بعد از اين كه مدتها دنبال دخترى باوقار و با شخصيت گشتيم كه هم خانواده اصيل و مؤمنى داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من هم باشد، بالاخره عمهام دخترى را به ما معرفى كرد. وقتى پرسيديم از كجا مىداند اين دختر همان كسى است كه ما مىخواهيم، گفت: راستش توى تاكسى ديدمش. از قيافهاش خوشم آمد. ديدم همانى است كه تو مىخواهى. وقتى پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم. دمِ درِ خانهشان به طور اتفاقى بابايش را ديدم كه داشت با يكى از همسايهها حرف مىزد. به ظاهرش مىخورد كه آدم خوبى باشد. خلاصه قيافه دختره كه حسابى به دل من نشسته. من هر طور شده اين وصلت را جور مىكنم.
ما وقتى حرفهاى محكم و مستدل عمهمان را شنيديم، گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چقدر دنبال دختر بگرديم؟ از پا افتاديم. همين را دنبال مىكنيم. ان شاء اللّه خوب باشد.
اين طورى شد كه رفتيم به خواستگارى آن دختر. دختر خانمى به نام سيما.
×××
هفته اول:
پدر دختر پرسيد: آقا زاده چه كارهاند؟
- دانشجو هستند.
- مىدانم دانشجو هستند. شغلشان چيست؟
- ما هم همان شغلشان را عرض كرديم.
- يعنى ايشان بابت درس خواندن پول هم مىگيرند.
- نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مىخوانند؛ به اندازه هيكلشان پول مىدهند.
- پس بيكار هستند.
- اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسى است. قرار است مهندس شوند.
پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگرى بزنيم، گفت: ما دختر به شغلِ نسيه نمىدهيم. بفرماييد هر وقت مهندش شديد، تشريف بياوريد.
و خيلى مؤدبانه ما را به طرف درِ خانه راهنمايى كرد.
×××
عمه خانم كه مىخواست هر طور شده دست من و سيما را بگذارد توى دست هم، آن قدر با خانواده دختر صحبت كرد تا بالاخره راضى شدند. فعلاً به شغل دانشجويى ما اكتفا كنند، به شرط اين كه تعهد كتبى بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار. اين طورى شد كه ما دوباره رفتيم خواستگارى.
هفته دوم:
پدر دختر گفت: و اما...مهريه، به نظر ما هزار تا سكه طلا...
تا اسم »هزار تا سكه طلا« آمد، بابا منتظر نماند پدر دختر بقيه حرفش را بزند، بلند شد كه برود؛ اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزى نيست؛ مهريه را كى داده كى گرفته... .بابا نشست؛ اما مثل برج زهرمار بود. پدر دختر گفت: ميل خودتان است. اگر نمىخواهيد، مىتوانيد برويد سراغ يك خانواده ديگر.
بابا گفت: نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.
- اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟
بابا كه ديگر حسابى كفرى شده بود، گفت: باباجان! شلوارم داشت مىافتاد، بلند شدم كمربندم را سفت كنم. شما امرتان را بفرماييد.
پدر دختر گفت: بله، هزار تا سكه طلا، دو دانگ خانه...
بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون، ولى باز هم بستگان راضىاش كردند كهاى بابا، خانه به اسم زن باشد يا مرد كه فرقى نمىكند. هر دو مىخواهند با هم زندگى كنند ديگر.
و باز بابا با اوقات تلخى نشست. پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد شلوارتان را بالا بكشيد؟ بابا گفت: نخير! دفعه قبل شلوارم را خيلى بالا كشيده بودم، خشتكم داشت جر مىخورد. داشتم شلوارم را ميزان مىكردم.
پدر سيما خانم گفت: بله، داشتم مىگفتم دو دانگ خانه و يك حج. مبارك است ان شاء اللّه.
بابا اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چى چى را مبارك است؟ مگر در دنيا فقط همين يك دختر است. و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم، كفش هايمان توسط پدر سيما خانم به وسط كوچه پرواز كردند. ما هم وسط كوچه كفشهايمان را جفت كرديم، آنها را پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانهمان.
×××
مگر عمه خانم دست بردار بود. آن قدر رفت و آمد تا پدر سيما را راضى كرد كه فعلاً اسمى از حج نياورد تا معامله جوش بخورد. بعداً يك فكرى مىكنند.
هفته سوم:
پدر سيما گفت: و اما شيربها. شيربها بهتر است دو ميليون تومان پول باشد...
بعد زير چشمى نگاه كرد تا ببيند بابا باز هم بلند مىشود شلوارش را بالا بكشد يا نه. وقتى آرامش بابا را ديد، ادامه داد: به اضافه وسايل چوبى منزل.
بابا حرف او را قطع كرد و گفت: منظورتان از وسايل چوبى همان در و پنجره و اين جور چيزهاست ديگر؟
پدر سيما با اوقات تلخى گفت: نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميزناهارخورى و ميز تلويزيون و مبل استيل.
بابا گفت: ولى آقاجان، پسر ما عادت ندارد روى تخت بخوابد. ناهارش را هم روى زمين مىخورد. اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
پدر سيما گفت: ولى اينها بايد باشد. اگر نباشد، كلاس ما مىرود زير سؤال.
و بعد از كمى گفتمان و فحشمان، كفشهاى ما رفت وسط كوچه.
×××
دوباره عمه خانم دست به كار شد. انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما. قرار شد دور وسايل چوبى را خط بكشند؛ و ما دوباره رفتيم خانه سيما خانم.
هفته چهارم:
بابا تصميم گرفته بود مسأله جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشهاى از كلاس گذاشتنهاى باباى سيما را جواب گفته باشد. اين بود كه تا صحبتها شروع شد، بابا گفت: در رابطه با جهيزيه...
پدر سيما حرف او را قطع كرد و گفت: البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
بابا گفت: اتفاقاً در طايفه ما رسم است، خوبش هم رسم است. شما كه نمىخواهيد جهيزيه بدهيد، پس براى چى از ما شيربها مىخواهيد؟
- شيربها كه ربطى به جيهزيه ندارد. شيربها پول شيرى است كه خانمم به دخترش داده. او دو سال تمام شيره جانش را به كام دخترى ريخته كه مىخواهد تا آخر عمر در خانه پسر شما بماند.
بابا گفت: خب مىخواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهد؟ اگر با ما بود، ما مىگفتيم چايى بدهد تا ارزانتر در بيايد. مگر خانمتان شير نارگيل به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟
...و كفشها رفتند وسط كوچه...
×××
چون نقش عمه خانم خيلى تكرار شده است، از اين جا به بعد آن را قلم مىگيريم.
هفته پنجم:
پدر سيما گفت: دختر ما كلفت هم مىخواهد.
بابا گفت: چه بهتر. يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه پسرم.
- نخير كلفت را بايد داماد بگيرد. دختر من كه نمىتواند آن جا حمالى كند.
- حالا كى گفته دخترتان مىخواهد حمالى كند؟ مگر مىخواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه گچ و سيمان؟
كفشها وسط كوچه... .
×××
ديگر از بس رفته بوديم خانه پدر سيماخانم، همه فكر مىكردند ما و پدر سيما خانم داداش ناتنى هستيم.
هفته ششم:
- محل عروسى بايد آبرومند باشد. اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسى بگيريم. ثانياً، بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد؛ در يك باشگاه مجهز و عالى.
بابا گفت: مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مىدهيد؟ اصلاً مگر ما بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
كفشها طبق معمول وسط كوچه.
ديگر از بس كفش هايمان را پرت كردهاند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمىكردند، خودمان كفشهايمان را مىبرديم وسط كوچه مىپوشيديم.
×××
هفته هفتم:
- ان شاء اللّه آقا داماد براى دختر ما يك خانه دربست چهارصدمترى در بالا شهر مىگيرد.
بابا گفت: خانه براى چى؟ زير زمين خانه خودم هست. تعميرش مىكنم. يك اتاق و يك آشپزخانه همه در آن مىسازم، مىشود يك واحد كامل. تازه خانه خودتان كه صد متر هم نمىشود.
تا پدر سيما خانم آمد بگويد ما آبرو داريم. يكدفعه عمهخانم جوش كرد و داد زد: وا... چه خبرتان است؟ بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟ مگر توى دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مىكنيد؟ از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم. اصلاً ما زن نخواستيم. بچهام زا به راه شد. مگر يك دانشجو مىتواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مىتراشيد؟
اين دفعه قبل از اين كه كفشهايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه آدم بلند شديم و زديم بيرون.
×××
و اين طورى شد كه ما ديگر عطاى سيما خانم را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.
يك سال از آن ماجرا گذشت. من هم پاك آن ماجرا را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم. يك روز صبح، وقتى در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردى خورد كه پشت در ايستاده بودند. مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند؛ اما همين كه مرا ديد جا خورد و فورى دستش را انداخت. با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند. كمى كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر سيما خانم هستند. لبخندى زدم و گفتم: بفرماييد تو.
پدر سيما خانم گفت: نه...نه... قصد مزاحمت نداشتيم. فقط مىخواستم بگويم كه چيز... چرا ديگر تشريف نياورديد؟ ما منتظرتان بوديم.
من كه خيلى تعجب كرده بودم، گفتم: ولى ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم. خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طورى بود كه نمىخواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.
پدر سيما لبخندى زد و گفت: اى آقا... كدام بريز و بپاش؟... يك حرفى بود زده شد، رفت پىكارش.
توى تمام خواستگارىها از اين چيزها هست. حالا ان شاء اللّه كى خدمت برسيم، داماد گُلم؟
من كه از اين رفتار پدر سيما خانم مُخم داشت سوت مىكشيد گفتم: آخه...چيز...راستش شغلِ من...
- اى بابا... شغل به چه درد مىخورد. دانشجويى خودش بهترين شغل است. من همه جا گفتهام دامادم يك مهندس تمام عيار است.
- آخه هزار تا سكه هم...
- اى بابا،... شما چرا شوخىهاى آدم را جدى مىگيريد. من منظورم هزار تا سكه بيست و پنج تومانى بود.
- ولى دو دانگ خانه...
- بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
- سفر حج هم...
- راستى خوب شد يادم انداختيد. اگر مىخواهيد سفر حج برويد، همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.
- دو ميليون تومان شيربها هم كه...
- چى؟ من گفتم دو ميليون تومان؟ من غلط كردم. من گفتم دو ميليون ريال...
- خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم...
- اى بابا...خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطى شير خشك داده كه آن هم پولش چيزى نمىشود. مهمان ما باشيد.
- در مورد جهيزيه گفتيد...
- گفتم كه... اتاق دخترم را پر از جهيزيه كردهام. بياييد ببينيد. اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.
- اما قضيه آن كُلفت...
- آى قربان دهنت...دختر من كلفت شماست. خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!...
خوش تيپ من!...جيگر!...باحال!...
وقتى ديدم پدر سيما حسابى گير داده و نمىخواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم. با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلى خوب است. من هم خيلى دوست دارم با خانواده شما وصلت كنم.
اما...
پدر سيما با خوشحالى دستهايش را به هم ماليد و گفت: اما چى؟ ديگر اما ندارد...مبارك است ان شاء اللّه.
گفتم: اما حقيقتش را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.
تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر سيما از تعجب يكمتر واماند. پدر سميا گفت: يعنى تو...
در همين موقع خانمم بدو بدو از پلههاى زير زمين بالا آمد. مرا كه ديد لبخندى زد و گفت: خوب شد هنوز نرفتهاى. مىخواستم بگويم ظهر كه از دانشگاه آمدى، سرِ راهت نيم كيلو گوجه بگير براى ناهار املت بگذارم.
با لبخند گفتم: چشم، حتماً. چيز ديگرى نمىخواهى؟
- نه، فقط مواظب خودت باش.
- تو هم همين طور.
خانمم رفت پايين. رو كردم به پدر و مادر سيما كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مىشود. خداحافظ.
و راه افتادم به طرف خيابان.
نوشته شده توسط خاطره در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 12:8 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY