سلام دوستان . حالتون چطوره؟ خوبین؟ راستش اگه بهتون در مورد آپ این دفعه خبر ندادم واسه اینه که اصلا وقت نمیکنم بیام . الان هم به خاطر دوست عزیزمون اومدم آپ کردم. به هر حال منو ببخشید . امیدوارم از این داستان لذت ببرین. خدانگهدار
همه صدايش مىكردند دختر حاجى. پدرش از دم كلفتهاى بازار بود. دختر را با اتول شخصى و شوفر مىفرستادند دبيرستان كه مثلاً درس بخواند و بعد هم بشود صاحب كمالات و مايه مباهات. خانم را از خانه با چادر و روبنده راهى مىكردند؛ ولى طرف پايش كه مىرسيد به حياط مدرسه، همان جا رخت و لباس اضافى را انگار كه وصله ناجورى باشد، مىچپاند توى يك كيف پارچهاى و مىرفت به سمت مستراح. چند دقيقه بعد، اگر خود حاجى را هم مىآوردند، به جا نمىآورد دختر را.
آن موقعها مىگفتند مينى ژوب... همان دامن كوتاه؛ به قاعدهاى كه يكى دو وجب بالاتر از زانو باشد. يك تاب تنگ و چسبان هم مىپوشيد؛ با دو تا بندينك كه روى شانه درست جاى حلقه آستين نداشته لباس گره مىخورد. يك سينهريز ظريف، به اضافه گوشواره و النگو و خلاصه هر زلم زيمبويى كه آن موقعها مد روز اعيان و اشراف بود... هر روز يه رنگى و يه مدلى؛ چه مىدانم... بزك هم مىكرد؛ موهاى مشكى بلندى داشت كه مىريخت تا پايين كمرش؛ خلاصه فتنه بود؛ از بوى عطرش مىفهميدند كه امروز آمده يا نه.
بقیه داستان در ادامه مطلب...
نوشته شده توسط خاطره در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 15:16 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY