سلام دوستان . حالتون چطوره؟ خوبین؟ راستش اگه بهتون در مورد آپ این دفعه خبر ندادم واسه اینه که اصلا وقت نمیکنم بیام . الان هم به خاطر دوست عزیزمون اومدم آپ کردم. به هر حال منو ببخشید . امیدوارم از این داستان لذت ببرین. خدانگهدار

 

همه صدايش مى‏كردند دختر حاجى. پدرش از دم كلفت‏هاى بازار بود. دختر را با اتول شخصى و شوفر مى‏فرستادند دبيرستان كه مثلاً درس بخواند و بعد هم بشود صاحب كمالات و مايه مباهات. خانم را از خانه با چادر و روبنده راهى مى‏كردند؛ ولى طرف پايش كه مى‏رسيد به حياط مدرسه، همان جا رخت و لباس اضافى را انگار كه وصله ناجورى باشد، مى‏چپاند توى يك كيف پارچه‏اى و مى‏رفت به سمت مستراح. چند دقيقه بعد، اگر خود حاجى را هم مى‏آوردند، به جا نمى‏آورد دختر را.
آن موقع‏ها مى‏گفتند مينى ژوب... همان دامن كوتاه؛ به قاعده‏اى كه يكى دو وجب بالاتر از زانو باشد. يك تاب تنگ و چسبان هم مى‏پوشيد؛ با دو تا بندينك كه روى شانه درست جاى حلقه آستين نداشته لباس گره مى‏خورد. يك سينه‏ريز ظريف، به اضافه گوشواره و النگو و خلاصه هر زلم زيمبويى كه آن موقع‏ها مد روز اعيان و اشراف بود... هر روز يه رنگى و يه مدلى؛ چه مى‏دانم... بزك هم مى‏كرد؛ موهاى مشكى بلندى داشت كه مى‏ريخت تا پايين كمرش؛ خلاصه فتنه بود؛ از بوى عطرش مى‏فهميدند كه امروز آمده يا نه.

 

بقیه داستان در ادامه مطلب...


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خاطره در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 15:16 موضوع | لینک ثابت