدمهايش را نگاه كرد و باز صبر كرد. آن يك سال چه قدر دير و اين يك سال چه زود گذشته بود.
رؤيا داشت مىگفت: «فقط چند تا از دوستهاى مدرسه مو» كه دوباره از جايى لابد از همان چرخهاى موتور صداى فرياد زن آمد: «يك هفته مىخواهم! تو حق ندارى فرديّت منو بگيرى»!
آقا برو، خيالت راحت باشد. اگر سفارش آمد، خودمان مىرسانيم.
شرمندهام.
با سرعت روى موتورش پريد. خيابان تاريك را شكافت و دور شد. زير نور يكى از چراغهاى خيابان ساعتش را نگاه كرد. دير شده بود. ممكن بود نتواند به موقع برسد آن وقت! سر چهار راه جلوى كاميونى كه بار آجر داشت پيچيد. راننده سرش را بيرون آورد و ناسزايى گفت. ولى موتور در خيابان تاريك سمت راست گم شده بود و چيزى نمىشنيد. دستش را روى دستهها محكم فشرد. صورت رؤيا انگار از عمق تاريكى خيابان به او خيره بود. پردهها را كشيده بودند تا از بيرون پيدا نباشند. هيچ كس پشت پرده، نيامد. يعنى هيچ كس صداى موتور را نشنيده بود. دلش يك جورى شد. دستش را روى زنگ گذاشت. حس و هيجان نوجوانى را داشت كه زنگ خانهاى را مىزد و فرار مىكند.
صداى دختر غريبهاى جواب داد: « بله، بفرماييد». (همهمه و خندههاى دخترانهاى از بلندگوى دربازكن به ميان سكوت كوچه ريخت).
- ببخشيد، پيتزا را آوردم.
(صدا كمى دور شد، معلوم بود گوشى را كنار گرفته).
بچّهها، رؤيا امشب سنگ تمام گذاشته. ديگر پيتزا براى چى سفارش دادى؟ اين همه غذا كه هست. (همهمهها و خندهها بلندتر مىشود. صداى دختر ديگرى از دور مىآيد: كاش به جاى اين همه زحمت، يك كم آن اخمهاتو باز مىكردى، رؤيا. معلوم نيست امشب چت شده است!)
مرد سرش را جلو آورد: خانم سرد مىشود، لطفاً بگوييد زودتر بيايند پايين.
صورت گيج و هراسان رؤيا را مجسم كرد. رؤيا به دوستانش نگفته بود شوهرش چه كاره است. و لابد حالا فكر مىكرد او آمده تا زهرش را بريزد. تا آبرويش را پيش دوستانش ببرد. در باز شد. چادر گل دار رؤيا چهارچوب خالى در را پر از رنگ كرد.
- خانم ببخشيد، اين چهار تا پيتزا را شوهرتان سفارش داده.

نوشته شده توسط خاطره در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 ساعت 22:1 موضوع | لینک ثابت
به ساعتش نگاه مىكند. با دست به پيشانىاش مىكوبد: ببين چى شد، داشت يادم مىرفت. با عجله از پلهها پايين مىرود. دنبالش مىدوم: كوچيك آقا، كوچيك آقا، كجا با اين عجله ؟
در حالى كه شتابان از من فاصله مىگيرد، فرياد مىزند: آمفى تئاتر، تمرين دارم. يك نمايشنامه.
- اى بابا، نمايشنامه از كجا آمده؟ چنين برنامهاى نداشتيم. كوچيك آقا جوابى نمىدهد. نمىدانم چه كنم. آيا بايد دنبالش بروم يا نه؟ ندايى از درون مرا به رفتن مىخواند. هر چه باشد من مسؤول كارهاى اويم و بايد بدانم كجا و با چه كسانى آمد و شد دارد. آرام آرام به طرف آمفى تئاتر مىروم و روى يكى از صندلىها مىنشينم. گروهى نمايشى را تمرين مىكنند. كوچيك آقا را مىبينم كه در كوچه پس كوچههاى شهر پرسه مىزند. شهرى پر از خانههاى گلى كوچك و بزرگ و اطرافش پر از نخلستان. هوا تاريك و روشن است. به مسجد مىرسد. رو به روى مسجد خرابهاى است. در خرابه آتشى روشن است. كودك و مردى ميانسال كنار پير مردى گرد آتش نشستهاند. كوچيك آقا نزديك مىرود و سلام مىكند. جوابش را مىدهند و جايى كنار آتش به او تعارف مىكنند.
- شما سه نفر اين جا چه مىكنيد؟ كه هستيد؟
پيرمرد پاسخ مىدهد: من مسكينم.
كودك مىگويد: من يتيمم
مرد ميانسال جواب مىدهد: من اسيرم.
پيرمرد به كوچيك آقا مىگويد: روزه هستى ؟
- بله
- خدا قبول كند.
مرد ميانسال مىگويد: تو مىتوانى سه روز پشت سر هم روزه بگيرى و شبها فقط با آب افطار كنى ؟
كوچيك آقا به فكر فرو مىرود، مگر ممكن است؟ هيچ آدمى تحمل آن را ندارد: نه، نمىتوانم.
كودك مىگويد: اگر به تو بگويم بچه هايى به سن من و حتى كوچكتر از من اين گونه روزه گرفتهاند باور مىكنى ؟
كوچيك آقا سكوت مىكند.
پيرمرد ادامه مىدهد:آن خانه گلى كوچك چسبيده به مسجد را مىبينى ؟
- بله.
- در آن جا، خانوادهاى زندگى مىكنند. دو پسر خردسال دارند كه چند روز پيش سخت مريض شدند. زن و مرد نذر كردنداگر بچه هايشان خوب شوند، سه روز پياپى روزه بگيرند.
- بچهها خوب شدند؟
-بله اولين روزه را كه گرفتند، موقع افطار من به در خانه شان رفتمو تقاضاى خوردنى كردم. مرد خانه نان جوينى به من داد. همسر و دو طفل خردسالش نيز چنين كردند.
پسرك يتيم مىگويد: شب دوم من رفتم. درست موقع افطار به من قرصهاى نان جو رسيد.
اسير مىگويد: و شب سوم من رفتم. سهم من نيز چون اين دو نفر بود.
شعلههاى آتش رو به خاموشى مىرود و سپيده كم كم سر مىزند.
پيرمردمى گويد:
- امروز بايد به خارج از شهر برويم. مىگويند مسيحيان نجران براى مباهله با پيامبر(ص) آمدهاند.
مسكين و يتيم و اسير مىروند. كوچيك آقا به خاكسترهاى آتش خيره مىشود. مسيحيان نجران بيرون شهر زير سايه درختى منتظرند. لباسهاى زر بفت پوشيدهاند و صليب به گردن آويختهاند.
بزرگ آنها مىگويد: به يقين ما بر حق هستيم و عيسى(ع) پسر خداست. اگر دست به دعا برداريم،مسلمانانى كه براى مباهله مىآيند به عذاب خدا دچار خواهند شد. انتظارشان ديرى نمىپايد. يكى از اسقفها به دور دست اشاره مىكند. آمدند، آن كه جلوتر است پيامبر اسلام(ص) است پشت سرش دامادش، نفر سوم دخترش و آن كودك هم دو نوههايش. هيئت نمايندگى نجران شگفت زده مىشوند. بزرگ مسيحيان مىگويد: چرا محمد(ص) جگر گوشههاى معصوم و بى گناه و يگانه دختر و يادگارش را به صحنه مباهله آورده؟ چقدر به دعوت و دعاى خود اعتقاد راسخ دارد. اگر مرددّ بود، عزيزان خود را در معرض بلاى آسمانى و عذاب الاهى قرار نمىداد.
يكى از كشيشان مىگويد:من چهره هايى مىبينم كه هر گاه دست به دعا بردارند، بزرگترين كوهها از جا كنده مىشود. هرگز درست نيست با اين قيافههاى نورانى و افراد با فضيلت مباهله كنيم. بعيد نيست همه نابود شويم. ممكن است دامنه عذاب گسترش پيدا كند و همه مسيحيان جهان را در بر گيرد. و آن وقت در روى زمين يك مسيحى باقى نمىماند.
به تدريج مسلمانان بسيار بر صحنه مىآيند و اطراف را پر مىكنند. كوچيك آقا هم در ميان جمعيت ديده مىشود.
مسيحيان نجران پس از مشورت از مباهله منصرف مىشوند. يكى از كشيشان فرياد مىزند: از مباهله چشم پوشيديم. ما براى صلح و مذاكره آمادهايم. يكى از مسيحيان با دست به سمتى اشاره مىكند: اين محمد(ص) است كه نزديك شده برويم و مذاكره كنيم. آنگاه همه مسيحيان به قسمتى كه آن مرد اشاره كرد مىروند و از صحنه خارج مىشوند. جمعيت حاضر در صحنه همهمه كنان پراكنده مىشود. در اين لحظه كارگردان به صحنه آمد و از همه تشكر مىكند: خوب، اين آخرين تمرين بود. خسته نباشيد. ان شاء الله فردا اجراى رسمى داريم. فردا ساعت 6 بعد از ظهر هيمن جا. بازيگران لباسها و ريش و سبيلهاى مصنوعى را در مىآورندو كم كم پراكنده مىشوند. كوچيك آقا را مىبينم كه سمت در خروجى مىرود: كوچيك آقا، كوچيك آقا.
- اين جا چه مىكنى يك لحظه نمىتوانى پى كارت بروى ؟
- اى بابا سخت نگير، ما كه كارى با تو نداريم.
- همه جا مثل سايه دنبالمى، چه كار مانده كه نكردى ؟
لبخند مىزنم تا كمى آرام شود: خوب بازى كردى از بقيه بر جستهتر بود، خوشم آمد. كوچيك آقا كه معلوم است از سخن من خوشحال شده، مىگويد: جدى ؟
- باور كن، معركه بازى مىكنى. چطور شد رفتى نمايش، يادم نيست چيزى گفته باشم در اين مورد.
- راستش پيشنهاد يكى از بچههاى اتاق بغلى بود....
وارد خوابگاه مىشويم. با ورودمان همه ساكت مىشوند. بى چاره كوچيك آقا حق دارد ناراحت شود. من هم جاى او بودم ناراحت مىشدم. اصلا خود شما برويد جايى كه چند نفر در حال صحبت كردن باشند تا شما را ببينند مهر به دهانشان بزنند. چه حالى پيدا مىكنيد؟
كوچيك آقا لباس راحتى مىپوشد و به بستر مىرود. شب آرام آرام به نيمه خود نزديك مىشود. بچههاى خوابگاه به خواب مىروند. آهسته در گوش كوچيك آقاى عزيزم مىگويم: اگه فكر كردند تو هالو هستى ؛ كور خوندهاند. ثابت كن اين طور نيست. كوچيك آقا پتو را روى سرش مىكشد و با لحنى مصمّم، مثل لحن دانشجويانى كه مىخواهند از رساله دكترايشان دفاع كنند، مىگويد: بله، ثابت مىكنم! امشب چشم بر هم نمىگذارم. بايد تا صبح بيدار باشم.
اين جملههاى كوبنده را كه مىشنوم به تصميم و ارادهاش اميدوار مىشوم اما چند دقيقه صداى گوشخراش خرخرهاى منقطع و پرفراز و نشيبش پيش داورى مرا باطل مىكند.
- بخواب كوچيك آقا! پسرك مهربان غول آسا! خوبهاى خوش ببينى. اگر شيطان آدم بشود، توهم كارآگاه مىشوى!
سحرگاه كوچيك آقا با صداى ساعت زنگ دار يكى از بچهها خوابگاه از خواب مىپرد. جنب و جوش آرامى در خوابگاه شروع مىشود. كوچيك آقا زير پتو حركتى نمىكند. بايد از كارشان سردر بياورد. چرا ساعت كوك كردهاند؟ آن هم كلّه سحر! صداى بچهها به گوش مىرسد.
- آرام، چه خبر شده! كوچيك آقا از خواب مىپرد.
- بى زحمت تامن اين گوجه و خيار را خرد مىكنم ؛ نان و پنير بياور.
- صبر كن سفره پهن كنم.
- بچهها كاشكى به كوچيك آقا هم مىگفتيم.
- نمىتواند. نديديد ماه رمضان نزديك افطار كه مىشد گريه مىافتاد از شدت گرسنگى و مىچسبيد به تخت !
بچهها با شنيدن اين حرف به خنده مىافتند. كوچيك آقا زير پتو داغ مىشود. نزديك است آتش بگيرد. در ذهنش سر آنها داد مىكشد. بى معرفتها! مرا مسخره مىكنيد. به خودتان بخنديد. از صبح تا شب با هم بحث و جدل مىكنيد و حالا همسفره شديد. شما كه جمع اضداد بوديد. حالا چى شده كانون همدلى تأسيس كرديد؟ حتما كاسهاى زير نيم كاسه است.
من هم مثل كوچيك آقا مات و مبهوت ماندهام. راستى كدام كيميا آهن قراضه تفرقه اينها را به شمش طلاى وحدت تبديل كرده؟ صداى بچهها به گوش مىرسد: چطور حمل كنيم؟
- من با آشپز صحبت كردم. قرار شد دو تا ديگ بدهد. ديگ بزرگ براى برنج و ديگ كوچك براى خورشت.
- ژتونهاى غذا كجا است؟
- پيش من. به همه خوابگاهها گفتم. خيلىها علاقهمند بودند. ژتونهاى زيادى جمع شده، بيشتر از آن كه فكر مىكنيد!
- راستى قطعى شده؟
- با يك وانت بار صحبت كرديم. مىبريم جنوب شهر.
- چرا جنوب ؟
- پس كجا، نياوران ؟
- منظورم اين نبود. گفتم ببريم روستاى دور افتادهاى، جايى.
زود باشيد بخوريد الان اذان مىشود.
كوچيك آقا مچ بچهها را مىگيرد. البته از زير پتو! حالا علّت صميميّت آنها را فهميده است. من هم كم كم دارم به يك نتيجه كلى مىرسم. مىشود دانشجويان با طرز تفكرهاى مختلف و وابستگىهاى گوناگون را ضمن اجراى يك پروژه انسانى و خداپسندانه مشترك به هم نزديك كرد. راستى كوچيك آقا را فراموش كردم. بى چاره دارد با خودش كلنجار مىرود: يعنى من اين قدر ضعيفم كه نمىتوانم يك روزه مستحبى بگيرم. حالا كه اين طور شد به كورى چشم همه روزه مىگيرم. آن هم از نوع بدون سحرى! صداى اذان صبح كه بلند مىشود؛ بچهها نمازشان را مىخوانند و مىخوابند. كوچيك آقا آخرين نفرى است كه نماز مىخواند. بعد از نماز روى تخت دراز مىكشد. از اين كه همه او را دست كم گرفتهاند ناراحت است. هواى چشمانش بفهمى نفهمى صاف تا كمى بارانى است. مىروم كنار تختش، آهسته در گوشش مىگويم: رازشان كشف شد. حالا مىتوانى با خيال راحت بخوابى.
آن روز كوچيك آقا كلاس ندارد و تا نزديك ظهر مىخوابد. ظهر به مسجد مىرود كه از روزهاى ديگر شلوغتر است و بعد سلف سرويس كه بر خلاف روزهاى قبل خلوت به نظر مىرسد. كوچيك آنها غذايش را مىگيرد. هيچ كدام از بچههاى خوابگاه نيستند. نبايد هم باشند.غذارا در ظرف يكبار مصرف جا مىدهد و بيرون مىرود. در بيرون سلف سرويس كنار در ويژه آشپزخانه، بچهها در حال جابه جا كردن ديگها در وانت بارند. همه كه آماده حركت مىشوند. كوچيك آقا مثل عقاب مىپرد عقب وانت. چشم بچهها گرد مىشود.
- چى شده آدم نديديد؟
- تو كجامى آيى؟
- هر جا شما مىرويد. نامردها! چرا به من نگفتيد؟ ولى خودم فهميدم و مثل شما روزه گرفتم. اين هم غذاى من.
كوچيك آقا ظرف غذايش را روى ديگ مىگذارد. راننده فرياد مىزند:
- تكميل شد؟ حركت كنم ؟
وانت بار در خيابان انقلاب لا به لاى انبوه ماشينها گم مىشود
نوشته شده توسط خاطره در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 12:51 موضوع | لینک ثابت
گفتم: سنگدل!
گفت: سنگدل؟
گفتم: آره سنگدل!
گفت: سنگدل نديدى به من مىگى سنگدل!
گفتم: به چه قيمت؟
گفت: براى تو چه فرق مىكنه.
گفتم: لابد مىترسى بگى... .
گفت: يه چك دويست و هفتاد و پنج هزار تومنى... .
گفتم: جدى نمىگى؟
گفت: مىارزه، نه؟
گفتم: يه ميليونم مىدادن، نمىارزيد.
گفت: جاى من بودى، همين كار رو مىكردى.
گفتم: چرا؟
گفت: جون تو، به خاطر قسط خونه لازم داشتم.
گفتم: يه طرح ديگه مىدادى؟
گفت: حالا اين شد ديگه... .
***
آفتاب، بد جورى مىزد روى حصيرهاى رنگى و نورش را مىريخت توى اتاق.
هوا گرم بود. دكمههاى بالايى پيراهنش را باز كرد و رفت جلوى كولر. موهايش را گرفت جلوى دريچه كولر و ايستاد تا خنكاى كولر، عرقش را خشك كند. پشت به ميز على، پيراهن مشكى اش را در آورد و رفت كنار پنجره. كاسه ميوه را از لبه برآمده پنجره برداشت. آمد به طرفم و كاسه را گرفت جلويم؛ تعارف كرد؛ برنداشتم. گفت: خودت رو لوس نكن! زندگى شوخى بردار نيس!
كاسه ميوه را گذاشت روى ميز و عكس را برداشت. گفتم: فعلاً خيارت را پوست بكن!
بوى خيار پيچيد توى اتاق. با كارد به جان خيار افتاد و حلقه حلقه بريد و گذاشت توى پيش دستى. نمكدان را برداشت و هر چهار خيارى را كه پوست كنده بود، نمك زد. تلفن زنگ زد؛ خم شد تا از كنار ميز، تلفن را بردارد. سرش را به طرف گوشى خم كرد و الو الو كنان گوشى را گذاشت. ديوانه!
دو مرتبه پيش دستى را گرفت جلويم؛ برنداشتم. همه هوش و حواسش به عكس بود. كاسه ميوه را سراند روى ميز و تكيه داد به صندلى. همه سنگينىاش را انداخته بود روى صندلى. دويد توى حرفم. حرفش را قطع كردم؛ سنگدل!
سكوت شد بين من و او و دو مرتبه شكست؛ چه طور كشتى؟ مكث كرد و گفت: جورى حرف مىزنى كه انگار آدم كشته باشم! در حالى كه آخرين اِتُد پوستر را مىزدم، گفتم: قبول كن؛ كار خوبى نكردى. از جايش بلند شد و رفت سراغ راديو. صداى راديو را كه خش خش مىكرد، قطع كرد. همين كه آمد كنار ميز من، گفتم: امير توضيح داد كه چه كار كردى؛ اما باورم نشد. آخه، تو پريشب تو هيئت جورى سينه مىزدى كه انگار آخر مرامى؟
عكس را دو مرتبه توى دستش گرفت و گفت: اشتباه تو اينه كه كارو با چيزاى ديگه قاطى مىكنى. يك دفعه يادم افتاد كه مىخواستم بدانم چطور قنارى را كشته، صندلىام را جلو كشيدم و گفتم: نگفتى چطور كشتى؟ بدون اين كه فكر كند، گفت: تو كه شنيدى؛ اما يه دف ديگه بشنو! از توى قفس درآوردمش و بعد گرفتمش توى مشتم؛ بعد محكم نگهش داشتم. بال بال زد. چند بار نوك زد به انگشتام؛ بلافاصله زدم توى ملاجش؛ همين! پرسيدم: با چى؟ گفت: با ضربه خطكش آهنى؛ اون خطكش! مىبينىاش؟ خط كش آهنى روى ميز على بود. نگاه كردم به خط كش و به عكس كه توى دستان محسن بود.
گفتم: جدى نمىگى؟
گفت: به اباالفضل!
قيافهاى جدى گرفتم و گفتم: مرده شور اين زندگى پرخرجو ببره!
وسط حرفم دويد و گفت: خيلى احساساتى شدى!
تا آمدم بگويم من احساساتى نشدم، تو خيلى سنگدل شدى، لحنش را عوض كرد و گفت: يادت نيس با تير و كمون به جون گنجيشكا مىافتادى.
لابد مىخواهى بگى اصلاً يادت نيس! كوچه شهيد قندى يادت هست؟
صبح زود كه مىشد، اولين كسى كه سر وقت گنجيشكا مىرسيد، تو بودى؛ بعدش مرتضى بود و كامران. تا شما چند تا گنجيشك رو زده بودين، من مىرسيدم. توپ افتاده بود توى خانه آقاى كمالى؛ كسى نبود جرأت كند برود در خانه آقاى كمالى را بزند. هوا خنك بود و دلچسب. از هوا دلچسبتر، درخت كاج آقاى كمالى بود كه پر بود از گنجشك. سر و صداى گنجشكها، تمام كوچه را پركرده بود. تصميم گرفتيم از روى ديوار بالا برويم و توپ را برداريم. توپ لابلاى شاخه كاج بود. كامران مىگفت... و مرتضى كه از همه بزرگتر بود، مىگفت: صداى افتادن توپ را شنيده است؛ اما كجا بود؟ توى حياط يا روى شاخه؟
خواب بعدازظهر آقاى كمالى را به هم زديم. از خانه روبهرو هم صداى پيرزن بداخلاقى را در آورديم كه با عصايش آمده بود جلوى در. نه توپ را برداشتيم و نه توانستيم گنجشكى را بزنيم. كش كمان كامران پاره شده بود و تا مىخواست برود و آن يكى كمان را بياورد، غروب شده بود. آقاى كمالى هم كه طبق معمول آمده بود جلوى در و هر چه بد و بيراه بود، بارمان كرده بود... .
***
تا محسن رفت پنجره را باز كند، عكس را گرفتم توى دستم. قنارى مرده، افتاده بود روى زمين؛ درست در پس زمينهاى قرمز و نارنجى و آن يكى، كمى عقبتر، توى قفس بال بال مىزد. نوكش را باز كرده بود و داشت آواز مىخواند. اين را از روى حالت بالهايش و حركت سرش فهميدم. روى يكى از پنجههايش ايستاده بود و بالهايش را نيمهباز كرده بود؛ به طرف ميلهها؛ طورى كه انگار داشت با آن يكى قنارى حرف مىزد يا برايش گريه مىكرد.
نور آفتاب، از اتاق برچيده شده بود. هوا روشن و تاريك مىزد. صداى ناموزون كولر قطع شد؛ برق رفت. نور كمرنگى، گوشه راست اتاق را روشن كرده بود و قسمتهاى ديگر اتاق، تاريك تاريك مىزد. دستم را از روى طرحم برداشتم؛ يك كاسه خالى آب و چند پرنده. عكس محسن را گذاشتم روى ميز و آرام از جايم بلند شدم.
نوشته شده توسط خاطره در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ساعت 13:48 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان
میلاد با سعادت و فرخنده ی پیامبر اکرم اسلام را به همه ی مسلمانان جهان تبریک و تهنیت می گویم.
نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 ساعت 12:12 موضوع | لینک ثابت
سلااااااااااااااام اين دفعه ميخوام در مورد حجاب بگم اهم اهم خوب گوش فرا دهيد
دبيرستان كه بوديم معلم بينشمون ميگفت كه .......مي گفت كه...........راستي بچه ها چي ميگفت
اهان عجب سوالي ميكنما ببخشيد اهان ميگفت كه امر به معروف و نهي از منكر خيلي واجبه ![]()
مثلا اگه كسي رو تو خيابون با وضع نا مناسب ديدين بهش بگين كارش اشتباهه و خلاصه اينكه امر به معروف كنين
ما هم جومون گرفت گفتيم چشم تو خيابون كه بوديم يه دختر با وضع نامناسب داشت مي گشت واسه خودش ما هم رفتيم جلو خانوم؟ ميشه لطفا حجابتونو رعايت كنيننننننننننننننننننننننن؟؟ ![]()
![]()
چشمتون روز بد نبينه يك پزي اومد برامون يه خورده همچين قر و ور داد بعد يه صدايي از اعماق مياومد كه مي گفت : به تو چه مگه فضول مردمي؟ اي دل غافل اون موقع ها هر چي فحش بلد بودم به معلم بينشمون دادم ( وا چرا اينجوري نگام ميكني من فحش هاي زشت زشت بلد نيستما هوي حواست باشه )![]()
![]()
خوب ما هم گردن كلفت كم نمياريم كه بهش گفتم خفه شووووووووووووووو![]()
![]()
دختره ي بي چشم و رو ...اگه تو شخصيت داشتي با اين وضع نمي اومدي بيرون بي جنبه هر چي از دهنم در اومد بهش گفتم البته منطقي ها در حد نصيحت بود ( بابا ايول) بعد بيچاره دختره پشيمون شد گريه معذرت خواهي كرد ![]()
بهش گفتم اشكال نداره اونم گفت ديگه تكرار نميشه بعدش رفت
بله بچه ها اولين ماموريت من با موفقيت به پايان رسيد ![]()
![]()
( يه وقت شما جوتون نگيره به ماشيني كه پسرا توش نشستن و ترانه رو تا اخر روشن كردن ..سرتون رو بكنين تو بگين برادرم اين كار زشته ها از اين امر به معروف ها جايز نميباشد بد تر ابروتون ميره
اين هم يه تذكر ...نه توجه بود بله)
خوب قصه ي ما به سر رسيد كلاغه به خونش نرسيد بالا رفتيم اب بود پايين اومديم ماست بود قصه ي ما راست بود
بابا ايول شاعر ![]()
خوب بچه ها يه چيزي هم بگم در مورد حجاب گوش بدين باشه بابا چرا ميزني مگه چي گفتم خوب گوش بده وااااااااااااااااااااااا اوا خاك عالم اوا سلام اوا خدافظ اوا....... ببخشيدا رفتم تو بيراهه![]()
![]()
خوب بحث جدي شد: متاسفانه توي جامعه ي ما معني حجاب شناخته نشده جووناي ما فكر ميكنن حجاب يعني موهاي ژوليده خود رو پنهون كردن در صورتي كه اين طور نيست ( اما خودمونيما يكي از مزيت هاي حجاب هم همينه خدا وكيلي) شما آدمين و عاقل ميدونين كه خدا هيچي رو بيهوده خلق نميكنه به اين كه اعتقاد دارين درسته؟ (بله درسته) خوب پس بهتره برين دنبال معني واقعي حجاب
تا حالا از خودتون پرسيدين اصلا خدا واسه چي حجابو قرار داده؟ فلسفه ي حجاب چيه؟ خوب چي ميشه حجاب نداشته باشيم؟ ( ميدونم اصلا بهش فكر هم نكردين ) من كمكتون ميكنم ولي اول از همه بايد جنبه تون زياد باشه ها فحش و بد و بيراه هم نگين بهم باشه؟ قول؟ قول مردونه؟ قول قول؟ قول زنونه ؟ مطمئن؟ خوب بابا چرا ميزني ميگم حالا
همان طور كه همه ميدونن ادم ها اندام هايي دارن كه اگه در معرض ديد بقيه قرار بگيره موجب شهوت ميشه و ممكنه حتي به فساد و بي بند و باري كشونده بشن خودتون كه در جامعه ي ما شاهد هستين كه چه اتفاق هايي ميفته و چقدر دختر ها و پسر ها دستگير ميشن ....پس اگه ميخواين اندامتون در معرض چشم كثيف بعضي افراد قرار نگيره خودتونو يپوشونين ( البته جسارت نشه ها گفتم بعضي ها) بيشتر دانشجو ها ميگن ما از متلك هاي اين پسر ها در امان نيستيم خوب تقصير خودتون هم هست پس چرا به امثال ما حتي تو هم نميگن ؟ چون ما خودمونو ميپوشونيم حجابمون كامله وقتي با وضع افتضاح ميري خيابون خوب پسره تحريك ميشه ....خوب فكرشو بكن چقدر زشته كه يك پسر با ديدن اندام يه دختر تحريك بشه و شهوتي ادم از خجالت اب ميشه ..در ضمن اگه حجابتون كامل باشه ديگه از دست چشم هاي كثيف هم در امان هستين ديگه حتي كسي جرات نميكنه بگه بالا چشت ابرو ...ما دختر ها مثل جواهر مي مونيم كه بايد از دست دزد ها در امان باشيم همان طور كه جواهرات خودتونو در جاي امن قرار ميدين كه دور از دسترس دزد ها باشه بايد شما هم با حجاب خودتونو در امان نگه دارين مسئله جديه بچه ها به حرفم فكر كنين و نظراتتونو بگين هر سوالي هم دارين من جوابگو هستم فقط فحش ندين بهما
خوب ممنون كه تحملم كردي( خيلي از خدات هم باشه اين همه چيز ميز يادت دادم ) ![]()
![]()
![]()
خوب
خدانگهدار![]()
نوشته شده توسط خاطره در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 ساعت 21:48 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان خوبین؟ من خوب خوبم
پیشاپیش عید باستانی نوروز رو به همتون تبریک می گم ...براتون ارزوی شادکامی دارم ...پیروز و موفق باشین![]()
نوشته شده توسط خاطره در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 17:19 موضوع | لینک ثابت
اسم من سيف اللّه است. كار من خياطى است، در يك زيرزمين نمور و اجارهاى. حدود پنجاه و هشت بهار را در زندگى ديدهام. حتماً مىخواهيد حال خانوادهام را بپرسيد؟ يا اصلاً مىخواهيد بگوييد: «تو كه پيرى، حرفهايت چه ربطى به ازدواج و دانشجو و اين جور چيزها دارد.»
عرض به حضور انور تمام جوانان و به خصوص دانشجويان در آستانه ازدواج، بنده يك سالى را در دانشگاه تهران بودم. آن زمانى كه 25 سال داشتم، در دانشگاه باغبانى مىكردم. اين اولين ربطش. دوم اين كه مىخواهم از دوران خواستگارى خودم برايتان بگويم.
هنوز دو ساعت از پايان سربازىام نگذشته و مهر كارت پايان خدمتم خشك نشده بود كه مادر گفت: «بلند شو برويم خواستگارى كه خيلى دير شده. نمىدانى هزار تا دختر به خاطر تو شوهر نكردهاند.»
گفتم:«بابا صبر كن نفسى چاق كنم، لباس سربازىام را از تنم در بياورم.»
مادر منطقىتر از اين حرفها بود. قبول كرد و در فاصله يك ساعت همه كارهايم را انجام دادم. بعد از خوردن چاى، مادر ليستى جلوى من گذاشت. اسامى هزار دختر با مشخصات كامل. مادر گفت:«يا قسمت و يا نصيب! يكى را انتخاب كن.»
شماره 730 را كه عدد روزهاى سربازىام بود، انتخاب كردم. اتفاقاً قرعه فال به نام دختر خاله داماد شوكت خانم، زن همسايهمان، افتاد. بلند شديم و رفتيم؛ اما متأسفانه دم در خانه دختر خانم تابلويى مرا از رفتن باز داشت:«به علت شوهر دادن دخترم از پذيرفتن خواستگار معذورم.»
همان جا راه را كج كرديم و با مادر به طرف خانه عمه رفتيم. دختر عمه خيلى سر به زير بود. آن قدر كه وقتى چاى آورد، اول به من تعارف كرد. من تا نعلبكى را برداشتم، دختر عمه هول شد و سينى را به طرف مادر گرفت. مادرم از اين حركت زشت دختر عمه عصبانى شد و گفت:«دخترى كه بزرگتر و كوچكتر سرش نشود، به درد نمىخورد.» مادر عقيده داشت دختر عمه اول بايد چايى را براى او مىبرد. بعد از چند لحظه بگو مگو، با اردنگى از خانه بيرون رفتيم؛ ولى در راه تصميم گرفتيم هنگام خواستگارى خويشتندار باشيم و دعوا راه نيندازيم.
خواهر اصغر آقا دختر مورد نظر بعدى بود. برادرم با اصغر آقا رفيق بود. شب قرار گذاشتيم به خانه دختر خانم برويم؛ اما به زودى فهميديم دختر از خانه برادرش سر در آورده؛ يعنى ما بايد به جاى خانه پدر دختر به خانه برادرش مىرفتيم. همين كار را كرديم. خاله خانم كه حساسيت زيادى در اين مسائل داشت، با عصبانيت گفت:«دخترى كه در خانه پدرش شوهر نكند، انگار پدر و مادرش با او مشكل دارند. اين دختر زن نمىشود؛ چون با حقهبازى شوهر كرده.»
آن جا هم دعوا شد. البته ما دعوا نكرديم. همهاش تقصير خاله بود كه اين حرف را زد و باعث اخراج ما شد. وقتى ياد آن روز مىافتم، گونه چپم درد مىگيرد؛ چون مشت اصغرآقا را به ياد مىآورم. انگار اصغر آقا داشت دختر خودش را شوهر مىداد.
در بيست و پنج سالگى كه در دانشگاه مشغول كار شدم، دخترى خوب پيدا كردم كه دانشجوى رشته معمارى بود. در مورد اين دختر، برادرم مخالف بود؛ چون اعتقاد داشت يك پسر ديپلمه نبايد با دخترى كه سطح تحصيلات بالاترى دارد، ا زدواج كند. بعد به من گفت: «پسر جان، هيچ موقع يك دختر بنا با يك پسر باغبان خوب تا نمىكند.»
دوباره مجبور شدم به ليست هزار نفرى مادر متوسل شوم. براى راحتى كار ليست را به خواهر دادم تا كسانى را كه در طول مدت سربازى ام ازدواج كرده بودند، از ليست خارج كند. حدود پانصد دختر ديگر در ليست ماندند. يكى از آنها دختر عموى باجناق برادرم بود .ايشان، چون به استقلال در زندگى علاقه وافرى داشت، از همان اول شرط گذاشت كه:«بايد خانه مستقل داشته باشى. من حوصله مادر شوهر ندارم.»
مادر دختر هم گفت:«البته پسر و عروسم دو سال است كه در خانه ما زندگى مىكنند؛ اما به زودى از اين جا مىروند و مستقل مىشوند.» در پرانتز بگويم حدود ده سال از اين ماجرا مىگذرد و هنوز اين اتفاق نيفتاده.
ما كه ديديم دخترى با اين طرز تفكر خوب است و ارزشش را دارد كه به خاطر آن مستقل زندگى كنيم، به بنگاههاى مختلف سرزديم؛ اما بنگاهىها هم شرايطى براى خودشان داشتند. اول اين كه پول پيش بالا يا اجاره كمر شكن مىخواستند. دومين شرطشان هم اين بود كه جوان بايد متأهل باشد يعنى به جوان مجرد خانه نمىدهيم. بنگاهىها با اين كارشان مانع ازدواج من و دختر مستقل شدند.
روزها مىگذشت و من همچنان مجرد بودم. تا اين كه يك روز پدر آمد. دست به سرم كشيد و گفت:«ببين پسرم، غصه نخور! تا دلت بخواهد دختر سراغ دارم.» بعد در حالى كه كاغذى به دستم مىداد، گفت:«من يك دختر خوب برايت گير آوردم. اين هم شماره تلفن و نشانىاش. اين دختر خيلى هنرمند است. از هر انگشتش هزار تا هنر مىبارد. اسمش صغرى است. دختر دوستم امير هوشنگ. اين دختر يكى از بهترين قالى بافهاى محلهشان است، نمىدانى چه قالىهايى مىبافد.
تازه، چايى دم كردنش حرف ندارد. هر وقت به خانهشان رفتم، چايى آلبالويى داغ جلوم گذاشته كه معركه است. بيا به خاطر من با اين دختر وصلت كن؛ چون دوست دارم عروسم آن گوشه بنشيند و من قالى بافتنش را ببينم. بعد كه خسته شد، برود و براى من و خودش چايى بياورد...»
اين بار با پدر به خواستگارى رفتيم. صغرى خانم با چايى وارد شد. اول چايى را جلوى پدر گرفت. پدر با خجالت چاى را برداشت و گفت: «دست عروس گلم درد نكند!»
بعد صغرى چايى را جلو پدر و مادر خودش گرفت؛ اما وقتى به من رسيد، سينى خالى بود. صغرى آن قدر خجالت كشيد كه نگو. سينى را گوشهاى پرت كرد و گفت:«چون با اين كار شرمنده داماد شدم، از شوهر كردن معذورم. من معتقدم شب خواستگارى اگر خوب نباشد، ديگر زن و شوهر تا آخر، زندگى بدى خواهند داشت.»
هر چه پدرم گفت كه بابا ايراد ندارد. اتفاقى است كه افتاده، دختر زير بار نرفت كه نرفت.
حاال نوبت خواهرم بود:«داداش، يك همكلاسى دارم كه اسمش سولماز است. اتفاقاً خيلى هم اسمش به تو مىآيد. واى، تصور كن روى كارت عروسى شما بنويسند:سيف اللّه و سولماز. هر دو با «س» شروع مىشود.
خلاصه بگويم كه اين دختر را همه پسنديدند، جز خواهر بزرگم. چون او هم اسمش سولماز بود و عقيده داشت در يك خانواده نبايد دو اسم مشابه باشد.
ديگر توان اين را ندارم كه ماجراى همه خواستگارىهايم را بازگو كنم. فقط اين را بگويم كه در ميان اين همه دختر كسى پيدا نشد كه همه اعضاى خانواده خواهانش باشند.
هنوز هم همان سيف اللّه مجرد در كارگاه خياطى هستم. از دار دنيا فقط خودم ماندهام. نه پدرى، نه مادرى و نه برادرى و خواهرى. حالا براى جوانانى كه در آستانه ازدواجاند، كت و شلوار دامادى مىدوزم. حالا تصميم گرفتهام تنها به خواستگارى بروم. ولى نه، لازم نكرده شما براى من كارى بكنيد. من خودم يك دختر خوب و نجيب سراغ دارم.
(دخترى به نام سكينه كه سالها پيش مادر مرحومم آن را پيشنهاد داده بود. البته پدرم هم كمى موافق بود. سن سكينه چهل و نه سال و يازده ماه است و حالا براى خودش خانمى شده و كلاس خياطى دارد. اى كاش مادرم زنده بود و با هم مىرفتيم خواستگارى، ولى عيبى ندارد. مىتوانم بااين كار دل مادرم را شاد كنم. امشب مادرم به خوابم مىآيد و مىگويد: «پسر خوشگلم عروسىات مبارك!»
راستى از آن رنگهايى كه موى سفيد را تبديل به سياه مىكند سراغ نداريد؟!

نوشته شده توسط خاطره در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 15:47 موضوع | لینک ثابت
مدتى بود كه در خوابگاه و در اتاقهاى مختلف، مباحثى همانند عرفان سرخپوستى، حلقههاى صوفيانه، حركات يوگا، عرفان هندى و سرانجام احضار ارواح اوج گرفته بود؛ به گونهاى كه كمتر اتاقى را مىتوانستى پيدا كنى كه به قول خودشان از اين گونه مباحث معنوى در آن مطرح نباشد.
كمكم دامنه اين مباحث، به اتاق كوچك پنج نفرى ما هم رسيد و در اين ميان، سعيدى از همه داغتر بود. بعدها از لابهلاى مطالب او فهميدم كه مدتى است كه در مجالس مختلف اين چنينى شركت مىكند و در اين راه، داراى تجارب فراوانى شده است.
سعيدى كمكم توانست سه نفر ديگر از هماتاقىهايمان را مشتاق اين مباحث كند و حتى پاى آنها را به مجالس خودشان نيز بكشاند.
كار به جايى رسيد كه در هنگام بحث، من يك طرف و آن چهار نفر در مقابل، با هم مىبحثيديم و خب طبيعى بود كه طبق قوانين دموكراسى هم كه شده، غلبه با آنان باشد و همه تلاش مذبوحانه من براى آن كه به ريشهيابى اين رويكرد جوانان پرداخته، عواملى همچون سرخوردگى جوانان و به ويژه قشر دانشجو را مطرح كرده، به اثبات بيراهه رفتن آنها بپردازم، ناكام مىماند و جالب آن كه همگى آنها بر اين نكته متفق بودند كه من حيران و سرگردان شده، آنها تازه راه را يافتهاند. آنان به هيچ وجه حاضر نبودند از يافتههاى خود كوتاه بيايند و جالبتر آن بود كه آنها به حال من غصه مىخوردند و سعى مىكردند تا به هر طريق شده، مرا نيز به راه آورند و از ضلالت، نجات دهند و به اصطلاح خودشان هدايتم كنند.
من كه تنها مانده بودم، چاره را در سكوت مىديدم؛ اما اين دفعه آنها دستبردار نبودند و هر شب پس از آن كه به اصطلاح خودشان از مجلس حالشان باز مىگشتند، با آب و تاب فراوان، اتفاقات مجلس را نقل كرده، با اصرار از من مىخواستند كه لااقل در يكى از اين مجالس شركت كنم تا به چشم، حقايق و واقعيات را ببينم.
اصرار آنان آن قدر ادامه داشت تا من از رو رفتم و براى رو كم كنى هم كه شده، موافقت خودم را براى حضور در يكى از مجالس آنها اعلام كردم. اين جا بود كه آنها فريادى از شادى كشيدند و پس از چند دقيقه در ميان خودشان به بحث پرداختند كه مرا به كدام يك از مجالس خود ببرند كه با حالترين آنها باشد تا هيچ راه انكار و شك و شبههاى برايم باقى نماند.
در حال گفتوگو بودند كه ناگاه منصورى انگار كه كشف مهمى كرده باشد، رو به بقيه كرد و گفت: بچهها! راستى يادتان هست كه در جلسه پريشب، مجرى برنامه اعلام كرد كه در يكى دو هفته آينده، بناست جناب مهندس... كه متخصصترين فرد در ايران در كار احضار ارواح است، به شهرستان ما بيايد و در آن جا به احضار ارواح بپردازد؛ پس بسيار بجاست كه «ناصف» را به آن مجلس ببريم.
اين پيشنهاد به سرعت مورد تأييد بقيه قرار گرفت؛ اما مشكل آن بود كه آن مجلس بنا بود محرمانه برگزار شود و مخصوص كسانى باشد كه در طول سال در مجلس آنان شركت كرده و تا حدودى محرم اسرار شده باشند؛ از اين رو، بردن من تازه وارد به آن مجلس، اصلاً امكانپذير نبود.
اين جا بود كه همگى آنان دمغ شدند؛ اما پس از لحظاتى تفكر، سعيدى كه كهنهكار اين مجلس بود، گفت: «بچهها من با دستاندركاران آن مجلس رفيق هستم؛ بنابراين مىروم پيش آنها و بناى تعريف كردن از «ناصف» را مىگذارم و پيازداغ آن را هم زياد مىكنم تا شايد بتوانم اجازه ورود او را بگيرم».
فردا شب بود كه سعيدى با خوشحالى وارد اتاق شد و انگار كه موفق به فتح آسمانها شده باشد، گفت: ناصف! مژده، مژده كه بالاخره توانستم اجازه ورودت را بگيرم و سپس با شوخى ادامه داد: «پاشو از همين الآن به درونسازى مشغول شو؛ بلكه تإ؛ ّّ هفته آينده، لايق حضور در آن مجلس باشكوه باشى؛ مجلسى كه من با اين كه چند سال است در اين كارم، تا به حال، يك بار بيشتر آن را به چشم خودم نديدهام».
در اين مدت، آنها بيشتر از من در هيجان بودند و همگى بر اين باور بودند كه پس از حضور من در آن مجلس، اتاق ما يكدست خواهد شد و بحث و جدل از آن رخت برخواهد بست.
شب موعود فرا رسيد و طبق قرار من آماده شدم تا با دوستان به مجلس آنها بروم و چون كمى دير شده بود، ناچار شديم تا تاكسى دربستى گرفته، خود را سريعاً به خانهاى كه نشانى آن را سعيدى در دست داشت، برسانيم. با اين تذكر كه فقط سعيدى نشانى خانه را مىدانست و تا آن وقت، آن را براى ديگران نگفته بود. ظاهراً اين هم از پنهانكارىهايى بود كه از بالا به او دستور داده بودند.
خانه در يكى از محلات اعياننشين واقع شده، بسيار مجلل و شيك بود و من تا به حال نظير آن را نديده بودم؛ البته منظورم داخل آن بود و الاّ از بيرون، چنين خانههايى به ويژه در سالهاى اخير فراوان ديده بودم.
مجلس در زيرزمين خانه كه تالارى وسيع داشت، برگزار شده بود. در سمت جنوبى آن صحنهاى همچون سن تئاتر درست كرده بودند و در آن جا تريبونى بود و سخنرانى مشغول صحبت كردن بود.
با آن كه تالار، مزين به لوسترهاى زيبايى بود و مهتابىهاى آويزان فراوانى در سرتاسر آن به چشم مىخورد، اما براى آن كه حالى به آن داده باشند، در سرتاسر تالار فقط چراغخوابهاى قرمز رنگ را روشن كرده بودند و نور آبى رنگى را به روى سن تابانده بودند كه در مجموع صحنهاى بسيار باحال را به نمايش مىگذاشت.
مجلس مملو از جمعيت دختر و پسر و تك و توكى افراد مسن بود كه كنار هم نشسته بودند. چون دير رسيده بوديم، چارهاى جز نشستن در انتهاى مجلس نداشتيم. پس از مدت كوتاهى كه نشستيم، متوجه شدم كه صداى سخنران زير است و آن وقت بود كه تازه متوجه شدم سخنران زن است. وقتى از سعيدى نام او را پرسيدم، او گفت: «وى خانم دكتر... است كه متخصص ماوراشناسى از دانشكده... دانشگاه... مىباشد». من ديگر چيزى نگفتم و سعى كردم با دقت به حرفهاى سخنران گوش دهم.
خانم سخنران داشت از عالم ماورا و فرشتگان و اجنّه صحبت مىكرد و از چگونگى ارتباط ميان فرشتگان و جنّيان و ارتباط هر دوى آنها با انسان و از وجود همزاد جنى براى هر فرد بشر صحبت مىكرد و مىگفت: «همزاد شما كسى است كه همزمان با شما به دنيا مىآيد. پدر و مادرى همانند پدر و مادر شما دارد و نام او همنام شما مىباشد؛ طريقه زندگى او همانند شما مىباشد و با همه حوادث خوب و بدى كه شما با آن مواجه مىشويد، روبهرو مىشود و سرانجام همزمان با شما مىميرد و تنها تفاوت او با شما اين است كه شما بشريد و او جن».
سپس به چگونگى ارتباط و سرايت حالات از يك طرف به طرف ديگر پرداخت و در اين جا، پاى فرشتگان را به ميان آورد و آنها را واسطه و پادوى بين عالم بشر و عالم جنيان معرفى كرد.
پس از آن به بحث چگونگى تسلط بر همزاد پرداخته، راههايى را به عنوان راههاى عملى معرفى كرد و در هر مورد هم شاهدى آورد و بهترين راه را نوعى رشوهدهى به فرشته رابط دانست و چگونگى آن را با بيان زيباى خود معرفى كرد...».
من كه به قول بچهها كمى سرم داخل كتاب و قرآن بود و مطالبى درباره عالم ماورا مطالعه كرده بودم، به خوبى مىدانستم كه همه مطالب دكتر، چرند و پرند است. بنابراين، سعى كردم تا رو به سعيدى كه در كنارم نشسته بود، كرده، با نيشخند و تمسخر به او بگويم: «آيا واقعاً همه مجالس اين طورى است و در آنها اين چرنديات گفته مىشود»؟ اما چشمتان روز بد نبيند؛ وقتى نگاهم به سعيدى افتاد، ديدم با چشمانى باز و دهانى گشاد شده، انگار كه سرتاسر بدنش گوش شده، محو سخنان سخنران گشته است؛ به گونهاى كه به هيچ وجه متوجه من نشد.
از سعيدى نااميد شدم و نگاهى به اطراف خود و جمعيت افكندم و با كمال تعجب مشاهده كردم كه تقريباً تمام افراد مجلس، حالتى شبيه سعيدى و بلكه شديدتر دارند. تصور كنيد مجلس مملو از دختران، پسران، زنان و مردانى است كه انگار چوب كبريتهايى بين لبان و پلكهاى آنها گذاشته بودند و گويى همگى هيپنوتيزم شده، در اين دنيا نمىباشند. در اين برآورد دقيق از جمعيت بود كه بسيارى از دختر و پسرهاى دانشجويى را كه در محيط دانشكده و دانشگاه مىديدم، شناختم و از اين كه بعضى از آنها مريد اين گونه مجالس شده بودند، تعجب كردم.
هر طورى بود، صحبتهاى سخنران را تحمل كردم و با پايان سخنان او، آهى از خوشحالى كشيدم؛ انگار كه از قفسى آزاد شده بودم.
بعد از صحبتهاى خانم دكتر، مجرى برنامه روى سن رفت و ضمن تمجيد فراوان از خانم دكتر و صحبتهاى سحرگون و زيبايش، به معرفى جناب مهندس... پرداخت و تقريباً تمام توصيفاتى را كه سعيدى از قبل براى من درباره مهندس گفته بود، بيان كرد و از او خواست كه به روى صحنه آمده، همگان را با صحبتهاى جالب و شيرينش بهرهمند كند و وعده داد كه پس از پايان سخنرانى كوتاه جناب مهندس، همگى با يكى از بديعترين صحنههاى ماورايى روبهرو شده، شمّهاى از هنر ايشان را كه احضار ارواح است، مشاهده خواهند كرد.
من از فرصت بين دو سخنرانى استفاده كردم و از سعيدى خواستم كه به جلو برويم؛ گر چه سعيدى در آغاز راضى نمىشد، اما هر جور بود، او را راضى كرده، توانستيم خود را به صف اول جمعيت برسانيم و در آن جا به زور جايى براى خود پيدا كنيم.
مهندس... پشت تريبون قرار گرفت و شروع به صحبت درباره عالم ارواح و چگونگى ارتباط آن با دنياى زندگان و محل زندگى آنان در عالم خود و روابط درونى آنها با يكديگر كرد و سپس به بحث پيرامون حلول آنها در بدن برخى از زندگان اشاره كرده، وعده داد كه نمونه عملى آن را در اين مجلس نشان دهد و به اين نكته نيز اشاره كرد كه كسانى كه داراى صفاى نفس باشند، مىتوانند با تكرار اوراد و اذكارى، بدن خود را لايق حلول روح نمايند و اصطلاحاً به چنين اشخاصى در علم شريف احضار ارواح، «مديوم» گفته مىشود.
سپس گفت: «وقتى روحى در بدن مديوم حلول مىكند، مديوم، هويت خود را از دست داده، هويت آن روح را به دست مىآورد و مىتواند همه حوادث و اتفاقاتى را كه بر آن روح گذشته، به ياد آورد و اگر آن روح در قرنها پيش مىزيسته، مديوم نيز به آن زمان رفته، حالت يكى از مردمان آن زمان را كاملاً پيدا خواهد كرد».
جناب مهندس پس از سخنرانى خود كه نسبت به سخنرانى خانم دكتر، بسيار كوتاه بود، از پشت تريبون پايين آمده، در جلوى صف اول، پشت به جمعيت نشست و خوشبختانه من كاملاً در نزديكى او قرار گرفتم. او در حالى كه ميكروفن سيار را در دست خود گرفته بود، از دستاندركاران مجلس خواست كه تمامى چراغ خوابهاى قرمز رنگ تالار را خاموش كرده، تنها نور آبى رنگ صحنه را باقى گذارند و آن گاه شروع به خواندن اذكار و اورادى كرد و از جمعيت خواست كه آنها را تكرار كنند و در حالى كه مرتب سر خود را به حالت دوارى مىچرخاند، آن اوراد را زمزمه مىكرد. گاهى صداى خود را بالا مىآورد و گاهى به صورت نجوا ذكر مىگفت تا آن كه پس از حدود ربع ساعت، ناگاه مجرى جلسه آهسته به او نزديك شد و در گوش او چيزى گفت كه چون من خيلى به او نزديك بودم و با تمام حواس مراقب او بودم، متوجه شدم كه نام افرادى را برد و به او گفت كه آنها «مديوم» شدهاند. اين صحنه به گونهاى بود كه هيچ كس ديگر - حتى سعيدى كه در كنارم نشسته بود - متوجه آن نشد. مهندس در حالى كه سعى مىكرد خود را بى توجه نشان دهد، به تكرار اوراد ادامه داد و ناگاه پس از چند دقيقه، ذكر گفتن را متوقف كرد و در حالى كه سعى مىكرد خود را هيجانزده نشان دهد، با حالتى خاص خطاب به جمعيت گفت: از آن عالم به من خبر دادهاند كه خوشبختانه افرادى از اهل اين مجلس اين لياقت را داشتهاند كه مديوم واقع شوند و سپس نام پنج نفر را برد كه با كمال تعجب همگى آنها از ميان خانمها بودند.
اين خبر جمعيت را در بهت و حيرت فرو برد و ارتباط جناب مهندس با عالم ارواح را براى آنان هر چه بيشتر ثابت كرد؛ زيرا آنان مثل من نمىدانستند كه اين جناب مجرى بود كه مديوم شدن اين دختركان را كه جناب مهندس قبلاً هيچ شناختى از آنها نداشت، به او اعلام كرده است.
آن گاه جناب مهندس در حالى كه مجرى او را به طور نامحسوسى راهنمايى مىكرد، به بالاى سر تك تك مديومها رفته، به طرز خاصى و با زبان مخصوصى از آنها خواست كه به روى صحنه بيايند. وقتى همگى در روى صحنه قرار گرفتند، از آنها خواست كه دراز بكشند؛ سپس به بالاى سر اولى رفته، از او خواست كه خود را معرفى كند؛ در حالى كه ميكروفن سيار را نزديك دهان او گرفته بود، آن دختر با حالتى خواب آلود گفت: من ابو رازى زكريا (ابوزكريا رازى) هستم.
مهندس با شنيدن اين پاسخ، خود را متعجب نشان داده، گفت: تو كاملاً مديوم نشدهاى؛ برخيز و به ميان جمعيت برو.
سپس از دومى خواست تا خود را معرفى كند و او خود را ابوحميد ابوالخير (ابوسعيد ابوالخير) معرفى كرد. مهندس از او نيز خواست به ميان جمعيت برود؛ زيرا كاملاً مديوم نشده است.
به همين ترتيب دخترك سومى و چهارمى هم خود را خواجه ناصرالدين طوسى (خواجه نصيرالدين طوسى) و محىالدين اعرابى (محىالدين عربى) معرفى كردند و به دستور جناب مهندس از حالت خلسه به هوش آمده، به پايين صحنه رانده شدند.
حالا نوبت به پنجمى رسيده بود. جناب مهندس در حالى بر بالين او رفت كه نفسهاى تمام جمعيت در درون سينهها حبس شده بود و هيچ صدايى از آن جمعيت انبوه به گوش نمىرسيد و انگار كه آن جمعيت مرده بودند.
مهندس از پنجمى پرسيد: تو كيستى؟ او جواب داد: خواجه شمسالدين بغدادى. نفهميدم كه جناب مهندس چگونه با اين جواب دريافت كه آن دخترك واقعاً مديوم شده است؛ در حالى كه با اين سؤال لاينحل روبهرو شده بودم، صداى مهندس را مىشنيدم كه مىگفت: در اين مديوم، روح خواجه شمس الدين بغدادى كه از دانشمندان قرن هشتم و ساكن در بغداد بود، حلول كرده است. حضار توجه داشته باشند كه او اكنون واقعاً يك مرد است. بنابراين، بر خانمهاى مجلس نامحرم است و آنها حق هيچ گونه تماس با او را ندارند. ضمناً بايد بگويم او هر زبانى را مىفهمد؛ اما فقط توانايى تكلم به زبان عربى را دارد.
سپس رو به جمعيت كرده، گفت: از آن جا كه او مرد مهذب و وارستهاى بوده، از عالم ديگر به مجلس ما حاضر شده است. حضار مىتوانند با او خود را متبرك كنند.
هنوز سخن مهندس تمام نشده بود كه جمعيت به خصوص پسركان جوان خود را به روى صحنه رسانيده، قصد تبركجويى خود را اعلام كردند؛ به گونهاى كه نزديك بود مجلس از هم پاشيده شود؛ اما مجرى كه نشان مىداد، بسيار مسلط بوده، تجربه برگزارى چنين مجالسى را دارد، خيلى زود بر اوضاع مسلط شد و از جمعيت خواست كه براى تبرك، صف تشكيل دهند و متذكر شد كه هر فرد بيش از چند ثانيه نمىتواند متبرك شود.
ناگفته پيداست كه صفى طولانى تشكيل شد و من هم از روى كنجكاوى خود را داخل صف جاى دادم و وقتى به نزديك مديوم رسيدم، مشاهده كردم كه چگونه پسركان جوان دست به پاها و دستهاى مديوم كشيده، به اصطلاح، خود را متبرك مىكنند.
صحنهاى كه از حالت آن دخترك خوابيده پديد آمده بود، بسيار مهيج بود و قصد تبركجويان را بيشتر تقويت مىكرد. روسرى كنار رفته، مانتوى دكمه باز شده، شلوار لى و... تنها گوشههايى از آن صحنه وصفناپذير بود كه البته ناچارم بگويم كه من گر چه در داخل صف قرار گرفته بودم، اما حاضرم سوگند ياد كنم كه هيچ گونه تبركى نجستم و فقط كارى كه كردم اين بود كه در چهره دخترك دقت كرده تا شايد او را بشناسم و خوشبختانه موفق به اين كار شدم و فهميدم كه او همان دختركى است كه در درس... كه با استاد... گرفته بوديم، بسيار با استاد كلنجار مىرفت و او را سؤالپيچ مىكرد.
پس از پايان مراسم تبركجويى، جناب مهندس جمعيت را دعوت به سكوت كرده، خود به بالاى سر دخترك رفته، سؤالاتى از او به فارسى مىكرد و دخترك با عربى شكسته بسته جواب مىداد و مهندس آنها را براى جمعيت ترجمه مىكرد.
نكته جالب آن بود كه دخترك در هر پاسخ، يكى دو كلمه بيشتر نمىگفت؛ اما جناب مهندس در هنگام ترجمه، گاهى تا چند پاراگراف بيان مىكرد. جالبتر آن كه هيچ يك از آن جمعيت انبوه متوجه اين نكته نبودند كه تناسب بين متن و ترجمه رعايت نمىشود.
سؤالاتى كه مهندس مىپرسيد بيشتر پيرامون خويشان مرده خود بود و از خواجه شمسالدين مىپرسيد كه آيا او آنها را ملاقات كرده است يا خير؟
وقتى با خوشحالى جواب مثبت او را مىشنيد، از حال و روز تك تك آنها در عالم ارواح مىپرسيد و جوابهاى او را كه همگى دلالت بر جايگاه رفيع خويشان مهندس در آن عالم مىكرد، براى جمعيت با آب و تاب بيان مىكرد و در ضمن گوشههايى از شرح حال اموات خود را به گوش جمعيت مىچپانيد.
پس از اين مرحله، مهندس رو به جمعيت كرده، به آنها اين نويد را داد كه آنها هم مىتوانند با مديوم، يعنى خواجه شمس الدين بغدادى ارتباط برقرار كرده، هر سؤالى دارند بپرسند؛ اما بلافاصله گفت: چون جمعيت زياد است، داوطلبان دست بالا كنند تا پنج نفر را انتخاب كنيم و وقتى تقريباً همه جمعيت خود را داوطلب نشان دادند، جناب مهندس با راهنمايى مجرى، پنج نفر را كه همگى آنها از ميان جنس ذكور بودند، انتخاب كرده، آنها به نوبت به بالين خواجه آمده، سؤالات خود را مطرح كرده، خواجه به عربى به آنها جواب مىداد. در همه موارد، اين جناب مهندس بود كه جوابها را ترجمه كرده، در ظاهر با اخبار غيبى كه از خواجه دريافت مىكرد، اعجاب داوطلبان را برمىانگيخت؛ به گونهاى كه پس از هر پاسخ، آنها مىگفتند: كاملاً درست است.
هر پنج نفر پاسخ خود را دريافت كرده، براى آنان و ديگر حضار مجلس هنر اعجازگون جناب مهندس اثبات شد و مجلس در حال ختم شدن بود كه من ناگاه خود را به نزديك مهندس رسانيدم و با حالت زارى و تضرع گفتم: جناب مهندس! من تا قبل از اين جلسه به كار شماها شك داشتم و بلكه اين گونه امور را انكار مىكردم و در حالى كه به سعيدى اشاره مىكردم، ادامه دادم: اين آقاى سعيدى بهترين شاهد گفتههاى من است كه آقاى مجرى به خوبى او را مىشناسد.
با توجه به اين كه به سعيدى و آقاى مجرى آدرس داده بودم، جناب مهندس كه در آغاز كمى وحشتزده شده بود، آرام گرفت و از من خواست ادامه دهم و من ادامه دادم: «اما جناب آقاى مهندس! هنوز مقدارى شك در وجودم باقى مانده است و مىخواهم خود چند سؤال از خواجه بپرسم تا يقين كامل در من حاصل شود».
گفتههاى من با تأييد كامل سعيدى مواجه شد و همين مسئله باعث شد تا جناب مهندس چنين تصور كند كه اين هم بخشى از برنامه طراحى شده توسط مجرى است تا به اصطلاح، يقين افراد كامل شود. از اين رو، بدون تأمل به درخواست من پاسخ مثبت داده، اصلاً اشارات مجرى را كه از او مىخواست تا درخواست مرا قبول نكند، متوجه نشد.
من بلافاصله از فرصت استفاده كرده، خود را به بالاى سر مديوم، يعنى خواجه رسانيدم و در آغاز به او سلام كرده، او با لهجه عربى جواب داد؛ سپس از او پرسيدم: آيا تو واقعاً خواجه شمسالدين هستى؟ او جواب داد: نعم. از او پرسيدم: آيا تو در قرن هشتم مىزيستهاى؟ او باز پاسخ مثبت داد.
سپس از او پرسيدم: آيا تو در بغداد زندگى مىكردى؟ او باز پاسخ مثبت داد. تا اين جا جناب مهندس با خيال راحت به اين مكالمه گوش مىداد و به نظر مىرسيد كه خيال مجرى هم تا حدى آسوده شده است. نفس در سينه جمعيت حبس شده بود و ظاهراً از همه خوشحالتر، سعيدى بود كه فكر مىكرد من به يقين كامل نزديك شدهام و مديوم هم فكر مىكرد كه برنامه به صورت عادى پيش مىرود.
در اين هنگام ناگاه من از خواجه پرسيدم: راستى جناب خواجه شمسالدين بغدادى! شما در كدام محله بغداد زندگى مىكردى؟ در اين حال متوجه شدم كه ناگاه چشمهاى خواجه به هم خورده، كمى از حالت خلسه بيرون آمده، پس از لحظاتى سكوت گفت: لا يفهم؛ يعنى مىخواست بگويد سؤال را نفهميدهام؛ اما به اشتباه به جاى لا افهم، لا يفهم گفت.
من بدون تأمل ادامه دادم: خليفه عباسى بغداد در قرن هشتم و در زمان زندگانى تو چه كسى بود؟ او باز جواب داد: لا يفهم؛ در حالى كه اگر كمترين آشنايى با تاريخ داشت، مىدانست كه بغداد در قرن هفتم به دست مغولان سقوط كرد و آن زمان، زمان حكومت ايلخانيان بود. من كه كاملاً شارژ شده بودم، سلسلهوار سؤالات خود را ادامه دادم و از نام شاگردان، استادان، تخصصهاى او، كتابهايش و حتى زن و بچههايش مىپرسيدم و او مكرر پاسخ مىداد: لا يفهم.
اين جا بود كه من كمى خود را عصبانى نشان داده، سر به گوش او نزديك كرده گفتم: «اى دخترك دروغگو! پاشو و از اين مسخرهبازىها دست بردار». ناگاه او برخاست و نشست و با لحنى توبيخآلود به من توپيد و گفت: «آقا چرا توهين مىكنى»؟ من بلافاصله از فرصت استفاده كرده، گفتم: «پس تو يعنى خواجه شمسالدين به فارسى هم مىتوانى صحبت كنى» و او بلافاصله جواب داد: لا، لا، لا و به سرعت به حالت پيشين روى زمين دراز كشيد.
دخترك را رها كرده، رو به جناب مهندس كردم و گفتم: چگونه به خود اجازه مىدهيد با مشتى مطالب بيهوده و پوچ، اين جوانان سادهدل را منحرف كنيد؟ آيا شما در مقابل عمر و جوانى اينان احساس مسئوليت نمىكنيد؟
اين جا بود كه بحث ميان من و او شروع شد و در حالى كه تنها در ميان آن جمعيت انبوه، تك و توكى طرفدارىهايى از من مىكردند، اكثريت جمعيت حق را به جناب مهندس مىدادند. بحث ما به درازا كشيد و در حالى كه حوصله همه سر رفته بود، مهندس آخرين جمله خود را گفت و بحث را خاتمه داد. او گفت: «تو فردى بسيار شكاك و راه گم كرده هستى و تنها چاره آن است كه به مجلس خصوصى ما بيايى تا خود شخصاً مديوم واقع شوى و به حقانيت ما پى ببرى». من كه كاملاً به دروغگويى آنان اعتقاد داشتم، اين پيشنهاد را پذيرفتم؛ با اين اميد كه در مجلس خصوصى، اندك افراد حاضر را متقاعد به دروغگويى مهندس كنم.
وعده ديدار در مجلس خصوصى مشخص شد و ما از هم خداحافظى كرده، به سمت خوابگاه راه افتاديم. در حالى كه تنها يك نفر از هم اتاقىهايم حق را به من مىداد، ديگران به شدت با برخورد من مخالف بودند. اين سعيدى بود كه اگر به او كارد مىزدى، خونش در نمىآمد و مرتب مانند پيرزنان ناله و نفرين به خود مىكرد و مىگفت: «تو آبروى چند ساله مرا بردى. كاش پايم مىشكست و تو را به اين مجلس نمىآوردم. كاش زبانم لال مىشد و با تو بحث نمىكردم كه عاقبتش به اين جا بكشد. اى بىانصاف! چه طور تو فكر آبروى مرا نكردى و...».
پس از گذشت چند روز، در حالى كه يك يا دو روز بيشتر به زمان ديدار نرسيده بود، ناگاه به صورت اتفاقى آن دخترك مديوم، يعنى خواجه شمسالدين بغدادى را در فضاى باز دانشكده مشاهده كردم؛ با عجله خود را به او رسانيده، سلام كردم و پس از مقدارى دلجويى به او گفتم: «تو خود به خوبى مىدانى كه من حقيقت را فهميدهام؛ خواهش مىكنم خودت راست و پوست كنده، ماجراى به دام افتادنت را بگو». او كه كمى از قيافه من كه ته ريشى داشتم، ترسيده بود و از كلمه به دام افتادن، يكّه خورده بود، خيلى زود خود را باخت و ماجرا را از سير تا پياز تعريف كرد و بخش مهمى از شگردهاى محفلگردانان اين گونه مجالس را بيان كرد كه همگى تأييد مواضع من بود.
در پايان او از من پرسيد: راستى وعده ديدارتان چه زمانى است؟ و وقتى فهميد زمان آن نزديك است، از من خواست تا آن را لغو كنم و من با غرور گفتم: چرا لغو كنم؛ بگذار آنها را رسوا كنم. او گفت: تو نمىتوانى؟ من گفتم: چرا نمىتوانم؛ مگر چه كم دارم؟
او كه به نظر مىرسيد از سادگى من حوصلهاش سر رفته است، با كمى عصبانيت گفت: پسرك ساده! مىدانى اگر به مجلس خصوصى آنها بروى، با تو چه مىكنند؟ حداقل آن است كه صحنههايى غيراخلاقى فراهم كرده، از تو فيلم مىگيرند و از آن به عنوان حق سكوت استفاده كرده، سپس از تو مىخواهند تا به هر سازى كه آنها مىزنند، برقصى و تو ديگر كاملاً در اختيار آنها هستى. اتفاقاً از مدتهاست كه به دنبال سوژهاى مثل تو كه كمى سواد و موقعيت داشته باشد و سابقه مخالفت با آنان را نيز در پرونده خود داشته باشد، مىگردند تا به اين وسيله، بهترين ابزار تبليغات را براى خود فراهم كنند.
از شنيدن اين سخنان سرم سوت كشيد و گرچه كاملاً مطمئن نبودم كه آيا دخترك راست مىگويد، اما شرط احتياط را لازم دانستم و قرارمان را لغو كردم؛ البته آقاى مهندس بسيار خشمناك شده؛ اما نفهميد كه اين ضربه آخرى را از كجا خورده است.
نوشته شده توسط خاطره در سه شنبه یکم اسفند 1385 ساعت 10:45 موضوع | لینک ثابت
بعد از اين كه مدتها دنبال دخترى باوقار و با شخصيت گشتيم كه هم خانواده اصيل و مؤمنى داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من هم باشد، بالاخره عمهام دخترى را به ما معرفى كرد. وقتى پرسيديم از كجا مىداند اين دختر همان كسى است كه ما مىخواهيم، گفت: راستش توى تاكسى ديدمش. از قيافهاش خوشم آمد. ديدم همانى است كه تو مىخواهى. وقتى پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم. دمِ درِ خانهشان به طور اتفاقى بابايش را ديدم كه داشت با يكى از همسايهها حرف مىزد. به ظاهرش مىخورد كه آدم خوبى باشد. خلاصه قيافه دختره كه حسابى به دل من نشسته. من هر طور شده اين وصلت را جور مىكنم.
ما وقتى حرفهاى محكم و مستدل عمهمان را شنيديم، گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چقدر دنبال دختر بگرديم؟ از پا افتاديم. همين را دنبال مىكنيم. ان شاء اللّه خوب باشد.
اين طورى شد كه رفتيم به خواستگارى آن دختر. دختر خانمى به نام سيما.
×××
هفته اول:
پدر دختر پرسيد: آقا زاده چه كارهاند؟
- دانشجو هستند.
- مىدانم دانشجو هستند. شغلشان چيست؟
- ما هم همان شغلشان را عرض كرديم.
- يعنى ايشان بابت درس خواندن پول هم مىگيرند.
- نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مىخوانند؛ به اندازه هيكلشان پول مىدهند.
- پس بيكار هستند.
- اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسى است. قرار است مهندس شوند.
پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگرى بزنيم، گفت: ما دختر به شغلِ نسيه نمىدهيم. بفرماييد هر وقت مهندش شديد، تشريف بياوريد.
و خيلى مؤدبانه ما را به طرف درِ خانه راهنمايى كرد.
×××
عمه خانم كه مىخواست هر طور شده دست من و سيما را بگذارد توى دست هم، آن قدر با خانواده دختر صحبت كرد تا بالاخره راضى شدند. فعلاً به شغل دانشجويى ما اكتفا كنند، به شرط اين كه تعهد كتبى بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار. اين طورى شد كه ما دوباره رفتيم خواستگارى.
هفته دوم:
پدر دختر گفت: و اما...مهريه، به نظر ما هزار تا سكه طلا...
تا اسم »هزار تا سكه طلا« آمد، بابا منتظر نماند پدر دختر بقيه حرفش را بزند، بلند شد كه برود؛ اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزى نيست؛ مهريه را كى داده كى گرفته... .بابا نشست؛ اما مثل برج زهرمار بود. پدر دختر گفت: ميل خودتان است. اگر نمىخواهيد، مىتوانيد برويد سراغ يك خانواده ديگر.
بابا گفت: نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.
- اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟
بابا كه ديگر حسابى كفرى شده بود، گفت: باباجان! شلوارم داشت مىافتاد، بلند شدم كمربندم را سفت كنم. شما امرتان را بفرماييد.
پدر دختر گفت: بله، هزار تا سكه طلا، دو دانگ خانه...
بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون، ولى باز هم بستگان راضىاش كردند كهاى بابا، خانه به اسم زن باشد يا مرد كه فرقى نمىكند. هر دو مىخواهند با هم زندگى كنند ديگر.
و باز بابا با اوقات تلخى نشست. پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد شلوارتان را بالا بكشيد؟ بابا گفت: نخير! دفعه قبل شلوارم را خيلى بالا كشيده بودم، خشتكم داشت جر مىخورد. داشتم شلوارم را ميزان مىكردم.
پدر سيما خانم گفت: بله، داشتم مىگفتم دو دانگ خانه و يك حج. مبارك است ان شاء اللّه.
بابا اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چى چى را مبارك است؟ مگر در دنيا فقط همين يك دختر است. و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم، كفش هايمان توسط پدر سيما خانم به وسط كوچه پرواز كردند. ما هم وسط كوچه كفشهايمان را جفت كرديم، آنها را پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانهمان.
×××
مگر عمه خانم دست بردار بود. آن قدر رفت و آمد تا پدر سيما را راضى كرد كه فعلاً اسمى از حج نياورد تا معامله جوش بخورد. بعداً يك فكرى مىكنند.
هفته سوم:
پدر سيما گفت: و اما شيربها. شيربها بهتر است دو ميليون تومان پول باشد...
بعد زير چشمى نگاه كرد تا ببيند بابا باز هم بلند مىشود شلوارش را بالا بكشد يا نه. وقتى آرامش بابا را ديد، ادامه داد: به اضافه وسايل چوبى منزل.
بابا حرف او را قطع كرد و گفت: منظورتان از وسايل چوبى همان در و پنجره و اين جور چيزهاست ديگر؟
پدر سيما با اوقات تلخى گفت: نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميزناهارخورى و ميز تلويزيون و مبل استيل.
بابا گفت: ولى آقاجان، پسر ما عادت ندارد روى تخت بخوابد. ناهارش را هم روى زمين مىخورد. اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
پدر سيما گفت: ولى اينها بايد باشد. اگر نباشد، كلاس ما مىرود زير سؤال.
و بعد از كمى گفتمان و فحشمان، كفشهاى ما رفت وسط كوچه.
×××
دوباره عمه خانم دست به كار شد. انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما. قرار شد دور وسايل چوبى را خط بكشند؛ و ما دوباره رفتيم خانه سيما خانم.
هفته چهارم:
بابا تصميم گرفته بود مسأله جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشهاى از كلاس گذاشتنهاى باباى سيما را جواب گفته باشد. اين بود كه تا صحبتها شروع شد، بابا گفت: در رابطه با جهيزيه...
پدر سيما حرف او را قطع كرد و گفت: البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
بابا گفت: اتفاقاً در طايفه ما رسم است، خوبش هم رسم است. شما كه نمىخواهيد جهيزيه بدهيد، پس براى چى از ما شيربها مىخواهيد؟
- شيربها كه ربطى به جيهزيه ندارد. شيربها پول شيرى است كه خانمم به دخترش داده. او دو سال تمام شيره جانش را به كام دخترى ريخته كه مىخواهد تا آخر عمر در خانه پسر شما بماند.
بابا گفت: خب مىخواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهد؟ اگر با ما بود، ما مىگفتيم چايى بدهد تا ارزانتر در بيايد. مگر خانمتان شير نارگيل به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟
...و كفشها رفتند وسط كوچه...
×××
چون نقش عمه خانم خيلى تكرار شده است، از اين جا به بعد آن را قلم مىگيريم.
هفته پنجم:
پدر سيما گفت: دختر ما كلفت هم مىخواهد.
بابا گفت: چه بهتر. يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه پسرم.
- نخير كلفت را بايد داماد بگيرد. دختر من كه نمىتواند آن جا حمالى كند.
- حالا كى گفته دخترتان مىخواهد حمالى كند؟ مگر مىخواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه گچ و سيمان؟
كفشها وسط كوچه... .
×××
ديگر از بس رفته بوديم خانه پدر سيماخانم، همه فكر مىكردند ما و پدر سيما خانم داداش ناتنى هستيم.
هفته ششم:
- محل عروسى بايد آبرومند باشد. اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسى بگيريم. ثانياً، بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد؛ در يك باشگاه مجهز و عالى.
بابا گفت: مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مىدهيد؟ اصلاً مگر ما بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
كفشها طبق معمول وسط كوچه.
ديگر از بس كفش هايمان را پرت كردهاند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمىكردند، خودمان كفشهايمان را مىبرديم وسط كوچه مىپوشيديم.
×××
هفته هفتم:
- ان شاء اللّه آقا داماد براى دختر ما يك خانه دربست چهارصدمترى در بالا شهر مىگيرد.
بابا گفت: خانه براى چى؟ زير زمين خانه خودم هست. تعميرش مىكنم. يك اتاق و يك آشپزخانه همه در آن مىسازم، مىشود يك واحد كامل. تازه خانه خودتان كه صد متر هم نمىشود.
تا پدر سيما خانم آمد بگويد ما آبرو داريم. يكدفعه عمهخانم جوش كرد و داد زد: وا... چه خبرتان است؟ بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟ مگر توى دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مىكنيد؟ از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم. اصلاً ما زن نخواستيم. بچهام زا به راه شد. مگر يك دانشجو مىتواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مىتراشيد؟
اين دفعه قبل از اين كه كفشهايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه آدم بلند شديم و زديم بيرون.
×××
و اين طورى شد كه ما ديگر عطاى سيما خانم را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.
يك سال از آن ماجرا گذشت. من هم پاك آن ماجرا را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم. يك روز صبح، وقتى در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردى خورد كه پشت در ايستاده بودند. مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند؛ اما همين كه مرا ديد جا خورد و فورى دستش را انداخت. با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند. كمى كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر سيما خانم هستند. لبخندى زدم و گفتم: بفرماييد تو.
پدر سيما خانم گفت: نه...نه... قصد مزاحمت نداشتيم. فقط مىخواستم بگويم كه چيز... چرا ديگر تشريف نياورديد؟ ما منتظرتان بوديم.
من كه خيلى تعجب كرده بودم، گفتم: ولى ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم. خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طورى بود كه نمىخواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.
پدر سيما لبخندى زد و گفت: اى آقا... كدام بريز و بپاش؟... يك حرفى بود زده شد، رفت پىكارش.
توى تمام خواستگارىها از اين چيزها هست. حالا ان شاء اللّه كى خدمت برسيم، داماد گُلم؟
من كه از اين رفتار پدر سيما خانم مُخم داشت سوت مىكشيد گفتم: آخه...چيز...راستش شغلِ من...
- اى بابا... شغل به چه درد مىخورد. دانشجويى خودش بهترين شغل است. من همه جا گفتهام دامادم يك مهندس تمام عيار است.
- آخه هزار تا سكه هم...
- اى بابا،... شما چرا شوخىهاى آدم را جدى مىگيريد. من منظورم هزار تا سكه بيست و پنج تومانى بود.
- ولى دو دانگ خانه...
- بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
- سفر حج هم...
- راستى خوب شد يادم انداختيد. اگر مىخواهيد سفر حج برويد، همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.
- دو ميليون تومان شيربها هم كه...
- چى؟ من گفتم دو ميليون تومان؟ من غلط كردم. من گفتم دو ميليون ريال...
- خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم...
- اى بابا...خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطى شير خشك داده كه آن هم پولش چيزى نمىشود. مهمان ما باشيد.
- در مورد جهيزيه گفتيد...
- گفتم كه... اتاق دخترم را پر از جهيزيه كردهام. بياييد ببينيد. اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.
- اما قضيه آن كُلفت...
- آى قربان دهنت...دختر من كلفت شماست. خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!...
خوش تيپ من!...جيگر!...باحال!...
وقتى ديدم پدر سيما حسابى گير داده و نمىخواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم. با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلى خوب است. من هم خيلى دوست دارم با خانواده شما وصلت كنم.
اما...
پدر سيما با خوشحالى دستهايش را به هم ماليد و گفت: اما چى؟ ديگر اما ندارد...مبارك است ان شاء اللّه.
گفتم: اما حقيقتش را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.
تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر سيما از تعجب يكمتر واماند. پدر سميا گفت: يعنى تو...
در همين موقع خانمم بدو بدو از پلههاى زير زمين بالا آمد. مرا كه ديد لبخندى زد و گفت: خوب شد هنوز نرفتهاى. مىخواستم بگويم ظهر كه از دانشگاه آمدى، سرِ راهت نيم كيلو گوجه بگير براى ناهار املت بگذارم.
با لبخند گفتم: چشم، حتماً. چيز ديگرى نمىخواهى؟
- نه، فقط مواظب خودت باش.
- تو هم همين طور.
خانمم رفت پايين. رو كردم به پدر و مادر سيما كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مىشود. خداحافظ.
و راه افتادم به طرف خيابان.
نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 12:8 موضوع | لینک ثابت
به نظر مىآيد كه منشأ ترديد شما و اين كه احساس مىكنيد همواره سر دوراهى قرار داريد، اين است كه عقل و دل و حال و آينده را از امور متعارض فرض كردهايد و فكر مىكنيد يا بايد به حرف دل عمل كرد، يا بايد عقل را در اولويت قرار داد و به حرف عقل جامه عمل بپوشانيد؛ يعنى اين كه زمان حال را بايد مغتنم شمرد و يا به آينده فكر كرد؛ در حالى كه اگر به اين امور به صورت صحيح و منطقى نگاه كنيد، تعارضى ميان آنها وجود ندارد و مىتوان هم عقل و هم دل را به عنوان دو امكان و دو ظرفيت ارزشمند، مورد استفاده قرار داد و از زمان حال، به خوبى استفاده كرد تا آيندهاى پربار و پرثمر را رقم زد؛ زيرا سعادت يا شقاوت، پيروزى و شكست آينده، به چگونگى استفاده از توانمندىهاى خود در زمان حال بستگى دارد.
عقل سليم، همچون چراغى روشن، زشتىها، زيبايىها، خوبىها و بدىها را به انسان نشان مىدهد و دل سالم نيز بر اساس فطرت الهى، انسان را به خوبىها و كمالات، سوق مىدهد. آن چه انسان را به بدىها و زشتىها امر مىكند، نه عقل سليم و نه فطرت الهى(دل) است؛ بلكه هواهاى نفسى و وسوسههاى شيطانى است. قرآن در اين باره مىفرمايد: «همانا نفس اماره، انسان را به بدىها امر مىكند؛ مگر كسانى كه مورد لطف و رحمت الهى قرار گيرند». بنابراين، آن چيزى كه شما از آن تعبير به دل كرديد، دل نيست؛ بلكه هواهاى نفسانى و وسوسههاى شيطانى است.
خداوند، عقل، فطرت و آموزههاى دينى را در اختيار انسان قرار داده تا او بتواند در مصاف با هواهاى نفسانى و وسوسههاى شيطانى، مقاومت كند و به راحتى تسليم جنود شيطان نشود. در واقع، درون هر انسانى، ميدان و عرصه كشمكش ميان جنود رحمانى (عقل و فطرت) و جنود شيطانى (نفس اماره و وسوسههاى شيطان) است كه در روايات، از آن به جهاد اكبر تعبير شده است و تنها كسانى در اين جهاد بزرگ به پيروزى مىرسند كه همواره با هواهاى نفسانى خود مبارزه كنند و با استفاده از نيروى عقل و الهام گرفتن از فطرت الهى و به كمك راهنمايى رهبران دينى، اين مسير پرفراز و نشيب را طى كنند.
بنابراين، راه سعادت و خوشبختى، در اين است كه انسان به نداى فطرت كه از اعماق وجودش برمىخيزد و او را به خوبىها، ارزشها و معنويات دعوت مىكند، لبيك گويد و از همه ظرفيتهاى وجودى خويش، به ويژه عقل، استفاده كند و با مغتنم شمردن زمان حال، سعادت آينده خود را رقم زند. بدون ترديد، هم عقل و هم دل و وجدان درونى ما، همه يك هدف را دنبال مىكنند و آن، حركت به سوى كمال مطلق و مطلق خوبىهاست و مصداق اين هدف متعالى، خداوند متعال است. ماهيت انسان، ماهيت از اويى و به سوى اويى است؛ «انا لله و انا اليه راجعون».
نوشته شده توسط خاطره در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت
صدايش تمام كوچه را برداشته است. دستهايش را مشت كرده، روى چشمهايش فشار مىدهد. گريهاش هر لحظه بلندتر مىشود. جيغ مىكشد؛ «مامان! من هم مىيام». دهانش را تا آن جا كه مىتوانسته است، باز كرده، دندانهاى افتادهاش دارند حسابى نمايش مىدهند و جاهاى خالىشان مرا كلافهتر مىكنند. پشت سرش ايستادهام و براى اين كه از دستم در نرود، كمرش را با هر دو دست گرفتهام.
مادر را مىبينم كه به سر كوچه رسيده است و باد، بالهاى چادرش را به بازى گرفته، با نگرانى و دوباره به پشت سر نگاه مىكند؛ مىخواهد بلند حرف نزند؛ ولى صدايش در گلو مىشكند و تبديل به فرياد مىشود؛ «نگذار دنبالم بياد. ببرش خونه. به بابا گفتم زود بيادش پيشتون». سر كوچه، آقاجان با عجله در مغازه را قفل مىكند. از اين جا چقدر كوچك به نظر مىآيد؛ درست به اندازه مداد گلى مريم. مادر به طرف ماشينى كه آقاجان با عصايش نگه داشته است، مىدود و هر دو سوار مىشوند. من از خم كوچه، تنها دود سياه اگزوز را مىبينم. گلهاى داوودى و گلايول گلفروشى آقاجان، از اين فاصله، پژمرده به نظر مىآيند و از پشت شيشه در هرم دود اگزوز فرو مىروند.
مريم ديگر فقط هقهق مىكند. او را در آغوش مىگيرم و بوسهاى آبدار به صورتش مىچسبانم. همان طور كه اشكهايش را پاك مىكنم، مىگويم: «گريه نكن آبجى جون! اگه عزيز زود خوب بشه، مامان هم مىياد. عزيز كه نمىتونه تنها بمونه؛ حالش بده».
بريده بريده مىگويد: «خب منم مىخواستم برم. من عزيز رو مىخوام. من مامانو مىخوام» و دوباره صداى گريهاش اوج مىگيرد. آهى مىكشم و همان طور كه او را از زمين بلند مىكنم، مىگويم: «اون جا بيمارستانه. تو رو كه راه نمىدن». دستها و پاهايش را تندتند تكان تكان مىدهد و مىخواهد كه او را پايين بگذارم. در ميان اين تقلا، چادر از سرم مىافتد؛ هول مىشوم و حراسم پرت مىشود. دستهايم را از دور كمر مريم برمىدارم و او زمين مىخورد. گريهاش از درد، به جيغ ممتد و گوشخراشى تبديل مىشود. نگران مىشوم كه در اين ساعت بعدازظهر، همسايهها با صدايش بيرون بيايند. چادرم را سر مىكنم و با دست جلوى دهانش را مىگيرم. صدايش خفه مىشود. چشمهايش در ميان اشكها درشت شده، صورتش متورم به نظر مىآيد. سعى مىكند با انگشتان كوچكش دستم را از روى دهانش بردارد. قيافهاش خيلى خندهدار شده، ولى حال خنديدن ندارم. اگر خودش صورتش را مىديد، حتماً قهقهه مىزد؛ از آن قهقهههايى كه وقتى آب قليان عزيز توى تنگى كه عكس گلهاى سرخ رويش بود، قل مىزد و صدا مىداد، مىزد. دستهاى مريم پايين مىافتند. متعجب به من نگاه مىكند؛ ولى اشكهايش، به قول عزيز، آلوچه آلوچه، روى گونههايش مىريزند. مىفهمم كه چرا ساكت شده است؛ حتماً لبخند نيمهكارهام و اشكى را كه در چشمم غلت مىخورد، ديده است. بدون هيچ حرفى، دستش را مىگيرم و به طرف در خانه كه باز مانده است، به راه مىافتيم....
***
مريم با چشمهاى پفكرده و قرمز، روى تخت كنار حوض نشسته است. به پاهاى آويزانش از تخت كه هميشه خدا به چپ و راست تكان مىخورند، ايست مىدهد و به چشمهايم خيره مىشود.
- بابا بود؟
سبد گيلاسهاى سرخ و تازه را از روى پلههاى ايوان برمىدارم و كنار دستش مىگذارم. خودم را از تخت بالا مىكشم؛ طورى كه پاهايم به اندازه پاهاى آويختهاش برسد. مثل او پاهايم را تكان مىدهم و مىروم توى فكر. اين بار با تأكيد بيشترى مىپرسد: «بابا بود»؟
لبهايم را با زبانم خيس مىكنم و مىگويم: «آره، گفت مىره پيش عزيز و آقاجون و مامان؛ بعد هم گفت كه تو منو اذيت نكنى».
مريم دوباره خودش را به چپ و راست تكان مىدهد و سريعتر، با بغض مىگويد: «پس نمىياد»؟ بىحوصله مىگويم: «خب نه ديگه، رفته بيمارستان و گفت شايد دير بيان».
مريم بلند مىشود و روى سكوى بلند كنار حوض مىنشيند. دستهايش را در آب فر مىكند و مىپرسد: «عزيز چرا مريض شده»؟
بلند مىشوم و سبد گيلاسها را جلويش مىگيرم. مىدانم كه دوست دارد؛ اما آرام آن را پس مىزند. سبد را كنارش مىگذارم. دستهايش را ميان دستهايم گره مىزنم و مثل عزيز، انگار كه دارم برايش قصه مىگويم، دستهايش را به گونههايم نزديك مىكنم و جلوى جثه كوچكش زانو مىزنم.
- عزيز قلبش درد گرفته، حالش بد شده، ديروز بردنش بيمارستان كه خوب بشه؛ خب مامان و بابا و آقاجون هم بايد پيشش باشند تا زودتر بياد خونه. بابا هم گفت كه خودش شب مىياد. حالا هم بيا برات قصه بگم و تو هم گيلاس بخور.
چهرهاش از هم باز مىشود؛ ولى دوباره اخم مىكند و گره دستهايمان را باز مىكند.
- چرا عزيز قلبش درد گرفته؟
باز هم از آن سؤالها. نااميد مىشوم. دستهايم شل مىشوند و روى زانويم مىافتند. مِن مِن مىكنم و مىگويم:
خب ديگه... يعنى مريض شده... و مىپرانم: «بهش فشار اومده».
تعجب مىكند.
- مگه رفته بود توى كدو؟
شاخ در مىآورم؛
- كدو يعنى چه؟
- آخه خاله كدو قلقلهزن هم به زور خودش رو توى كدو كرده بود. عزيز گفت كه بهش فشار اومد؛ ولى اون چيزيش نشد؛ تازه از كوه هم قل خورد و پايين رفت؛ پس چرا عزيز....
باز هم قصههاى عزيز.
- عزيز كه توى كدو نرفته مريم جون؛ به خاطر يه چيز ديگه بوده.
- پس خب توى نارنج رفته شايد.
- وقتى شايد را مىگويد، شانههايش را بالا مىاندازد. مثل عزيز، از اداهايش خندهام مىگيرد؛ ولى خندهام را قورت مىدهم و لبهايم را جمع مىكنم.
- نارنج ديگه چرا؟
- آخه عزيز گفت كه دختر نارنج و ترنج هم توى نارنج بوده. بعد هم شاهزاده مىياد دنبالش و اون از نارنج مىياد بيرون و....
ديگر خسته شدهام. لبم را گاز مىگيرم و براى اين كه بيشتر نگويد و نپرسد، مىگويم: «آره مريم! رفته بود توى نارنج».
دستهايش را توى سبد گيلاسها مىكند و آنها را به هم مىريزد و بعد ماجرا را براى خودش مىبافد و غمگين زمزمه مىكند: «حتماً وقتى من رفتم خونه زهرا اينا، رفته توى نارنج. اون موقع من نبودم؛ ولى اگر بودم، درش مىآوردم؛ مثل همون شاهزاده...». انگار ياد چيزى مىافتد و چشمهايش پر از سؤال مىشود. مىدانم چه مىخواهد بگويد و براى اين كه از دستش خلاص شوم و حساب گيلاسها را برسم، تند مىگويم: «اون موقع من مدرسه بودم. مامان هم وقتى ديد عزيز رفته توى نارنج، نتونسته درش بياره؛ بردنش كه دكترها درش بيارن تا قلبش خوب بشه». خيالش راحت مىشود. از دست خودم عصبى مىشوم؛ عجب دروغى!
- مينا! چند روز ديگه عزيز مىياد؟
تمامى ندارد. گيلاسى را كه در دهانم گذاشتهام، با حرص از ساقهاش بيرون مىكشم. هسته گيلاس از لاى دندانهايم پرت مىشود توى حوض.
يك باره دلم براى عزيز تنگ مىشود؛ خيلى تنگ. كاش چيزيش نمىشد. كاش قرصش را يادش نرفته بود. آن وقت من مجبور نبودم براى مريم بازى در بياورم. هميشه اين موقعها كه مىشد، عزيز قليان چاق مىكرد و آقاجان به گلها آب مىداد؛ اما حالا گرماى مرداد ماه، گلها را پژمرده كرده بود. بوته گل سرخ، به رديف شمشادهاى باغچه تكيه كرده بود.
وقتى از مدرسه برگشتم، عزيز را ديدم كه به شانههاى آقاجان تكيه داده بود و نفس نفس مىزد. گلبرگهاى گل سرخ هم انگار تشنه بودند؛ براى يك قطره آب.
مريم دستش را مىكشد و با اصرار مىگويد: «چند روز»؟ دستم را از او جدا مىكنم و آن قدر محكم مىكشم كه مىخورد به سبد گيلاسها و گيلاسها مثل زندانىهايى كه فرار كرده باشند، توى حوض آب پخش مىشوند. كلافه مىگويم: «نمىدونم».
به ماهىها نگاه مىكنم كه بين گيلاسها مىروند و مىآيند. ماهى قرمز كوچكى كه مريم خيلى آن را دوست دارد، به يكى از گيلاسها كه روى آب مانده است، لب مىزند؛ بىصدا. انگار كه همه دندانهايش را كشيده باشند.
عزيز وقتى مىخواست غذا بخورد، دندانهاى مصنوعىاش را كه براى فكّش بزرگ بود، درمىآورد؛ چون موقع خوردن تلقتلق صدا مىداد و آقاجان عصبانى مىشد. لقمههاى غذا را خيلى كوچك برمىداشت و با هزار زحمت و به ضرب چند ليوان آب فرو مىداد. مادر چند بار به عزيز گفته بود كه دندانهايش را درست كند؛ اما عزيز مىگفت: «من كه عمرى باقى ندارم، با همينا يه جورى سر مىكنم. ايراد از دهن خودمه مادر».
شايد ديگر صداى دندانهاى عزيز، آقاجان را ناراحت نكند. او عزيز را خيلى دوست داشت؛ اما زود جوشى مىشد. آه مىكشم: «عزيز جون»!
مريم انگشتش را روى گيلاسى گذاشته كه ماهى قرمز به آن لب مىزد. گيلاس را در آب فرو مىكند و ماهى قرمز هم كه دست از سر گيلاس برنمىدارد، همراهش بالا و پايين مىرود. حرصم مىگيرد؛ «نمىبينى دارى اذيتش مىكنى؟ ولش كن»!
مريم عينك عزيز را برمىداشت و قايم مىكرد. آن وقت عزيز براى خواندن ديوان حافظ يا شاهنامه، چشمهايش را ريز و درشت مىكرد و به آقاجان مىگفت: «حاج آقا شما بخون؛ من كه چشمم سو نداره» و آقا جان تشر مىزد: «حواست رو جمع كن خانم جان! بگرد ببين كجا گذاشتيش» و بعد با رضايت خاطر، بادى به غبغب مىانداخت و با چشمهايى كه هميشه افتخار مىكرد كه بىعينك است، غزلهايى را كه عزيز دوست داشت، مىخواند؛ بلند و واضح. لحنى هم به صدايش مىداد كه مريم از خنده روده بر مىشد؛ ولى خودش را نگه مىداشت تا صداى خندهاش در نيايد.
مريم دستهايش را زير چانهاش گذاشته و نگاهش به دنبال ماهى قرمز كوچك است كه از خير گيلاس گذشته، به طرف مادرش مىرود. دوباره اشك از چشمانش سرازير شد. از پشت بغلش مىكنم و روى زانوهايم مىنشانمش و مىگويم: چى شده؟
- عزيز ديگه قصه نمىگه؟
آب بينىاش را بالا مىكشد و پرسشگر به من خيره مىشود. مىگويم: «چرا مىگه و دعا كن خوب بشه». دستم را با آب حوض خيس مىكنم و به صورتش مىكشم. براى اين كه هر دو دست از فكر و خيال برداريم، گيلاسى از آب حوض برمىداريم و با ناخنم پوستش را خراش مىدهم و مىگويم:
مىخوام حسابى خوشگلت كنم؛ مثل همون دختر نارنج و ترنجى كه عزيز مىگفت.
لبخندى مىزند و حق به جانب مىگويد: «ولى ماه پيشونى خوشگلتره! دختر نارنج و ترنج خيلى قشنگ نبوده». ابروهايم را بالا مىاندازم و مىخندم: «آخه چرا»؟
تند جواب مىدهد: «مىدونى، ماه پيشونى گناه داره. عزيز مىگه ماه پيشونى يتيم بوده و بابا و مامان نداشته؛ تنها بوده و بىكس و بيچاره و براى همين هم اون قشنگتره».
حالا ديگر به زور جلوى خندهام را مىگيرم. فسقلى چقدر قلنبه و سلنبه حرف مىزند و چه چيزهايى براى خودش بافته! نفس بلندى مىكشم تا همراه آن صداى خندهام را هم رها كنم.
- خيلى خوب. صورتت رو مثل ماه پيشونى مىكنم.
بعد گيلاس خراشيده را به لبهايش مىكشم. سرخ سرخ مىشود. روى گونههايش هم دايرههاى سرخ رنگى مىكشم. يك جفت گيلاس را هم به گوشهايش آويزان مىكنم. مريم شاد مىشود و مىخندد؛ من هم با او؛ اما يك مرتبه ساكت مىشود و بعد مىگويد: «ولى پيشونيم چى؟ پيشونيم ماه نداره».
ياد چيزى مىافتم. مىروم و از كنار ديوار حياط كه طبله كرده و گچهايش روى زمين ريخته است، يك مشت گچ برمىدارم. مريم به طرفم مىدود و خوشحال مىشود. دستم را روى پيشانيش مىكشم؛ سفيد مىشود.
- ديگه حسابى ماه پيشونى شدى!
مريم به اتاق مىرود؛ چادر گلدار عزيز را برمىدارد و روى شانههايش مىاندازد. قيافه شاهزادهها را به خود مىگيرد و روى تخت كنار حوض مىنشيند. نسيم، چادر را تكان مىدهد. گلهاى ريز و آبى آن انگار پرواز مىكنند. مريم حسابى سرگرم شده. از ابتكارم خوشم مىآيد.
- مينا تو هم بيا شاهزاده شو!
لبخندى مىزنم و به صندوقخانه مىروم. پالتوى قهوهاى آقاجان را تنم مىكنم و به ايوان مىروم. به مريم تعظيمى مىكنم. تا مىآيم حرفى بزنم، صداى در بلند مىشود.
صداى عصاى آقاجان است كه به در كوبيده مىشود؛ برعكس هميشه، خيلى آرام در مىزند.
چشمهاى من و مريم به در دوخته مىشود. هر دو با آخرين سرعت مىدويم و من آن را باز مىكنم. آقاجان يك دستش را به لنگه در گرفته است و گلهايى كه براى عزيز برده بود، ميان دستهايش له شدهاند. چشمهايش خيسند و به من خيره نگاه مىكنند. مامان به شانههاى بابا تكيه كرده است و هقهق مىكند. هر سه به من و مريم چشم مىدوزند؛ لابد خيلى عجيب به نظر مىرسيم. مادر به چادر گلدار عزيز كه روى شانههاى فروافتاده مريم مىلغزد، چنگ مىزند؛ آن را مىبويد و فرياد مىكشد: «عزيز» و هاىهاى گريه مىكند. چشمهايم بارانى مىشود و بغض گلويم را فشار مىدهد. دست آقاجان را كه محكم به عصايش چسبيده است، در دستهايم مىگيرم و همه به مريم نگاه مىكنيم. اشكها آلوچه آلوچه روى گونههايش مىغلتند و سرخى گيلاسها را با خود مىبرند. تنها پيشانىاش سپيد مانده است.
نوشته شده توسط خاطره در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 10:38 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY