اسم من سيف اللّه است. كار من خياطى است، در يك زيرزمين نمور و اجارهاى. حدود پنجاه و هشت بهار را در زندگى ديدهام. حتماً مىخواهيد حال خانوادهام را بپرسيد؟ يا اصلاً مىخواهيد بگوييد: «تو كه پيرى، حرفهايت چه ربطى به ازدواج و دانشجو و اين جور چيزها دارد.»
عرض به حضور انور تمام جوانان و به خصوص دانشجويان در آستانه ازدواج، بنده يك سالى را در دانشگاه تهران بودم. آن زمانى كه 25 سال داشتم، در دانشگاه باغبانى مىكردم. اين اولين ربطش. دوم اين كه مىخواهم از دوران خواستگارى خودم برايتان بگويم.
هنوز دو ساعت از پايان سربازىام نگذشته و مهر كارت پايان خدمتم خشك نشده بود كه مادر گفت: «بلند شو برويم خواستگارى كه خيلى دير شده. نمىدانى هزار تا دختر به خاطر تو شوهر نكردهاند.»
گفتم:«بابا صبر كن نفسى چاق كنم، لباس سربازىام را از تنم در بياورم.»
مادر منطقىتر از اين حرفها بود. قبول كرد و در فاصله يك ساعت همه كارهايم را انجام دادم. بعد از خوردن چاى، مادر ليستى جلوى من گذاشت. اسامى هزار دختر با مشخصات كامل. مادر گفت:«يا قسمت و يا نصيب! يكى را انتخاب كن.»
شماره 730 را كه عدد روزهاى سربازىام بود، انتخاب كردم. اتفاقاً قرعه فال به نام دختر خاله داماد شوكت خانم، زن همسايهمان، افتاد. بلند شديم و رفتيم؛ اما متأسفانه دم در خانه دختر خانم تابلويى مرا از رفتن باز داشت:«به علت شوهر دادن دخترم از پذيرفتن خواستگار معذورم.»
همان جا راه را كج كرديم و با مادر به طرف خانه عمه رفتيم. دختر عمه خيلى سر به زير بود. آن قدر كه وقتى چاى آورد، اول به من تعارف كرد. من تا نعلبكى را برداشتم، دختر عمه هول شد و سينى را به طرف مادر گرفت. مادرم از اين حركت زشت دختر عمه عصبانى شد و گفت:«دخترى كه بزرگتر و كوچكتر سرش نشود، به درد نمىخورد.» مادر عقيده داشت دختر عمه اول بايد چايى را براى او مىبرد. بعد از چند لحظه بگو مگو، با اردنگى از خانه بيرون رفتيم؛ ولى در راه تصميم گرفتيم هنگام خواستگارى خويشتندار باشيم و دعوا راه نيندازيم.
خواهر اصغر آقا دختر مورد نظر بعدى بود. برادرم با اصغر آقا رفيق بود. شب قرار گذاشتيم به خانه دختر خانم برويم؛ اما به زودى فهميديم دختر از خانه برادرش سر در آورده؛ يعنى ما بايد به جاى خانه پدر دختر به خانه برادرش مىرفتيم. همين كار را كرديم. خاله خانم كه حساسيت زيادى در اين مسائل داشت، با عصبانيت گفت:«دخترى كه در خانه پدرش شوهر نكند، انگار پدر و مادرش با او مشكل دارند. اين دختر زن نمىشود؛ چون با حقهبازى شوهر كرده.»
آن جا هم دعوا شد. البته ما دعوا نكرديم. همهاش تقصير خاله بود كه اين حرف را زد و باعث اخراج ما شد. وقتى ياد آن روز مىافتم، گونه چپم درد مىگيرد؛ چون مشت اصغرآقا را به ياد مىآورم. انگار اصغر آقا داشت دختر خودش را شوهر مىداد.
در بيست و پنج سالگى كه در دانشگاه مشغول كار شدم، دخترى خوب پيدا كردم كه دانشجوى رشته معمارى بود. در مورد اين دختر، برادرم مخالف بود؛ چون اعتقاد داشت يك پسر ديپلمه نبايد با دخترى كه سطح تحصيلات بالاترى دارد، ا زدواج كند. بعد به من گفت: «پسر جان، هيچ موقع يك دختر بنا با يك پسر باغبان خوب تا نمىكند.»
دوباره مجبور شدم به ليست هزار نفرى مادر متوسل شوم. براى راحتى كار ليست را به خواهر دادم تا كسانى را كه در طول مدت سربازى ام ازدواج كرده بودند، از ليست خارج كند. حدود پانصد دختر ديگر در ليست ماندند. يكى از آنها دختر عموى باجناق برادرم بود .ايشان، چون به استقلال در زندگى علاقه وافرى داشت، از همان اول شرط گذاشت كه:«بايد خانه مستقل داشته باشى. من حوصله مادر شوهر ندارم.»
مادر دختر هم گفت:«البته پسر و عروسم دو سال است كه در خانه ما زندگى مىكنند؛ اما به زودى از اين جا مىروند و مستقل مىشوند.» در پرانتز بگويم حدود ده سال از اين ماجرا مىگذرد و هنوز اين اتفاق نيفتاده.
ما كه ديديم دخترى با اين طرز تفكر خوب است و ارزشش را دارد كه به خاطر آن مستقل زندگى كنيم، به بنگاههاى مختلف سرزديم؛ اما بنگاهىها هم شرايطى براى خودشان داشتند. اول اين كه پول پيش بالا يا اجاره كمر شكن مىخواستند. دومين شرطشان هم اين بود كه جوان بايد متأهل باشد يعنى به جوان مجرد خانه نمىدهيم. بنگاهىها با اين كارشان مانع ازدواج من و دختر مستقل شدند.
روزها مىگذشت و من همچنان مجرد بودم. تا اين كه يك روز پدر آمد. دست به سرم كشيد و گفت:«ببين پسرم، غصه نخور! تا دلت بخواهد دختر سراغ دارم.» بعد در حالى كه كاغذى به دستم مىداد، گفت:«من يك دختر خوب برايت گير آوردم. اين هم شماره تلفن و نشانىاش. اين دختر خيلى هنرمند است. از هر انگشتش هزار تا هنر مىبارد. اسمش صغرى است. دختر دوستم امير هوشنگ. اين دختر يكى از بهترين قالى بافهاى محلهشان است، نمىدانى چه قالىهايى مىبافد.
تازه، چايى دم كردنش حرف ندارد. هر وقت به خانهشان رفتم، چايى آلبالويى داغ جلوم گذاشته كه معركه است. بيا به خاطر من با اين دختر وصلت كن؛ چون دوست دارم عروسم آن گوشه بنشيند و من قالى بافتنش را ببينم. بعد كه خسته شد، برود و براى من و خودش چايى بياورد...»
اين بار با پدر به خواستگارى رفتيم. صغرى خانم با چايى وارد شد. اول چايى را جلوى پدر گرفت. پدر با خجالت چاى را برداشت و گفت: «دست عروس گلم درد نكند!»
بعد صغرى چايى را جلو پدر و مادر خودش گرفت؛ اما وقتى به من رسيد، سينى خالى بود. صغرى آن قدر خجالت كشيد كه نگو. سينى را گوشهاى پرت كرد و گفت:«چون با اين كار شرمنده داماد شدم، از شوهر كردن معذورم. من معتقدم شب خواستگارى اگر خوب نباشد، ديگر زن و شوهر تا آخر، زندگى بدى خواهند داشت.»
هر چه پدرم گفت كه بابا ايراد ندارد. اتفاقى است كه افتاده، دختر زير بار نرفت كه نرفت.
حاال نوبت خواهرم بود:«داداش، يك همكلاسى دارم كه اسمش سولماز است. اتفاقاً خيلى هم اسمش به تو مىآيد. واى، تصور كن روى كارت عروسى شما بنويسند:سيف اللّه و سولماز. هر دو با «س» شروع مىشود.
خلاصه بگويم كه اين دختر را همه پسنديدند، جز خواهر بزرگم. چون او هم اسمش سولماز بود و عقيده داشت در يك خانواده نبايد دو اسم مشابه باشد.
ديگر توان اين را ندارم كه ماجراى همه خواستگارىهايم را بازگو كنم. فقط اين را بگويم كه در ميان اين همه دختر كسى پيدا نشد كه همه اعضاى خانواده خواهانش باشند.
هنوز هم همان سيف اللّه مجرد در كارگاه خياطى هستم. از دار دنيا فقط خودم ماندهام. نه پدرى، نه مادرى و نه برادرى و خواهرى. حالا براى جوانانى كه در آستانه ازدواجاند، كت و شلوار دامادى مىدوزم. حالا تصميم گرفتهام تنها به خواستگارى بروم. ولى نه، لازم نكرده شما براى من كارى بكنيد. من خودم يك دختر خوب و نجيب سراغ دارم.
(دخترى به نام سكينه كه سالها پيش مادر مرحومم آن را پيشنهاد داده بود. البته پدرم هم كمى موافق بود. سن سكينه چهل و نه سال و يازده ماه است و حالا براى خودش خانمى شده و كلاس خياطى دارد. اى كاش مادرم زنده بود و با هم مىرفتيم خواستگارى، ولى عيبى ندارد. مىتوانم بااين كار دل مادرم را شاد كنم. امشب مادرم به خوابم مىآيد و مىگويد: «پسر خوشگلم عروسىات مبارك!»
راستى از آن رنگهايى كه موى سفيد را تبديل به سياه مىكند سراغ نداريد؟!

نوشته شده توسط خاطره در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت 15:47 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY