صدايش تمام كوچه را برداشته است. دست‏هايش را مشت كرده، روى چشم‏هايش فشار مى‏دهد. گريه‏اش هر لحظه بلندتر مى‏شود. جيغ مى‏كشد؛ «مامان! من هم مى‏يام». دهانش را تا آن جا كه مى‏توانسته است، باز كرده، دندان‏هاى افتاده‏اش دارند حسابى نمايش مى‏دهند و جاهاى خالى‏شان مرا كلافه‏تر مى‏كنند. پشت سرش ايستاده‏ام و براى اين كه از دستم در نرود، كمرش را با هر دو دست گرفته‏ام.
مادر را مى‏بينم كه به سر كوچه رسيده است و باد، بال‏هاى چادرش را به بازى گرفته، با نگرانى و دوباره به پشت سر نگاه مى‏كند؛ مى‏خواهد بلند حرف نزند؛ ولى صدايش در گلو مى‏شكند و تبديل به فرياد مى‏شود؛ «نگذار دنبالم بياد. ببرش خونه. به بابا گفتم زود بيادش پيشتون». سر كوچه، آقاجان با عجله در مغازه را قفل مى‏كند. از اين جا چقدر كوچك به نظر مى‏آيد؛ درست به اندازه مداد گلى مريم. مادر به طرف ماشينى كه آقاجان با عصايش نگه داشته است، مى‏دود و هر دو سوار مى‏شوند. من از خم كوچه، تنها دود سياه اگزوز را مى‏بينم. گل‏هاى داوودى و گلايول گل‏فروشى آقاجان، از اين فاصله، پژمرده به نظر مى‏آيند و از پشت شيشه در هرم دود اگزوز فرو مى‏روند.
مريم ديگر فقط هق‏هق مى‏كند. او را در آغوش مى‏گيرم و بوسه‏اى آبدار به صورتش مى‏چسبانم. همان طور كه اشك‏هايش را پاك مى‏كنم، مى‏گويم: «گريه نكن آبجى جون! اگه عزيز زود خوب بشه، مامان هم مى‏ياد. عزيز كه نمى‏تونه تنها بمونه؛ حالش بده».
بريده بريده مى‏گويد: «خب منم مى‏خواستم برم. من عزيز رو مى‏خوام. من مامانو مى‏خوام» و دوباره صداى گريه‏اش اوج مى‏گيرد. آهى مى‏كشم و همان طور كه او را از زمين بلند مى‏كنم، مى‏گويم: «اون جا بيمارستانه. تو رو كه راه نمى‏دن». دست‏ها و پاهايش را تندتند تكان تكان مى‏دهد و مى‏خواهد كه او را پايين بگذارم. در ميان اين تقلا، چادر از سرم مى‏افتد؛ هول مى‏شوم و حراسم پرت مى‏شود. دست‏هايم را از دور كمر مريم برمى‏دارم و او زمين مى‏خورد. گريه‏اش از درد، به جيغ ممتد و گوش‏خراشى تبديل مى‏شود. نگران مى‏شوم كه در اين ساعت بعدازظهر، همسايه‏ها با صدايش بيرون بيايند. چادرم را سر مى‏كنم و با دست جلوى دهانش را مى‏گيرم. صدايش خفه مى‏شود. چشم‏هايش در ميان اشك‏ها درشت شده، صورتش متورم به نظر مى‏آيد. سعى مى‏كند با انگشتان كوچكش دستم را از روى دهانش بردارد. قيافه‏اش خيلى خنده‏دار شده، ولى حال خنديدن ندارم. اگر خودش صورتش را مى‏ديد، حتماً قهقهه مى‏زد؛ از آن قهقهه‏هايى كه وقتى آب قليان عزيز توى تنگى كه عكس گل‏هاى سرخ رويش بود، قل مى‏زد و صدا مى‏داد، مى‏زد. دست‏هاى مريم پايين مى‏افتند. متعجب به من نگاه مى‏كند؛ ولى اشك‏هايش، به قول عزيز، آلوچه آلوچه، روى گونه‏هايش مى‏ريزند. مى‏فهمم كه چرا ساكت شده است؛ حتماً لبخند نيمه‏كاره‏ام و اشكى را كه در چشمم غلت مى‏خورد، ديده است. بدون هيچ حرفى، دستش را مى‏گيرم و به طرف در خانه كه باز مانده است، به راه مى‏افتيم....
***
مريم با چشم‏هاى پف‏كرده و قرمز، روى تخت كنار حوض نشسته است. به پاهاى آويزانش از تخت كه هميشه خدا به چپ و راست تكان مى‏خورند، ايست مى‏دهد و به چشم‏هايم خيره مى‏شود.
- بابا بود؟
سبد گيلاس‏هاى سرخ و تازه را از روى پله‏هاى ايوان برمى‏دارم و كنار دستش مى‏گذارم. خودم را از تخت بالا مى‏كشم؛ طورى كه پاهايم به اندازه پاهاى آويخته‏اش برسد. مثل او پاهايم را تكان مى‏دهم و مى‏روم توى فكر. اين بار با تأكيد بيشترى مى‏پرسد: «بابا بود»؟
لب‏هايم را با زبانم خيس مى‏كنم و مى‏گويم: «آره، گفت مى‏ره پيش عزيز و آقاجون و مامان؛ بعد هم گفت كه تو منو اذيت نكنى».
مريم دوباره خودش را به چپ و راست تكان مى‏دهد و سريع‏تر، با بغض مى‏گويد: «پس نمى‏ياد»؟ بى‏حوصله مى‏گويم: «خب نه ديگه، رفته بيمارستان و گفت شايد دير بيان».
مريم بلند مى‏شود و روى سكوى بلند كنار حوض مى‏نشيند. دست‏هايش را در آب فر مى‏كند و مى‏پرسد: «عزيز چرا مريض شده»؟
بلند مى‏شوم و سبد گيلاس‏ها را جلويش مى‏گيرم. مى‏دانم كه دوست دارد؛ اما آرام آن را پس مى‏زند. سبد را كنارش مى‏گذارم. دست‏هايش را ميان دست‏هايم گره مى‏زنم و مثل عزيز، انگار كه دارم برايش قصه مى‏گويم، دست‏هايش را به گونه‏هايم نزديك مى‏كنم و جلوى جثه كوچكش زانو مى‏زنم.
- عزيز قلبش درد گرفته، حالش بد شده، ديروز بردنش بيمارستان كه خوب بشه؛ خب مامان و بابا و آقاجون هم بايد پيشش باشند تا زودتر بياد خونه. بابا هم گفت كه خودش شب مى‏ياد. حالا هم بيا برات قصه بگم و تو هم گيلاس بخور.
چهره‏اش از هم باز مى‏شود؛ ولى دوباره اخم مى‏كند و گره دست‏هايمان را باز مى‏كند.
- چرا عزيز قلبش درد گرفته؟
باز هم از آن سؤال‏ها. نااميد مى‏شوم. دست‏هايم شل مى‏شوند و روى زانويم مى‏افتند. مِن مِن مى‏كنم و مى‏گويم:
خب ديگه... يعنى مريض شده... و مى‏پرانم: «بهش فشار اومده».
تعجب مى‏كند.
- مگه رفته بود توى كدو؟
شاخ در مى‏آورم؛
- كدو يعنى چه؟
- آخه خاله كدو قلقله‏زن هم به زور خودش رو توى كدو كرده بود. عزيز گفت كه بهش فشار اومد؛ ولى اون چيزيش نشد؛ تازه از كوه هم قل خورد و پايين رفت؛ پس چرا عزيز....
باز هم قصه‏هاى عزيز.
- عزيز كه توى كدو نرفته مريم جون؛ به خاطر يه چيز ديگه بوده.
- پس خب توى نارنج رفته شايد.
- وقتى شايد را مى‏گويد، شانه‏هايش را بالا مى‏اندازد. مثل عزيز، از اداهايش خنده‏ام مى‏گيرد؛ ولى خنده‏ام را قورت مى‏دهم و لب‏هايم را جمع مى‏كنم.
- نارنج ديگه چرا؟
- آخه عزيز گفت كه دختر نارنج و ترنج هم توى نارنج بوده. بعد هم شاهزاده مى‏ياد دنبالش و اون از نارنج مى‏ياد بيرون و....
ديگر خسته شده‏ام. لبم را گاز مى‏گيرم و براى اين كه بيشتر نگويد و نپرسد، مى‏گويم: «آره مريم! رفته بود توى نارنج».
دست‏هايش را توى سبد گيلاس‏ها مى‏كند و آنها را به هم مى‏ريزد و بعد ماجرا را براى خودش مى‏بافد و غمگين زمزمه مى‏كند: «حتماً وقتى من رفتم خونه زهرا اينا، رفته توى نارنج. اون موقع من نبودم؛ ولى اگر بودم، درش مى‏آوردم؛ مثل همون شاهزاده...». انگار ياد چيزى مى‏افتد و چشم‏هايش پر از سؤال مى‏شود. مى‏دانم چه مى‏خواهد بگويد و براى اين كه از دستش خلاص شوم و حساب گيلاس‏ها را برسم، تند مى‏گويم: «اون موقع من مدرسه بودم. مامان هم وقتى ديد عزيز رفته توى نارنج، نتونسته درش بياره؛ بردنش كه دكترها درش بيارن تا قلبش خوب بشه». خيالش راحت مى‏شود. از دست خودم عصبى مى‏شوم؛ عجب دروغى!
- مينا! چند روز ديگه عزيز مى‏ياد؟
تمامى ندارد. گيلاسى را كه در دهانم گذاشته‏ام، با حرص از ساقه‏اش بيرون مى‏كشم. هسته گيلاس از لاى دندان‏هايم پرت مى‏شود توى حوض.
يك باره دلم براى عزيز تنگ مى‏شود؛ خيلى تنگ. كاش چيزيش نمى‏شد. كاش قرصش را يادش نرفته بود. آن وقت من مجبور نبودم براى مريم بازى در بياورم. هميشه اين موقع‏ها كه مى‏شد، عزيز قليان چاق مى‏كرد و آقاجان به گل‏ها آب مى‏داد؛ اما حالا گرماى مرداد ماه، گل‏ها را پژمرده كرده بود. بوته گل سرخ، به رديف شمشادهاى باغچه تكيه كرده بود.
وقتى از مدرسه برگشتم، عزيز را ديدم كه به شانه‏هاى آقاجان تكيه داده بود و نفس نفس مى‏زد. گلبرگ‏هاى گل سرخ هم انگار تشنه بودند؛ براى يك قطره آب.
مريم دستش را مى‏كشد و با اصرار مى‏گويد: «چند روز»؟ دستم را از او جدا مى‏كنم و آن قدر محكم مى‏كشم كه مى‏خورد به سبد گيلاس‏ها و گيلاس‏ها مثل زندانى‏هايى كه فرار كرده باشند، توى حوض آب پخش مى‏شوند. كلافه مى‏گويم: «نمى‏دونم».
به ماهى‏ها نگاه مى‏كنم كه بين گيلاس‏ها مى‏روند و مى‏آيند. ماهى قرمز كوچكى كه مريم خيلى آن را دوست دارد، به يكى از گيلاس‏ها كه روى آب مانده است، لب مى‏زند؛ بى‏صدا. انگار كه همه دندان‏هايش را كشيده باشند.
عزيز وقتى مى‏خواست غذا بخورد، دندان‏هاى مصنوعى‏اش را كه براى فكّش بزرگ بود، درمى‏آورد؛ چون موقع خوردن تلق‏تلق صدا مى‏داد و آقاجان عصبانى مى‏شد. لقمه‏هاى غذا را خيلى كوچك برمى‏داشت و با هزار زحمت و به ضرب چند ليوان آب فرو مى‏داد. مادر چند بار به عزيز گفته بود كه دندان‏هايش را درست كند؛ اما عزيز مى‏گفت: «من كه عمرى باقى ندارم، با همينا يه جورى سر مى‏كنم. ايراد از دهن خودمه مادر».
شايد ديگر صداى دندان‏هاى عزيز، آقاجان را ناراحت نكند. او عزيز را خيلى دوست داشت؛ اما زود جوشى مى‏شد. آه مى‏كشم: «عزيز جون»!
مريم انگشتش را روى گيلاسى گذاشته كه ماهى قرمز به آن لب مى‏زد. گيلاس را در آب فرو مى‏كند و ماهى قرمز هم كه دست از سر گيلاس برنمى‏دارد، همراهش بالا و پايين مى‏رود. حرصم مى‏گيرد؛ «نمى‏بينى دارى اذيتش مى‏كنى؟ ولش كن»!
مريم عينك عزيز را برمى‏داشت و قايم مى‏كرد. آن وقت عزيز براى خواندن ديوان حافظ يا شاهنامه، چشم‏هايش را ريز و درشت مى‏كرد و به آقاجان مى‏گفت: «حاج آقا شما بخون؛ من كه چشمم سو نداره» و آقا جان تشر مى‏زد: «حواست رو جمع كن خانم جان! بگرد ببين كجا گذاشتيش» و بعد با رضايت خاطر، بادى به غبغب مى‏انداخت و با چشم‏هايى كه هميشه افتخار مى‏كرد كه بى‏عينك است، غزل‏هايى را كه عزيز دوست داشت، مى‏خواند؛ بلند و واضح. لحنى هم به صدايش مى‏داد كه مريم از خنده روده بر مى‏شد؛ ولى خودش را نگه مى‏داشت تا صداى خنده‏اش در نيايد.
مريم دست‏هايش را زير چانه‏اش گذاشته و نگاهش به دنبال ماهى قرمز كوچك است كه از خير گيلاس گذشته، به طرف مادرش مى‏رود. دوباره اشك از چشمانش سرازير شد. از پشت بغلش مى‏كنم و روى زانوهايم مى‏نشانمش و مى‏گويم: چى شده؟
- عزيز ديگه قصه نمى‏گه؟
آب بينى‏اش را بالا مى‏كشد و پرسشگر به من خيره مى‏شود. مى‏گويم: «چرا مى‏گه و دعا كن خوب بشه». دستم را با آب حوض خيس مى‏كنم و به صورتش مى‏كشم. براى اين كه هر دو دست از فكر و خيال برداريم، گيلاسى از آب حوض برمى‏داريم و با ناخنم پوستش را خراش مى‏دهم و مى‏گويم:
مى‏خوام حسابى خوشگلت كنم؛ مثل همون دختر نارنج و ترنجى كه عزيز مى‏گفت.
لبخندى مى‏زند و حق به جانب مى‏گويد: «ولى ماه پيشونى خوشگل‏تره! دختر نارنج و ترنج خيلى قشنگ نبوده». ابروهايم را بالا مى‏اندازم و مى‏خندم: «آخه چرا»؟
تند جواب مى‏دهد: «مى‏دونى، ماه پيشونى گناه داره. عزيز مى‏گه ماه پيشونى يتيم بوده و بابا و مامان نداشته؛ تنها بوده و بى‏كس و بيچاره و براى همين هم اون قشنگ‏تره».
حالا ديگر به زور جلوى خنده‏ام را مى‏گيرم. فسقلى چقدر قلنبه و سلنبه حرف مى‏زند و چه چيزهايى براى خودش بافته! نفس بلندى مى‏كشم تا همراه آن صداى خنده‏ام را هم رها كنم.
- خيلى خوب. صورتت رو مثل ماه پيشونى مى‏كنم.
بعد گيلاس خراشيده را به لب‏هايش مى‏كشم. سرخ سرخ مى‏شود. روى گونه‏هايش هم دايره‏هاى سرخ رنگى مى‏كشم. يك جفت گيلاس را هم به گوش‏هايش آويزان مى‏كنم. مريم شاد مى‏شود و مى‏خندد؛ من هم با او؛ اما يك مرتبه ساكت مى‏شود و بعد مى‏گويد: «ولى پيشونيم چى؟ پيشونيم ماه نداره».
ياد چيزى مى‏افتم. مى‏روم و از كنار ديوار حياط كه طبله كرده و گچ‏هايش روى زمين ريخته است، يك مشت گچ برمى‏دارم. مريم به طرفم مى‏دود و خوشحال مى‏شود. دستم را روى پيشانيش مى‏كشم؛ سفيد مى‏شود.
- ديگه حسابى ماه پيشونى شدى!
مريم به اتاق مى‏رود؛ چادر گل‏دار عزيز را برمى‏دارد و روى شانه‏هايش مى‏اندازد. قيافه شاهزاده‏ها را به خود مى‏گيرد و روى تخت كنار حوض مى‏نشيند. نسيم، چادر را تكان مى‏دهد. گل‏هاى ريز و آبى آن انگار پرواز مى‏كنند. مريم حسابى سرگرم شده. از ابتكارم خوشم مى‏آيد.
- مينا تو هم بيا شاهزاده شو!
لبخندى مى‏زنم و به صندوق‏خانه مى‏روم. پالتوى قهوه‏اى آقاجان را تنم مى‏كنم و به ايوان مى‏روم. به مريم تعظيمى مى‏كنم. تا مى‏آيم حرفى بزنم، صداى در بلند مى‏شود.
صداى عصاى آقاجان است كه به در كوبيده مى‏شود؛ برعكس هميشه، خيلى آرام در مى‏زند.
چشم‏هاى من و مريم به در دوخته مى‏شود. هر دو با آخرين سرعت مى‏دويم و من آن را باز مى‏كنم. آقاجان يك دستش را به لنگه در گرفته است و گل‏هايى كه براى عزيز برده بود، ميان دست‏هايش له شده‏اند. چشم‏هايش خيسند و به من خيره نگاه مى‏كنند. مامان به شانه‏هاى بابا تكيه كرده است و هق‏هق مى‏كند. هر سه به من و مريم چشم مى‏دوزند؛ لابد خيلى عجيب به نظر مى‏رسيم. مادر به چادر گلدار عزيز كه روى شانه‏هاى فروافتاده مريم مى‏لغزد، چنگ مى‏زند؛ آن را مى‏بويد و فرياد مى‏كشد: «عزيز» و هاى‏هاى گريه مى‏كند. چشم‏هايم بارانى مى‏شود و بغض گلويم را فشار مى‏دهد. دست آقاجان را كه محكم به عصايش چسبيده است، در دست‏هايم مى‏گيرم و همه به مريم نگاه مى‏كنيم. اشك‏ها آلوچه آلوچه روى گونه‏هايش مى‏غلتند و سرخى گيلاس‏ها را با خود مى‏برند. تنها پيشانى‏اش سپيد مانده است.


 

نوشته شده توسط خاطره در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 10:38 موضوع | لینک ثابت