به ساعتش نگاه مى‏كند. با دست به پيشانى‏اش مى‏كوبد: ببين چى شد، داشت يادم مى‏رفت. با عجله از پله‏ها پايين مى‏رود. دنبالش مى‏دوم: كوچيك آقا، كوچيك آقا، كجا با اين عجله ؟
در حالى كه شتابان از من فاصله مى‏گيرد، فرياد مى‏زند: آمفى تئاتر، تمرين دارم. يك نمايشنامه.
- اى بابا، نمايشنامه از كجا آمده؟ چنين برنامه‏اى نداشتيم. كوچيك آقا جوابى نمى‏دهد. نمى‏دانم چه كنم. آيا بايد دنبالش بروم يا نه؟ ندايى از درون مرا به رفتن مى‏خواند. هر چه باشد من مسؤول كارهاى اويم و بايد بدانم كجا و با چه كسانى آمد و شد دارد. آرام آرام به طرف آمفى تئاتر مى‏روم و روى يكى از صندلى‏ها مى‏نشينم. گروهى نمايشى را تمرين مى‏كنند. كوچيك آقا را مى‏بينم كه در كوچه پس كوچه‏هاى شهر پرسه مى‏زند. شهرى پر از خانه‏هاى گلى كوچك و بزرگ و اطرافش پر از نخلستان. هوا تاريك و روشن است. به مسجد مى‏رسد. رو به روى مسجد خرابه‏اى است. در خرابه آتشى روشن است. كودك و مردى ميانسال كنار پير مردى گرد آتش نشسته‏اند. كوچيك آقا نزديك مى‏رود و سلام مى‏كند. جوابش را مى‏دهند و جايى كنار آتش به او تعارف مى‏كنند.
- شما سه نفر اين جا چه مى‏كنيد؟ كه هستيد؟
پيرمرد پاسخ مى‏دهد: من مسكينم.
كودك مى‏گويد: من يتيمم
مرد ميانسال جواب مى‏دهد: من اسيرم.
پيرمرد به كوچيك آقا مى‏گويد: روزه هستى ؟
- بله
- خدا قبول كند.
مرد ميانسال مى‏گويد: تو مى‏توانى سه روز پشت سر هم روزه بگيرى و شب‏ها فقط با آب افطار كنى ؟
كوچيك آقا به فكر فرو مى‏رود، مگر ممكن است؟ هيچ آدمى تحمل آن را ندارد: نه، نمى‏توانم.
كودك مى‏گويد: اگر به تو بگويم بچه هايى به سن من و حتى كوچك‏تر از من اين گونه روزه گرفته‏اند باور مى‏كنى ؟
كوچيك آقا سكوت مى‏كند.
پيرمرد ادامه مى‏دهد:آن خانه گلى كوچك چسبيده به مسجد را مى‏بينى ؟
- بله.
- در آن جا، خانواده‏اى زندگى مى‏كنند. دو پسر خردسال دارند كه چند روز پيش سخت مريض شدند. زن و مرد نذر كردنداگر بچه هايشان خوب شوند، سه روز پياپى روزه بگيرند.
- بچه‏ها خوب شدند؟
-بله اولين روزه را كه گرفتند، موقع افطار من به در خانه شان رفتم‏و تقاضاى خوردنى كردم. مرد خانه نان جوينى به من داد. همسر و دو طفل خردسالش نيز چنين كردند.
پسرك يتيم مى‏گويد: شب دوم من رفتم. درست موقع افطار به من قرص‏هاى نان جو رسيد.
اسير مى‏گويد: و شب سوم من رفتم. سهم من نيز چون اين دو نفر بود.
شعله‏هاى آتش رو به خاموشى مى‏رود و سپيده كم كم سر مى‏زند.
پيرمردمى گويد:
- امروز بايد به خارج از شهر برويم. مى‏گويند مسيحيان نجران براى مباهله با پيامبر(ص) آمده‏اند.
مسكين و يتيم و اسير مى‏روند. كوچيك آقا به خاكسترهاى آتش خيره مى‏شود. مسيحيان نجران بيرون شهر زير سايه درختى منتظرند. لباس‏هاى زر بفت پوشيده‏اند و صليب به گردن آويخته‏اند.
بزرگ آن‏ها مى‏گويد: به يقين ما بر حق هستيم و عيسى(ع) پسر خداست. اگر دست به دعا برداريم،مسلمانانى كه براى مباهله مى‏آيند به عذاب خدا دچار خواهند شد. انتظارشان ديرى نمى‏پايد. يكى از اسقف‏ها به دور دست اشاره مى‏كند. آمدند، آن كه جلوتر است پيامبر اسلام(ص) است پشت سرش دامادش، نفر سوم دخترش و آن كودك هم دو نوه‏هايش. هيئت نمايندگى نجران شگفت زده مى‏شوند. بزرگ مسيحيان مى‏گويد: چرا محمد(ص) جگر گوشه‏هاى معصوم و بى گناه و يگانه دختر و يادگارش را به صحنه مباهله آورده؟ چقدر به دعوت و دعاى خود اعتقاد راسخ دارد. اگر مرددّ بود، عزيزان خود را در معرض بلاى آسمانى و عذاب الاهى قرار نمى‏داد.
يكى از كشيشان مى‏گويد:من چهره هايى مى‏بينم كه هر گاه دست به دعا بردارند، بزرگ‏ترين كوه‏ها از جا كنده مى‏شود. هرگز درست نيست با اين قيافه‏هاى نورانى و افراد با فضيلت مباهله كنيم. بعيد نيست همه نابود شويم. ممكن است دامنه عذاب گسترش پيدا كند و همه مسيحيان جهان را در بر گيرد. و آن وقت در روى زمين يك مسيحى باقى نمى‏ماند.
به تدريج مسلمانان بسيار بر صحنه مى‏آيند و اطراف را پر مى‏كنند. كوچيك آقا هم در ميان جمعيت ديده مى‏شود.
مسيحيان نجران پس از مشورت از مباهله منصرف مى‏شوند. يكى از كشيشان فرياد مى‏زند: از مباهله چشم پوشيديم. ما براى صلح و مذاكره آماده‏ايم. يكى از مسيحيان با دست به سمتى اشاره مى‏كند: اين محمد(ص) است كه نزديك شده برويم و مذاكره كنيم. آنگاه همه مسيحيان به قسمتى كه آن مرد اشاره كرد مى‏روند و از صحنه خارج مى‏شوند. جمعيت حاضر در صحنه همهمه كنان پراكنده مى‏شود. در اين لحظه كارگردان به صحنه آمد و از همه تشكر مى‏كند: خوب، اين آخرين تمرين بود. خسته نباشيد. ان شاء الله فردا اجراى رسمى داريم. فردا ساعت 6 بعد از ظهر هيمن جا. بازيگران لباس‏ها و ريش و سبيل‏هاى مصنوعى را در مى‏آورندو كم كم پراكنده مى‏شوند. كوچيك آقا را مى‏بينم كه سمت در خروجى مى‏رود: كوچيك آقا، كوچيك آقا.
- اين جا چه مى‏كنى يك لحظه نمى‏توانى پى كارت بروى ؟
- اى بابا سخت نگير، ما كه كارى با تو نداريم.
- همه جا مثل سايه دنبالمى، چه كار مانده كه نكردى ؟
لبخند مى‏زنم تا كمى آرام شود: خوب بازى كردى از بقيه بر جسته‏تر بود، خوشم آمد. كوچيك آقا كه معلوم است از سخن من خوشحال شده، مى‏گويد: جدى ؟
- باور كن، معركه بازى مى‏كنى. چطور شد رفتى نمايش، يادم نيست چيزى گفته باشم در اين مورد.
- راستش پيشنهاد يكى از بچه‏هاى اتاق بغلى بود....
وارد خوابگاه مى‏شويم. با ورودمان همه ساكت مى‏شوند. بى چاره كوچيك آقا حق دارد ناراحت شود. من هم جاى او بودم ناراحت مى‏شدم. اصلا خود شما برويد جايى كه چند نفر در حال صحبت كردن باشند تا شما را ببينند مهر به دهانشان بزنند. چه حالى پيدا مى‏كنيد؟
كوچيك آقا لباس راحتى مى‏پوشد و به بستر مى‏رود. شب آرام آرام به نيمه خود نزديك مى‏شود. بچه‏هاى خوابگاه به خواب مى‏روند. آهسته در گوش كوچيك آقاى عزيزم مى‏گويم: اگه فكر كردند تو هالو هستى ؛ كور خونده‏اند. ثابت كن اين طور نيست. كوچيك آقا پتو را روى سرش مى‏كشد و با لحنى مصمّم، مثل لحن دانشجويانى كه مى‏خواهند از رساله دكترايشان دفاع كنند، مى‏گويد: بله، ثابت مى‏كنم! امشب چشم بر هم نمى‏گذارم. بايد تا صبح بيدار باشم.
اين جمله‏هاى كوبنده را كه مى‏شنوم به تصميم و اراده‏اش اميدوار مى‏شوم اما چند دقيقه صداى گوشخراش خرخرهاى منقطع و پرفراز و نشيبش پيش داورى مرا باطل مى‏كند.
- بخواب كوچيك آقا! پسرك مهربان غول آسا! خوب‏هاى خوش ببينى. اگر شيطان آدم بشود، توهم كارآگاه مى‏شوى!

سحرگاه كوچيك آقا با صداى ساعت زنگ دار يكى از بچه‏ها خوابگاه از خواب مى‏پرد. جنب و جوش آرامى در خوابگاه شروع مى‏شود. كوچيك آقا زير پتو حركتى نمى‏كند. بايد از كارشان سردر بياورد. چرا ساعت كوك كرده‏اند؟ آن هم كلّه سحر! صداى بچه‏ها به گوش مى‏رسد.
- آرام، چه خبر شده! كوچيك آقا از خواب مى‏پرد.
- بى زحمت تامن اين گوجه و خيار را خرد مى‏كنم ؛ نان و پنير بياور.
- صبر كن سفره پهن كنم.
- بچه‏ها كاشكى به كوچيك آقا هم مى‏گفتيم.
- نمى‏تواند. نديديد ماه رمضان نزديك افطار كه مى‏شد گريه مى‏افتاد از شدت گرسنگى و مى‏چسبيد به تخت !
بچه‏ها با شنيدن اين حرف به خنده مى‏افتند. كوچيك آقا زير پتو داغ مى‏شود. نزديك است آتش بگيرد. در ذهنش سر آن‏ها داد مى‏كشد. بى معرفت‏ها! مرا مسخره مى‏كنيد. به خودتان بخنديد. از صبح تا شب با هم بحث و جدل مى‏كنيد و حالا همسفره شديد. شما كه جمع اضداد بوديد. حالا چى شده كانون همدلى تأسيس كرديد؟ حتما كاسه‏اى زير نيم كاسه است.
من هم مثل كوچيك آقا مات و مبهوت مانده‏ام. راستى كدام كيميا آهن قراضه تفرقه اين‏ها را به شمش طلاى وحدت تبديل كرده؟ صداى بچه‏ها به گوش مى‏رسد: چطور حمل كنيم؟
- من با آشپز صحبت كردم. قرار شد دو تا ديگ بدهد. ديگ بزرگ براى برنج و ديگ كوچك براى خورشت.
- ژتون‏هاى غذا كجا است؟
- پيش من. به همه خوابگاه‏ها گفتم. خيلى‏ها علاقه‏مند بودند. ژتون‏هاى زيادى جمع شده، بيش‏تر از آن كه فكر مى‏كنيد!
- راستى قطعى شده؟
- با يك وانت بار صحبت كرديم. مى‏بريم جنوب شهر.
- چرا جنوب ؟
- پس كجا، نياوران ؟
- منظورم اين نبود. گفتم ببريم روستاى دور افتاده‏اى، جايى.
زود باشيد بخوريد الان اذان مى‏شود.
كوچيك آقا مچ بچه‏ها را مى‏گيرد. البته از زير پتو! حالا علّت صميميّت آن‏ها را فهميده است. من هم كم كم دارم به يك نتيجه كلى مى‏رسم. مى‏شود دانشجويان با طرز تفكرهاى مختلف و وابستگى‏هاى گوناگون را ضمن اجراى يك پروژه انسانى و خداپسندانه مشترك به هم نزديك كرد. راستى كوچيك آقا را فراموش كردم. بى چاره دارد با خودش كلنجار مى‏رود: يعنى من اين قدر ضعيفم كه نمى‏توانم يك روزه مستحبى بگيرم. حالا كه اين طور شد به كورى چشم همه روزه مى‏گيرم. آن هم از نوع بدون سحرى! صداى اذان صبح كه بلند مى‏شود؛ بچه‏ها نمازشان را مى‏خوانند و مى‏خوابند. كوچيك آقا آخرين نفرى است كه نماز مى‏خواند. بعد از نماز روى تخت دراز مى‏كشد. از اين كه همه او را دست كم گرفته‏اند ناراحت است. هواى چشمانش بفهمى نفهمى صاف تا كمى بارانى است. مى‏روم كنار تختش، آهسته در گوشش مى‏گويم: رازشان كشف شد. حالا مى‏توانى با خيال راحت بخوابى.
آن روز كوچيك آقا كلاس ندارد و تا نزديك ظهر مى‏خوابد. ظهر به مسجد مى‏رود كه از روزهاى ديگر شلوغ‏تر است و بعد سلف سرويس كه بر خلاف روزهاى قبل خلوت به نظر مى‏رسد. كوچيك آنها غذايش را مى‏گيرد. هيچ كدام از بچه‏هاى خوابگاه نيستند. نبايد هم باشند.غذارا در ظرف يكبار مصرف جا مى‏دهد و بيرون مى‏رود. در بيرون سلف سرويس كنار در ويژه آشپزخانه، بچه‏ها در حال جابه جا كردن ديگ‏ها در وانت بارند. همه كه آماده حركت مى‏شوند. كوچيك آقا مثل عقاب مى‏پرد عقب وانت. چشم بچه‏ها گرد مى‏شود.
- چى شده آدم نديديد؟
- تو كجامى آيى؟
- هر جا شما مى‏رويد. نامردها! چرا به من نگفتيد؟ ولى خودم فهميدم و مثل شما روزه گرفتم. اين هم غذاى من.
كوچيك آقا ظرف غذايش را روى ديگ مى‏گذارد. راننده فرياد مى‏زند:
- تكميل شد؟ حركت كنم ؟
وانت بار در خيابان انقلاب لا به لاى انبوه ماشين‏ها گم مى‏شود


 

نوشته شده توسط خاطره در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 12:51 موضوع | لینک ثابت