آغاز ترم سوم دانشجويى بود كه براى اولين بار استاد مجاورى را سركلاس ديدم. معروف بود كه او استادى محقق و پژوهشگر است و در كلاسهايش، به تحقيق دانشجويى اهميت زيادى مىدهد و سعى دارد تا دانشجويان را پژوهشگر بار بياورد.
او در آغاز كلاس، به معرفى اجمالى خود و نيز روش تدريس و سپس روش امتحان گرفتنش پرداخت و از جمله گفت: نمره برگه امتحانى بيست است و تحقيق و كنفرانس به صورت داوطلبانه است و تا چهار نمره جا دارد كه به نمره برگه اضافه شود.
پس از آن، گونهاى ديگر از نمره دادن را مطرح كرد كه تا آن زمان نشنيده بودم و برايم بسيار جالب بود. او گفت: اگر كسى بتواند كنفرانسى عالى و تحقيقى خوب بنويسيد، از امتحان معاف خواهد شد و من نمره بيست به او خواهم داد. حال اگر كسى داوطلب اين گزينه است، خود را معرفى كند.
من خيلى وسوسه شدم كه دستم را بلند كنم؛ به خصوص با توجه به اين كه شنيده بودم، استاد سؤالات سختى را در امتحان مطرح مىكند و كمتر كسى مىتواند بيش از نمره پانزده از برگه امتحانى بگيرد.
سرانجام برترديد خودغلبه كردم و دستم را بالا بردم.
استاد كه بعدها شنيدم اين طرح را در كلاسهاى مختلفش مطرح كرده بود و تاكنون داوطلبى براى آن پيدا نشده بود، بسيار خوشحال شد و چند موضوع را مطرح كرد تا من يكى از آنها را انتخاب كنم و من هم يكى را انتخاب كردم.
راستش من تا آن زمان، تحقيق درست و حسابى انجام نداده بودم؛ تنها در دوره دبيرستان به اسم تحقيق، مطالبى را از كتابهاى مختلف كپىبردارى و به دبير ارائه مىكردم و اين كار را در اين جا، نمىتوانستم انجام بدهم.
پس از پايان كلاس، به سراغ استاد رفتم و از او پرسيدم: تحقيق خوب به نظر شما، داراى چه شرايطى بايد باشد؟
او جواب داد: اول آن كه از روش تحقيق علمى بهرهبگيرد. دوم آن كه داراى خلاقيت و نوآورى باشد. سوم آن كه از منابع معتبر بهره بگيرد و چهارم آن كه از جهت نگارش، به زبان معيار فارسى نگاشته شده است و... .
استاد همين طور داشت رديف مىكرد و من كه تازه اين حرفها را مىشنيدم، گيج شده بودم و خودم را لعنت مىكردم كه چرا اين طرح را پذيرفتهام. مىخواستم انصراف خودم را اعلام كنم؛ اما غرورم اجازه نمىداد. تازه فهميدم كه چرا هيچ كس اين طرح استاد را نمىپذيرفت و چرا وقتى من اعلام آمادگى كردم، چشمهاى بچهها نزديك بود از حدقه در آيد.
به هر حال، راهى براى عقب نشينى نداشتم و بايد اين تحقيق را ارائه مىدادم. من نه روش تحقيق علمى را مىدانستم و نه با موضوع آشنا بودم تا چه برسد به آن كه بتوانم در آن موضوع نوآورى داشته باشم و... .
به هر ترتيب، از فرداى آن روز شروع به مطالعه كردم و هر كتاب و مجله و روزنامهاى را كه احتمال مىدادم درباره آن موضوع مطالبى داشته باشد، زيرو رو كردم؛ اما توفيق چندانى حاصل نشد.
حتى به كتابخانههاى بزرگى مانند كتابخانه مجلس، كتابخانه مركزى دانشگاه و... نيز سر زدم و همه جا كتابداران در آغاز به تصور اين كه محققى ژرفنگر و عالى مقامم، مرا تحويل مىگرفتند؛ اما بعد كه كمى با آنها صحبت مىكردم، مىفهميدند كه چيزى در چنته ندارم. يادم مىآيد يك روز از يكى از كتابداران پرسيدم: آرشِيُوى مجلات شما كجاست؟ و بار ديگر پرسيدم: آيا درباره فَرَويد كتابى داريد؟ او تا چند دقيقه فكر مىكرد كه فَرَويد كيست و بعد فهميد كه همان فِروُيد معروف است كه من، نام او را اشتباه گفتهام.
هر چه بيشتر مىگشتم، نااميدىام افزونتر مىشد تا اين كه يك روز با بىحوصلهگى به كتابخانه محلهمان رفتم تا با ورق زدن روزنامهها و مجلات كمى سرحال بيايم.
برروى ميز، مجلهاى غير معروف نظرم را جلب كرد؛ آن را برداشتم و به ورق زدن آن پرداختم كه ناگاه به مقالهاى برخوردم كه عنوان آن عيناً موضوع تحقيق من بود و نويسنده آن، فردى غير معروف به نام على نمازى بود.
با حرص و ولع شروع به مطالعه مقاله كردم و هر چه بيشتر پيش مىرفتم، به آن بيشتر علاقهمند مىشدم. مقاله را كه به پايان بردم، با خود گفتم اين مقاله همه شرايطى را كه استاد مجاورى براى يك تحقيق خوب برشمرد، دارا مىباشد.
چند تكه كاغذ برداشتم تا از مقاله فيش بردارى كنم؛ اما پس از مدتى با خودم گفتم، اين مجله كه مشهور نيست و على نمازى بدبخت و بيچاره را هم كه كسى نمىشناسد؛ به ويژه بعيد است كه استاد مجاورى با آن همه اشتغالات، اصلاً نام اين مجله و اين نويسنده به گوشش خورده باشد؛ پس چرا زحمت فيش بردارى را بر خود تحميل كنم؛ همين مقاله چاپى را خطّى مىكنم و به استاد تحويل مىدهم. با همين فكر، مقاله را رونويسى كردم؛ سپس آن را طلق و شيرازه كرده، در حالى كه با خط خوش در صفحه اول مقاله، نام موضوع، استاد و محقق را - كه خودم بودم - نگاشته بودم، آن را سر كلاس بردم و به استاد مجاورى تحويل دادم. استاد تورقى كرد و در حالى كه ناگاه برقى در چشمانش درخشيد، آن را به من پس داد و گفت: مقاله خيلى خوبى است؛ بگير آن را خوب مطالعه كن و هفته آينده آن را كنفرانس بده.
مقاله را تحويل گرفتم و تا هفته آينده، چند بار آن را مطالعه و تمرين كردم تا بتوانم به خوبى از عهده كنفرانس آن برآيم. در اين ميان فرصتى شد تا به كتابخانهها سرى بزنم و جلد و مشخصات بعضى از كتابهايى را كه به عنوان پاورقى و منابع در مقاله آمده بود، ببينم تا استاد باور كند كه مقاله راخودم نوشتهام. در همين بازنگرى بود كه خدا را شكر كردم كه استاد مقاله را بدون مطالعه دقيق به من بازگردانده است؛ زيرا اگر آن را مطالعه مىكرد، بسيار مايه آبروريزى مىشد؛ زيرا در چند جاى متن مقاله، على نمازى به كتابها و مقالات ديگر خود ارجاع مىداد. مثلاً در جايى نوشته بود: من اين مسئله را مكرراً در كلاسهايم براى دانشجويان توضيح دادهام. و من هم از بس ذوق زده شده بودم، به آن توجه نكرده بودم.
به هر حال، من همه اين موارد را لاك گرفتم و در بعضى از موارد ناچار شدم يك صفحه را دوباره بازنويسى كنم.
هفته بعد با آمادگى كامل سركلاس رفتم و كنفرانسى بسيار عالى از نوشتههاى مقاله ارائه دادم. در هنگام ارائه، به وضوح مىديدم كه بچهها چشمهايشان چهار تا شده و از اين همه علم و معلومات و تحقيقات بنده در بهت و حيرت فرورفته بودند و لابد با خود مىانديشيدند كه چه حيف شد كه تا حال قدر فلانى را نشناختيم.
در پايان ارائه، از بس خوششان آمده بود تا چند دقيقه صداى كف زدنهاى آنها قطع نمىشد و آفرين و احسنت بود كه از گوشه و كنار به گوش مىرسيد. پس از آن كه سكوت برقرار شد، همگى انتظار داشتند كه استاد مجاورى نيز لب به تحسين بگشايد و بىدرنگ نمره بيستى براى من منظور كند و حتى مىشنيدم كه بعضى آهسته خطاب به من مىگفتند: خوش به حالت كه بيست را گرفتى و از شرّ امتحان خلاص شدى. برخلاف انتظار، چهره استاد درهم بود و هيچ كس فكر نمىكرد كه اين ناراحتى، مربوط به مقاله من باشد.
پس از لحظاتى كه سكوتى سنگين بركلاس حكمفرما شده بود، استاد به كلام آمد و تنها همين چند جمله را گفت: «مقاله بسيار خوبى بود؛ انصافاً محقق آن زحمت فراوانى كشيده است و آقاى ناصف هم خيلى خوب آن را ارائه كرد.
من از آقاى ناصف خواهش مىكنم كه حالا كه راه افتاده، براى تقويت هر چه بيشتر خود موضوعى ديگر را انتخاب كند و مقالهاى ديگر نيز بنويسد تا بعد فكرى براى نمره او بكنم.
من كه داغ بودم، در آن هنگام متوجه نشدم كه استاد چه ظريفانه ميان محقق و ارائه كننده، تفاوت گذاشته است.
راستش از صحبتهاى استاد و عدم استقبال پرشور او كمى ناراحت شدم؛ اما به روى خود نياوردم و پيشنهاد او را براى نگاش مقالهاى ديگر با موضوعى كه مشخص كرده بود، پذيرفتم.
بعد از آن استاد شروع به تدريس كرد و در ضمن تدريس، به صورتى ماهرانه بدون آن كه هيچ كس تصور كنايهاى بودن صحبتهاى او را بكند، بحث را به مقوله «سرقت ادبى» و رواج آن و زشتىهاى اين كار كشانيد و مثالهايى زد كه چگونه بعضى بخشى يا تمام مطالب يك نويسنده را سرقت كرده، به نام خود آن را به چاپ مىرسانند.
صحبتهاى استادبه گونهاى ظريفانه بود كه حتى خود من هم تصور نمىكردم كه به من كنايه مىزند.
عصر همان روز به كتابخانه محلهمان رفتم و از كتابدار تمام شمارههاى آن مجله غير معروف را خواستم. در حين جست و جو، مشاهده كردم كه آقاى على نمازى باز هم مقالهاى در يكى از شمارهها با همان عنوان موضوع تحقيق من دارد.
خوشحال شدم و شروع به رونويسى آن كردم؛ در حالى كه مواظب بودم كه مواردى را كه نمازى به كتابها و مقالات و كنفرانسها و كلاسهاى خود اشاره مىكند، حذف كنم و در همان حال دائماً به حال او غصه مىخوردم كه چرا كسى او را نمىشناسد. همان روز مقاله را تماماً پاكنويس كردم؛ اما صلاح ندانستم آن را به زودى به استاد تحويل دهم؛ زيرا احتمال مىدادم كه دستم رو مىشود.
چند روز بعد براى كارى به اتاق گروه رفته بودم. برروى ميز كوچك وسط اتاق، چشمم به نامهاى افتاد كه تا مدتى مرا در بهت و حيرت فرو برد. نامه از دفتر همان مجلّه غير معروف بود كه پشت آن نوشته بود: دانشگاه... دانشكده... برسد به دست استاد على نمازى. با خود گفتم: عجب! على نمازى استاد همين دانشكده و در همين گروه است؛ پس چگونه نام او تا به حال در دانشكده به گوشم نخورده است.
با كمى اضطراب و واهمه روبه يكى از اساتيد گروه كردم و از او پرسيدم: اين استاد على نمازى كيست؟ او جواب داد: او همان استاد مجاورى خودمان است كه با نام مستعار، با اين مجله همكارى دارد.
از اين جواب اتاق دور سرم چرخ خورد. خودم را روى صندلى انداختم و سرم را گرفتم. كسى نفهميد چرا اين طور شدم. با كمى آب قند، حال خودم را پيدا كردم و از اتاق بيرون رفتم.
فرداى آن روز كه حال بهتر شده بود، تصميم گرفتم به جبران سرقتى كه از على نمازى يا همان استاد مجاورى كرده بودم و به جهت قدرشناسى از رفتار كريمانه استاد كه آبروى مرا نبرده بود، تحقيقى جدى پيرامون موضوع دوم انجام دهم و با تلاش و كوشش زيادى كه كردم، موفق شدم و توانستم مقالهاى با قلم خودم نوشته، با بيان خودم آن را در كلاس ارائه دهم. حتى به جايى رسيده بودم كه مىتوانستم نظريات على نمازى را مطرح كرده، آنها را به نقد بكشم و چه زيبا شكفته مىشد، گونههاى استاد مجاورى، وقتى كه سركلاس نام على نمازى را مىآوردم و به بيان ديدگاههاى او پرداخته، گاهى به نقد آنها مىپرداختم.
اين بار چهره استاد پس از ارائه مقاله، بسيار بشاش بود و استاد بسيار از من تعريف كرد و مرا تحسين نمود و با دست و دلبازى، نمره بيست را براى من منظور كرد.
اما هيچ يك از دانشجويان متوجه نشد كه علت تفاوت برخورد استاد با من، در اين دو ارائه چه بود.
نوشته شده توسط خاطره در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 11:5 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY