نفس کشیدن در یک پاکت سبزیجات، حتی جدا از بوی مشمئز کننده ی گند آن ،زمانی که حمله ی تنفسی داشته باشید بسیار غیر قابل توصیف است.آن شب هوا بسیار دم داشت و غبار در آن مانند مورچه هایی که تکه های شیرینی دیده باشند میلولید.
ترسا که در یک آسانسور زندانی شده بود به سختی نفس میکشید و سرش به طرز فجیعی گیج میرفت.میوه های و سبزیجات که بر اثر رطوبت و کمبود اکسیژن در این چند ساعت در آسانسور بر روی کف آسانسور با سرعت نامعقولی گندیه بودند ، پخش بود.همین چند دقیقه پیش بود که دوباره سیگنال موبایلش را چک کرده و با ناکامی آن را به در آسانسور کوبیده بود.
هنوز هم متوجه نمیشد چطور اتفاقات به این سرعت رخ داده بودند.ساعت 1.5 ظهر امروز بود که او به تنهایی برای خرید به مرکز خرید رفته بود و حدود نیم ساعت بعد مجبور شد با آن همه بار به جای رفتن به سمت خانه به ساختمان متروکی که در حال تخریب بود برود.احساس میکرد باید به آنجا برود در غیر این صورت برای همیشه چیزی در زندگی اش با کمبود مواجه میشود.به اطراف خودش با حالت گنگی نگاه انداخت و با قدم های کوتاه و نامطمئن به سمت ساختمان قدیمی به راه افتاد.
سنگ نماهای ساختمان از فرط فرسودگی به رنگ تیره درآمده بودند و ترکهایی ریز و درشتی در آنها به صورت محسوس نمایان بود.در قسمت بالای ساختمان دقیقاً زیر شیروانی مجمسه های کوچک و بسیار زشتی نمایان بودند که در حال حاضر نامشان را به خاطر نمی آورد.همه چیز بسیار گنگ بود و او به حالت خلسه با قدوم کوتاه به سمت در قهوه ای رنگ ساختمان که تنها در آن بود میرفت.در پای در به نقش و نگارهای روی شیردال خیره شده بود که با حالت مرموزی بسیار تمیز و درخشان بود.به آرامی وسایل خود را روی زمین گذاشت و چند ضربه به کوبه در زد.زمانی که پاسخی دریافت نکرد بدون هیچ درنگی پلاستیک میوه خود را برداشت و در را با شانه هل داد و پس از نگاه کوتاهی دیگر به اطراف وارد خانه شد.
هوا بسیار دم داشت و بوی نا و ماندگی بینی ترسا را وادار به سوختن کرد.نور اندکی که معلوم نبود از کدام روزنه وارد ساختمان میشد کمی راه پله روبرویش را روشن کرده بود.با شک و تردید به سمت پله ها به راه افتاد و سکوت مرگ اندیش ساختمان را تحمل کرد.زمانی که از پله ها بالا میرفت احساس میکرد ذهن هایی او را میکاوند و خاطراتی به سرعت مانند اسلایدهایی از جلوی چشمانش و یا ذهنش میگذشت.زمانی که بالای پله ها رسید با یک آسانسور شیک و مدرن مواجه شد که کاملاً در تناقص با نمای داخلی و خارجی ساختمان متروک بود.معماری ساختمان به صورت دوپلکس بود و مطمئناً آسانسور نقش مفیدی را در رفاه ساکنان نداشت و فقط اتلاف وقت به حساب می آمد.اما احساسی به او گفت که اگر از آسانسور استفاده کند به خواسته ای که معلوم نبود از چه زمانی به وجودش رخنه کرده بود ، میرسد.کلید آسانسور را فشار داد و اتاقک آن به سرعت ظاهر شد و در کشویی اتوماتیکش از دو طرف باز شد.اولین قدم را به داخل اتاقک آسانسور گذاشت و درها به سرعت در پشت سرش بسته شدند.ناگهان همه چیز در دیدگانش تیره و نامفهوم شد.مانند اینکه از پشت ذره بینی که فاصله کانونش با جسم تنظیم نباشد به آسمان نگاه کنی.پاکتها و پلاستیکهای خریدش روی زمین پخش شد و دستش را به سمت دیواره اتاقک دراز کرد اما فاصله دیواره با چیزی که او در ذهنش حساب کرده بود کمی بیشتر بود، پس محکم به دیواره خورد و تعادلش را از دست داد و پخش زمین شد.گذر زمان بسیار نامفهوم بود، تنفس بسیار بسیار سخت تر شده بود و با هر دم انگار که خرده شیشه هایی با شدت به ریه هایش وارد میشدند و با باز دم اثرات چرکینی باقی میگذاشتند.باز هم موبایل را چک کرد و با پیغام no signal مواجه شد.دیگر پس از چند بار بیهوش شدن و بهوش آمدن احساس میکرد توانی برای ادامه ندارد.افکار به سرعت از ذهنش میگذشتند.از خاطرات کودکی گرفته تا همین دیروز.حالتی از آشناپنداری او را فرا گرفته بود.همه اش فکر میکرد چنین صحنه ای قبلاً برایش اتفاق افتاده .شاید در خواب و یا شاید در بیداری و در بعد دیگر.لحظات به کندی سپری میشد تنها صدای کر کننده قلبش بود که خون را با آخرین توانش با اکسیژن کم و تا چند لحظه دیگر شاید بدون آن پمپاژ میکرد.چشمانش به حدی سیاه و تار میدید که تقریباً هیچ چیز نمیدید.نفس ها کند شدند ،کندتر و کندتر تا جایی که دیگر به جز دی اکسید کربن چیزی بیشتر وارد ریه ها و شش ها نشدند.میدانست که لحظات آخر عمرش است .آخرین نفسها به شیرینی شکلات تلخ بود و تنها چیزی که قبل از مرگ شنید صدای اپراتور زنی بود که در بلندگویی با آرامش میگفت:"سوژه ی آزمایش تشعشعات هسته ای به شماره 1596 با شکست مواجه شد."
نویسنده :یاشار عطری
نوشته شده توسط خاطره در یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 14:49 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY