اين بود كه با خيالى آسوده و لبخندى بر لب و كيفى پر از پوشه و كاغذ و نوشته وارد مؤسسه ثبت اختراعات و اكتشافات شدم و يكراست به اتاق مربوطه رفتم. اتاق‏تر و تميزى كه دو نفر در آن پشت ميز نشسته بودند. يكى از آن‏ها با ناخن گير ناخنش را مى‏گرفت. تق تق ناخنگير فضا را پر كرده بود. ديگرى هم پايش را روى ميز انداخته بود و داشت با صداى بلند با تلفن حرف مى‏زد. رفتم مقابل كسى كه ناخنش را مى‏گرفت. گفتم: ببخشيد! من يك قضيه شيميايى را كشف كرده‏ام كه... .
مرد با اخم نگاهى به من انداخت و گفت: مگر نمى‏بينى دستم بند است؟ برو پيش آن آقا. معذرت خواهى كردم و رفتم مقابل ميز نفر دوم و به انتظار تمام شدن تلفنش روى صندلى نشستم. مرد معلوم نبود با كى حرف مى‏زد كه آن قدر عصبانى بود:
- ببين حشمت جان! به يارو بگو اگر گيرم بيفتد، دهنش را سرويس مى‏كنم... .
زهره‏ام تركيد. دستى به دك و دهنم كشيدم. طرف گفت: همچين مى‏زنم پسِ كلّه‏اش كه مثل اعلاميه با صورت بچسبد به ديوار...
آب دهانم را قورت دادم و به ديوار روبه‏رو نگاه كردم. مرد گفت: پسِ گردنش را مى‏گيرم مثل گربه از پنجره مى‏اندازمش بيرون...
قلبم نزديك بود بايستد. نگاهى به پنجره انداختم. خدا را شكر كردم كه اين اتاق در طبقه اول است و پنجره‏اش با زمين فاصله‏اى ندارد. با خودم فكر كردم نكند من به جاى مؤسسه ثبت اختراعات و اكتشافات به يك آموزشگاه كونگ فو آمده‏ام؟
آرام بلند شدم رفتم بيرون و سر درِ اتاق را نگاه كردم. نه، درست آمده بودم. دوباره برگشتم سرجايم نشستم. با خودم گفتم: حتماً شخصى كه اين آقا باهاش دعوا دارد پدر يا برادرِ او را كشته كه اين طور تهديدش مى‏كند... خب... حق هم دارد. هيچ كس نمى‏تواند جاى پدر يا برادر را براى او بگيرد. مرد پشت ميز نشين دوباره داد زد: خلاصه بگو اگر ببينمش، با چاقو شكمش را سفره مى‏كنم. معنى ندارد پيراهن چهار هزار تومنى را به من بفروشد شش هزار تومن. يادت نرود؟ حتماً بهش بگو. كارى ندارى؟ نوكرتم. دمت گرم. خداحافظ.
تعجب كردم. اين همه بكش بكش فقط به خاطر دو هزار تومن بود؟ مرد وقتى گوشى را گذاشت. گفت: چه كار دارى، بچه؟
من با تعجب اطرافم را نگاه كردم. در اطرافم بچه‏اى نبود. گفتم: ببخشيد با كى هستيد؟
- با خودت هستم. بچه جان!
لبخندى زدم و گفتم: آها... متوجه نبودم.
- كارت را بگو.
گلويم را صاف كردم و گفتم: ببخشيد! بنده دانشجوى كارشناسى ارشد رشته شيمى‏ام. دو سه سال است سرگرم يك تحقيق هستم و اخيراً توانستم يكى از مباحث شيمى را به اثبات برسانم.
مرد كمى نگاهم كرد و گفت: خب؟
- خب به جمالتان. هيچى ديگر! به اثبات رساندم.
- خب مباركت باشد. حالا كه به اثبات رساندى پاشو برو خانه‏تان. براى چى آمده‏اى اين جا؟
- آمده‏ام كه كشفم را ثبت كنم.
مرد كه معلوم بود من خلوت و بيكارى اش را به هم زده‏ام، نُچى كرد، دفترى از كشويش در آورد و گفت: لا اله الا الله... حالا كشفت چى هست؟
گفتم: اندازه‏گيرى مقادير كمِ كُروم با ليگاندِ پان روى جاذب آلومينا.
مرد كمى خيره خيره نگاهم كرد و بعد گفت: چى؟ يكبار ديگر بگو.
گفتم: اندازه‏گيرى مقادير كمِ كُروم با ليگاندِ پان روى جاذب آلومينا.
مرد با كلافگى به دوستش كه حالا داشت ناخن‏هايش را سوهان مى‏زد نگاه كرد و بعد گفت: ببين بچه جان ما اين جا خيلى كار داريم، اگر مى‏خواهى ما را سركار بگذارى....
و بعد كه با نگاه جدى من روبه‏رو شد گفت: عزيز من اولاً كه آلومينيم جاذبه ندارد بلكه اين كره زمين است كه جاذبه دارد. ثانياً اندازه‏گيرى آلومينيم كه كارى ندارد به يك بقال هم آلومينيم بدهى مى‏گذارد توى ترازويش و وزن مى‏كند.
من كه فكر مى‏كردم طرف دارد شوخى مى‏كند گفتم: جناب! اولاً آلومينيم نه و آلومينا. ما اصلاً با آلومينيم سروكار نداريم. ثانياً اين مطلبى كه خدمتتان عرض كردم يك بحث شيميايى است.
مرد كمى سرش را تكان داد و گفت: اى بابا! هى...ى...ى... خب حالا آرام آرام بگو تا من توى دفترم بنويسم تا بعد ببينم چه مى‏شود.
من شروع كردم به هجى كردن نامه تحقيقم و او توى دفترش يادداشت مى‏كرد. چند بار كه اشتباه كرد و خط زد. شروع كرد زير لب غُرغُر كردن: اَه... چه گرفتارى شديم‏ها! يكى نيست بگويد پسرجان تو كه دانشجو هستى بنشين دَرسَت را بخوان. چه كار دارى به اين كارها! امان از دست اين دانشجو جماعت! يك روز راهپيمايى مى‏كنند. يك روز اعتصاب مى‏كنند، يك روز اختراع مى‏كنند... فقط بلدند تشنج ايجاد كنند... .
خودم را زدم به آن راه و حرف‏هاى طرف را نشنيده گرفتم. بعد يارو اسمم را پرسيد. اسمم را كه يادداشت كرد، گفت: شغلت چيست؟
- عرض كردم كه دانشجوى كارشناسى ارشد رشته شيمى.
مرد همانطور كه شغلم را يادداشت مى‏كرد، سربلند كرد و گفت: ببينم، شيمى همان درسى است كه حافظ و سعدى تويش هستند؟
نزديك بود از تعجب دو تا شاخ روى سرم سبز شود. قبل از اين كه من جوابى بدهم، دوستش جواب داد: نه بابا شيمى يك رشته سخت است. آن كه تو مى‏گويى زيست‏شناسى است. ميكروب‏هايى كه تو اسم بردى مربوط به زيست‏شناسى هستند.
مرد جواب داد: احمق جان تو كه سر در نمى‏آورى جواب نده. حافظ و سعدى كه ميكروب نيستند. دو تا نقاش هستند. به خاطر همين مى‏گويم بايد مربوط به شيمى باشند.
ديدم اين دو تا حسابى پرت هستند. با خودم گفتم: ما را ببين كجا آمده‏ايم؟ بعد گفتم: آقاجان شيمى رشته‏اى است مربوط به تغييرات ماده. حافظ و سعدى هم دو شاعر شيرازى هستند. در ضمن تكليف بنده را روشن نكرديد. بالاخره من چه كار كنم؟
مرد گفت: فعلاً اسمم و فاميلت را يادداشت كردم. شما برو پيش آقاى احمدى كه مسؤول ما هستند. ببين او چه مى‏گويد.
توى دلم خدا را شكر كردم كه از گير اين دو نفر راحت مى‏شوم. فكر كردم مسؤولشان حتماً كمى سواد دانشگاهى دارد و چيزى حالى‏اش است. پرسيدم: آقاى احمدى در كدام اتاق هستند؟
مرد گفت: بگذار من يك تماس با ايشان بگيرم ببينم هستند يا نه.
مرد شماره‏اى را گرفت و چند لحظه بعد گفت: سلام عمو جان. حال شما خوب است!... عموجان يك آقايى آمده، مثل اين كه چيزى اختراع كرده خيلى هم سخت است. نمى‏دانم چه جور اختراع كرده...
- چى شغلش..شغلش چيز است...
ديدم يارو دوباره يادش رفته، گفتم: دانشجوى كارشناسى ارشد رشته شيمى.
- آها... دانشجو است... مثل اين كه ارشدشان است.
- ...
- نمى‏دانم يعنى چه ... لابد مبصرشان است.
بعد صندلى گردانش را چرخاند. پشتش را به من كرد و طورى كه مثلاً من متوجه نشوم، گفت: عموجان، اين بنده خدا ظاهراً مُخش تاب برداشته. چرت و پرت مى‏گويد. اگر مى‏شود يك جورى دست به سرش كنيد برود. عين همان جوان‏هايى است كه هر روز مى‏آيند اين جا و فكر مى‏كنند چيزى اختراع كرده‏اند.
- ...
- باشد مى‏فرستمش بيايد خدمتتان... راستى پدرم سلام رساندند گفتند كار پسر خاله مان كى جور مى‏شود كه بيايد اين جا شروع به كار كند؟
-...
- ممنون عموجان! فعلاً خداحافظ.
گوشى را گذاشت و گفت: عمويم ... - ببخشيد - جناب آقاى احمدى گفتند تشريف ببريد پيششان. طبقه دوم. اتاق آخر. سمت راست.
***
آقاى احمدى يك مرد مسن بود كه پشت ميز نشسته بود، روزنامه‏اى جلويش بود و داشت جدولش را حل مى‏كرد. انگشت سبابه دست راستش هم توى سوراخ بينى اش بود. ظاهراً در جواب سؤال‏هاى جدول بد جورى گيركرده‏بود! سلام كردم. آقاى احمداى تا صداى مرا شنيد، فورى انگشتش را از بينى‏اش در آورد و جوابم را داد. روى صندلى نشستم. پرسيد: خب شنيده‏ام كه دستگاه عجيبى اختراع كرده‏ايد.
لبخندى زدم و گفتم: نخير. يكى از مباحث شيمى را اثبات كرده‏ام.
- خب! حالا چه مبحثى هست؟
- اندازه‏گيرى مقادير كمِ كُروم با ليگاندِ پان روى جاذب آلومينا.
- چى؟
دوباره برايش تكرار كردم. گفت: عجب چيز عجيب و غريبى. اين چيزى كه مى‏گوييد به چه درد مردم مى‏خورد؟
- به درد مردم نمى‏خورد. يك مبحث علمى است كه به درد كار شيمى‏دان‏ها مى‏خورد.
- چيزى كه به درد مردم نمى‏خورد براى چى كشف كرده‏ايد؟ بيكار بوديد؟
- همه كشفيات كه عمومى نيستند. بعضى چيزها صددرصد علمى هستند. البته گاهى همين مباحث صددرصد علمى باعث مى‏شوند كه كار بعضى از مخترعين و كاشفان راحت شود و بتوانند براى مردم كارى بكنند.
- اين چيزى كه گفتيد قبلاً اختراع شده؟
- نخير. بنده براى اولين بار آن را اثبات كرده‏ام.
- شما حالتان خوب است؟
با تعجب گفتم: به مرحمت شما! چطور مگر؟
- ببين جوان! كج بنشين و راست بگو. اين چيز را واقعاً خودت كشف كرده‏اى يا از جايى برداشته‏اى؟
با اين حرفش حسابى ناراحت شدم. گفتم: يعنى چه آقا؟! منظورتان چيست؟
- ببين عزيزم! ناراحت نشو. تو جوانى. اول جوانى. اول جوانى‏ات است. اين چيزها به تو نمى‏خورد.
- اين چه حرفى است كه مى‏زنيد؟ مگر اختراع و اكتشاف به سن و سال است؟
- بله كه به سن و سال است. تازه اگر اين چيزى كه شما مى‏گويى، مهم بود قبلاً خارجى‏ها كشف كرده بودند. خارجى‏ها خيلى بيش‏تر از ما سرشان توى اين كارهإ؛ئئ است.
تا خواستم جوابش را بدهم، يكدفعه از بيرون صدايى آمد: ياالله...آقاى احمدى...
آقاى احمدى گفت: بله؟ بفرماييد.
چند لحظه بعد پيرمردى با صورت سه تيغه كرده، موهاى ريخته و كم پشت ولى شانه زده، كراواتى صاف و مرتب و كت و شلوارى يكدست وارد اتاق شد. تا وارد شد آقاى احمدى بلند شد و رفت طرفش: به به! آقاى خانزاده! صفا آورديد. بفرماييد.
پيرمرد روى يكى از صندلى‏ها نشست. آقاى احمدى دستور داد آبدارچى براى پيرمرد چاى بياورد. سپس او را به من معرفى كرد: ايشان آقاى خانزاده. از مخترعين بزرگ ما هستند. با اين حرفش نزديك بود بال در بياورم. گفتم: راست مى‏گوييد؟ خيلى خوشحالم آقاى خانزاده.
و بعد با خودم گفتم: خدا را شكر بالاخره يك نفر پيدا شد كه حرف ما را بفهمد.
آقاى خانزاده نه تنها جواب مرا نداد، بلكه اصلاً نگاهم نكرد. آقاى احمدى گفت: آقاى خانزاده! ايشان يكى از دانشجويان كشورمان هستند كه گويا چيزى را كشف كرده‏اند.
آقاى خانزاده با اخم نگاهم كرد و گفت: اين جوان كشف كرده؟ جل الخالق.
آقاى احمدى خنديد. سر تكان داد و آرام گفت: جوانند ديگر. خودتان كه مى‏دانيد آقاى خانزاده! جوان‏ها عطسه هم كه مى‏كنند فكر مى‏كنند شاهكار كرده‏اند.
من كه از حرف آقاى احمدى پيش اين مخترع بزرگ خجالت كشيده بودم، به روى خودم نياوردم و پرسيدم: ببخشيد آقاى احمدى! مى‏توانم بپرسم آقاى خانزاده تا حالا چه چيزى اختراع كرده‏اند؟
آقاى احمدى با افتخار گفت: خواهش مى‏كنم. اولين دستگاهى كه ايشان به ثبت رسانده‏اند دستگاه ارزن پاك‏كنى است. اين دستگاه وقتى روشن شود به طور خودكار ارزن‏ها را پاك مى‏كند.
چشم‏هايم از تعجب گرد شدند .اين ديگر چه جور اختراعى بود؟ ارزن را چه پاك كرده چه پاك نكرده بريزى جلوى مرغ و خروس، با اشتها مى‏خورد.
آقاى احمدى گفت: همچنين جناب آقاى خانزاده آفتابه‏اى اختراع كرده‏اند به نام آفتابه بى‏لوله.
با حيرت پرسيدم: چى؟ آفتابه بى لوله؟
- بله اين آفتابه از افتخارات آقاى خانزاده است.
- اما آفتابه بى لوله به چه دردى مى‏خورد؟
- اختيار داردى بزرگ‏ترين حسنش اين است كه جاى كم‏ترى اشغال مى‏كند.
- خب! آفتابه وقتى بى‏لوله باشد كه ديگر نمى‏شود آن را مورد استفاده قرار داد. آقاى احمدى خنده‏اى كرد و گفت: اى بابا! در عصر اتم كه ديگر كسى آفتابه استفاده نمى‏كند. الان در همه دستشويى‏ها شيلنگ نصب است.
در همين موقع، آبدارچى چاى آورد و جلوى آقاى خانزاده گذاشت. آقاى خانزاده يك قند گنده برداشت انداخت توى دهانش و چاى را داغ داغ جويد. بعد هم لب و لوچه‏اش را با كراوتش پاك كرد. حتى عرق پيشانى اش را هم با كراواتش پاك كرد. چندشم شد. آقاى احمدى گفت: در ضمن قرار است ماه آينده طى مراسمى از آقاى خانزاده تجليل شود و به ايشان مدرك افتخارى داده شود.
با تعجب گفتم: چى فرموديد؟ به خاطر اين دو وسيله قرار است ايشان دكتراى افتخارى بگيرند؟
آقاى احمدى خنديد و گفت: نه! دكترا كه نه! قرار است به ايشان سيكل افتخارى بدهند. آخر آقاى خانزاده تا كلاس پنجم ابتدايى بيش‏تر نخوانده‏اند. ان‏شاءالله براى اختراعات بعدى‏شان دكترا هم مى‏گيرند.
نزديك بود خنده‏ام بگيرد. نزديك بود بلند شوم و صندلى را بكوبم تو كله آقاى احمدى و آقاى خانزاده. ولى من اهل اين كارها نبودم. پس بلند شدم و در نهايت احترام خداحافظى كردم. وقتى از مؤسسه بيرون آمدم نفس راحتى كشيدم. انگار يك سال بود كه نفس نكشيده بودم. دوست داشتم يك جاى خلوت پيدا كنم و يك دل سير گريه كنم.
***
آن قدر حالم گرفته بود كه تا به خانه رسيدم، كيفم را پرت كردم گوشه‏اى و روى تخت افتادم. كسل بودم. بعد از مدتى فكر و خيال و غلت زدن خوابم برد. نمى‏دانم چه مدت خوابيده بودم كه با صداى زنگ تلفن بيدار شدم. گوشى را برداشتم. صداى دكتر ميرزايى را شناختم.
- سلام استاد
- سلام پسرم. چرا به جلسه نيامدى؟
تازه يادم آمد كه امروز ساعت چهار با دكتر ميرزايى و چند نفر از دانشجويانش جلسه داشتم.
- ببخشيد استاد كمى حالم بد بود. نتوانستم شركت كنم.
- چرا؟ خدا بد ندهد!
- راستش كسل بودم. خوابم برد.
- مى‏توانم بپرسم چى شده؟ تو كه تا حالا در جلسات ما غيبت نداشتى.
دكتر ميرزايى آن قدر گير داد تا مجبور شدم ماجراى صبح را برايش تعريف كنم. استاد وقتى با حوصله حرف‏هايم را گوش داد، گفت: پسرم چه دليلى دارد كه بخواهى كارت را ثبت كنى؟
مگر تو اين همه زحمت را به خاطر ثبت و اشتهار كشيده‏اى؟
- راستش استاد...
- پسر جان! جامعه بيش‏تر از اين‏ها به گردن تو حق دارد كه بخواهى به اين چيزها فكر كنى. ارزش تو به ثبت كارهايت نيست. تو زحمتت را كشيده‏اى و مطمئن باش كه استادانت تو را به عنوان يك محقق پر تلاش خواهند پذيرفت. اصل اين است كه تو استعداد را هدر نداده‏اى و از آن در راه پيشرفت جامعه بشرى استفاده كرده‏اى. خدا حتماً تلاش تو را در دفترش ثبت مى‏كند. حالا هم من در آزمايشگاه هستم. زود بلند شو بيا اين جا كه خيلى كار داريم.
از استاد خداحافظى كردم. بلند شدم به طرف حمام رفتم تا دوش بگيرم. دلم براى آزمايشگاه كوچك استاد تنگ شده بود.


 

نوشته شده توسط خاطره در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 15:11 موضوع | لینک ثابت