زنگ را براى بار دوم فشرد. باز هم كسى جواب نداد. عقب رفت. دو طبقه نوساز از سنگ سفيد. ديوارها در شاخههاى پيچك و ياس پوشيده بود. تمام خانههاى كوچه نو و براق و سبز بودند. پشت در بيشتر اين خانهها انتظار كشيده بود. «كاش به جاى ايستادن پشت در، الان در يكى از اين خانهها روى مبلى لميده بود». هر بار اين آرزوى كوچك سراغش آمده بود.
اما امشب حتى حوصله آرزوهايش را هم نداشت. حياط بزرگى خانه را از كوچه دور مىكرد. نور چراغ طبقه دوم روى سر درختها افتاده بود. طبقه اول تاريك بود. از حياط موسيقى كلاسيك ملايمى شنيده مىشد. دوباره آدرس را نگاه كرد: پلاك 18 طبقه اول.
نمىدانست برگردد يا باز هم صبر كند. امشب براى هيچ تصميمى عجله نداشت. به تنه اقاقياى بلند و پر شاخه كنار جوى تكيه كرد. برگهاى بالاى سرش در تاريكى، آهسته مىجنبيدند. سايه شاخهها روى پيادهرو مىلرزيد. رگههاى مهتاب از لاى چتر بزرگ اقاقيا روى بدنش مىريختند. اگر با رؤيا دعوا نكرده بود، حتماً اين شب شاعرانه، دلش را مىلرزاند. شايد زير لب سوت مىزد، شايد ترانهاى زمزمه مىكرد، ولى حالا نه! طعم گس زبانش حوصله هر كارى را از او مىگرفت. تصوير صورت خيس رؤيا از صبح تا حالا آزارش داده بود.
- جنايت كردم يا دزدى كه اين همه الم شنگه راهانداختى؟ اين قدر هم من توى اين خونه حق ندارم. خونهاى كه يك ساله دارم توش جون مىكنم. خودت صبح تا نصف شب بيرونى؛ من بايد بنشينم و در و ديوارها را نگاه كنم. بعد از يك سال چهار تا از دوستهاى مدرسهام رو دعوت كردم، انگار گناه كبيره كردم.
- بله، بايد هم حاتم طايى بشى و مرتب مهمانى راه بندازى. خودت كه نمىرى صبحها كف مغازه بشورى از غروب تا نصف شب هم توى اين دود و دم خيابانها بچرخى. پول از آسمان مىريزه كف دستت.
- بىانصاف! اين اولين باره كه من اصلاً اسم دوستامو مىآرم. كى من بريز و بپاش كردم! ( بغض صدايش را لرزانده بود) خودم يك غذاى كم خرج درست مىكنم، تو رو خدا آبروى منو جلو دوستهام نبر.
مرد يكى از شاخههاى بالاى سرش را خم كرد و شكست. خودش هم خوب مىدانست، موضوع خرج فقط بهانه است.
پس چرا اين مهمانى ساده اين همه آزارش داده بود؟ شاخه را پرت كرد توى جوى. آب نتوانست شاخه به آن بزرگى را ببرد. شاخه همان جا به كنارههاى جوى گير كرد. آب از رو و اطرافش گذشت. ساعتش را نگاه كرد. دوستهاى رؤيا لابد الان همه رسيدهاند و سخت گرم حرف و خندهاند. طبقه اول هنوز تاريك بود. جلو رفت تا زنگ بالايى را بزند. كنار ديوار كه رسيد، صداى موزيك يك دفعه قطع شد. صداى آهسته يك مرد جاى آن را گرفت.
- دلم پوسيد. چرا خانه را اين جورى تاريك كردى؟
- دارم «آرامش» مىگيرم. مىدانى كه بايد توى تاريكى باشه. داشتم به يك حس خوب مىرسيدم. جناب عالى خرابش كردى.
- ببخشيد كه ما شبها مجبوريم بياييم خونه، شام داريم؟
- نه، پيتزا سفارش دادم.
- اينجا توى حياط با اين صداى نوار كه زنگ را نمىشنوى.
صداى گفتوگوها دور شد. آمد زنگ را بزند. كه فرياد همان زن دستش را روى زنگ خشكاند.
- تو هيچ كارى نمىتونى بكنى. بليت گرفتيم. هتل هم رزرو كرديم. قبلاً اين بحث را با هم كرديم. دوباره شروع نكن.
- نمىگم نرو. خوب بيا با بچه با هم بريم.
- فقط همينم مونده. مىخوام برم اون جا، يك نفسى بكشم. نه حوصله چشم غرّههاى تو را دارم، نه حوصله نقنق كردنهاى اونو. مىخواهيم مثل همون قديمها با افسانه بريم خوش باشيم. براى خودت راحتتر كه نيايى.
- آره مىدونم. داستانهاى سفر پارسالتونو از گوشه كنار شنيدم. پس بچه چى؟
- اگه مىخواهى خودت همين جا نگهش دار. اگر هم حوصله ندارى ببر خانه مامان! بيخودى هم اخم نكن. يادت باشه من همان اول بهت گفتم. تو نمىتوانى آزادى و فرديت منو بگيرى.
(چند ثانيهاى سكوت مىشود). «باور كن وقتى برگردم زندگيمون گرمتر مىشه! چون دلمون براى هم تنگ مىشه». صداى فريادها و لحن زن تمام تنش را مورمور كرد. صداى كشيده شدن شاخه كنده شده به كنارههاى جوى آمد. آب بالاخره شاخه را از جا كنده بود و داشت مىبرد.
به خود آمد. پشت در خانه مردم ايستاده بود و داشت حرفهاى خصوصى شان را گوش مىكرد. از فكر اين كه كسى او را ديده باشد تنش لرزيد. زنگ طبقه اول را براى بار سوّم فشرد، به سمت موتور برگشت. زير نور نقرهاى چراغ كوچه، موتورش دوستداشتنىتر شده بود. اصلاً هر وقت با رؤيا دعوايش مىشد موتورش قشنگتر از هميشه مىشد. در صندوق را باز كرد. جعبه سفيد آخرين پيتزا را بيرون كشيد.
***
انگار صداى زن روى نوار لاستيكى چرخهاى موتور ضبط شده بود. با هر دور چرخ صداى فرياد سرد و بىاحساسى كه از پشت ديوار سنگى شنيده بود در گوشش پخش مىشد.
يك دفعه حس كرد دلش براى رؤيا تنگ شده است. انگار ماهها بود كه او را نديده بود. مهمانى دوره برايش سخت بود چون نمىخواست دوستها هنوز يك گوشه دل رؤيا را داشته باشند. موضوع خرج فقط بهانه بود. دلش مىخواست فكر كند امشب هم رؤيا مثل هر شب تنها در اتاق منتظر نشسته است تا صداى موتور از دور بيايد.
از خودش بدش آمد. از اين كه ترجيح مىداد الان رؤيا غمگين و تنها باشد تا اين كه با دوستانش حرف بزند و بخندد. از كى اين قدر خودخواه شده بود؟ اصلاً اين خودخواهى بود؟ گيج شد.
دوباره صداى بغضآلود رؤيا آمد: «يك غذاى كم خرج درست مىكنم». تقصير خودش است. اين قدر بزرگوارانه با سختىهاى زندگى او كنار آمده كه او يادش رفته اين همان دختر مدرسهاى يك سال پيش است.
مادر گفته بود: «خيلى دختر محجوبى است، چشم من را هم خيلى گرفته. ولى بايد يك سال ديگر صبر كنى. بايد ديپلماش را بگيرد». صبر كرد. هر صبح پشت پنجره ايستاد. از بالا چادر او و قدمهايش را نگاه كرد و باز صبر كرد. آن يك سال چه قدر دير و اين يك سال چه زود گذشته بود.
رؤيا داشت مىگفت: «فقط چند تا از دوستهاى مدرسه مو» كه دوباره از جايى لابد از همان چرخهاى موتور صداى فرياد زن آمد: «يك هفته مىخواهم! تو حق ندارى فرديّت منو بگيرى»!
آقا برو، خيالت راحت باشد. اگر سفارش آمد، خودمان مىرسانيم.
شرمندهام.
با سرعت روى موتورش پريد. خيابان تاريك را شكافت و دور شد. زير نور يكى از چراغهاى خيابان ساعتش را نگاه كرد. دير شده بود. ممكن بود نتواند به موقع برسد آن وقت! سر چهار راه جلوى كاميونى كه بار آجر داشت پيچيد. راننده سرش را بيرون آورد و ناسزايى گفت. ولى موتور در خيابان تاريك سمت راست گم شده بود و چيزى نمىشنيد. دستش را روى دستهها محكم فشرد. صورت رؤيا انگار از عمق تاريكى خيابان به او خيره بود. پردهها را كشيده بودند تا از بيرون پيدا نباشند. هيچ كس پشت پرده، نيامد. يعنى هيچ كس صداى موتور را نشنيده بود. دلش يك جورى شد. دستش را روى زنگ گذاشت. حس و هيجان نوجوانى را داشت كه زنگ خانهاى را مىزد و فرار مىكند.
صداى دختر غريبهاى جواب داد: « بله، بفرماييد». (همهمه و خندههاى دخترانهاى از بلندگوى دربازكن به ميان سكوت كوچه ريخت).
- ببخشيد، پيتزا را آوردم.
(صدا كمى دور شد، معلوم بود گوشى را كنار گرفته).
بچّهها، رؤيا امشب سنگ تمام گذاشته. ديگر پيتزا براى چى سفارش دادى؟ اين همه غذا كه هست. (همهمهها و خندهها بلندتر مىشود. صداى دختر ديگرى از دور مىآيد: كاش به جاى اين همه زحمت، يك كم آن اخمهاتو باز مىكردى، رؤيا. معلوم نيست امشب چت شده است!)
مرد سرش را جلو آورد: خانم سرد مىشود، لطفاً بگوييد زودتر بيايند پايين.
صورت گيج و هراسان رؤيا را مجسم كرد. رؤيا به دوستانش نگفته بود شوهرش چه كاره است. و لابد حالا فكر مىكرد او آمده تا زهرش را بريزد. تا آبرويش را پيش دوستانش ببرد. در باز شد. چادر گل دار رؤيا چهارچوب خالى در را پر از رنگ كرد.
- خانم ببخشيد، اين چهار تا پيتزا را شوهرتان سفارش داده.

نوشته شده توسط خاطره در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 ساعت 22:1 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY