همه صدايش مىكردند دختر حاجى. پدرش از دم كلفتهاى بازار بود. دختر را با اتول شخصى و شوفر مىفرستادند دبيرستان كه مثلاً درس بخواند و بعد هم بشود صاحب كمالات و مايه مباهات. خانم را از خانه با چادر و روبنده راهى مىكردند؛ ولى طرف پايش كه مىرسيد به حياط مدرسه، همان جا رخت و لباس اضافى را انگار كه وصله ناجورى باشد، مىچپاند توى يك كيف پارچهاى و مىرفت به سمت مستراح. چند دقيقه بعد، اگر خود حاجى را هم مىآوردند، به جا نمىآورد دختر را.
آن موقعها مىگفتند مينى ژوب... همان دامن كوتاه؛ به قاعدهاى كه يكى دو وجب بالاتر از زانو باشد. يك تاب تنگ و چسبان هم مىپوشيد؛ با دو تا بندينك كه روى شانه درست جاى حلقه آستين نداشته لباس گره مىخورد. يك سينهريز ظريف، به اضافه گوشواره و النگو و خلاصه هر زلم زيمبويى كه آن موقعها مد روز اعيان و اشراف بود... هر روز يه رنگى و يه مدلى؛ چه مىدانم... بزك هم مىكرد؛ موهاى مشكى بلندى داشت كه مىريخت تا پايين كمرش؛ خلاصه فتنه بود؛ از بوى عطرش مىفهميدند كه امروز آمده يا نه.
مىگفتند حاجى سر و سرى با دربار و اين سرهنگ مرهنگها دارد و پاى ثابت ميهمانىهاست؛ اما مثلاً حواسش جمع بود كه يك وقت پاى اهل و عيالش به اين جور جاها باز نشود. غافل از اين كه اهل و عيال، براى خودشان كاسبى راه انداختهاند. حاجى البته خودش اين كاره بود؛ ولى محض اعتبار و آبرو، جلوى معتمدهاى بازار هم كه شده، خوب در مىآمد.
دخترك را مىگفتم؛ همه را فريفته بود؛ مايهدارها را يك جور، خوشگلترها را جور ديگر و دست آخر آنها را كه نه بر و رويى داشتند و نه پول و پلهاى، كرده بود غلام حلقه به گوش خودش. خلاصه گلوى همه پسرها پيشش گير بود و هر روز با يكىشان مىگشت؛ البته با بعضىها بيشتر رفيق بود. جريان قمهكشى هم اصلش سر اين راه افتاد. البته چند نفرى بودند كه خيلى كارى به كار دختره نداشتند؛ اما خب دختر حاجى زير بار بىمحلى نمىرفت و مىخواست حرف اول و آخر را خودش بزند و كارش را هم خوب بلد بود و او با هزار جور ترفند، همه را گلوگير كرده بود.
دخترك با همه بيا برويى كه داشت، يك چيزى هميشه آزارش مىداد. همه جور پسرى عاشقش بودند؛ ولى اصل كارى، حتى نگاهش هم نمىكرد؛ حسن؛ او كه از همه خوشگلتر بود؛ حتى از همان دختر حاجى؛ با همه بزك دوزكش.
چشمهاى خرمايى حسن، با آن مژههاى بلند و فر خوردهاش، حواس پسرها را هم پرت مىكرد؛ چه برسد به دخترك.
چهره حسن، زيبا بود؛ از آن پسرهاى تو دل برويى بود كه لنگه نداشت؛ بلا نديده، انگار سرخاب سفيداب كرده بود و صورتش، كانّه عروس دم حجله برق مىزد. خوش قد و قامت هم بود؛ قد بلند و اندام كشيدهاى داشت. موهايش هم رنگ چشمهاش بود؛ خرمايى و لخت.
چى بگم! لباسهايش معمولى بود؛ ولى هر چه مىپوشيد، بهش مىآمد. هر لباسى كه به تن حسن مىرفت، كلى قيمت پيدا مىكرد؛ بس كه خوش قد و بالا بود.
يك روز خود حسن آمد پيش عزيز و بهش گفت كه ديگر محال است پايش را به آن مدرسه بگذارد. عزيز هر چه كرد كه حسن زبان باز كند و بگويد چه شده، فايده نداشت. عزيز اصرار كرده بود كه لا اقل تا آخر سال صبر كند؛ ولى حسن زير بار نرفت و همان وسط سال، پروندهاش را گرفت و رفت مدرسه كمال و تا آخر هم همان جا ماند. بعدها جريان دختر حاجى را براى عزيز تعريف كرده بود؛ دختره چند روزى بود كه روى خوش به كسى نشان نمىداد... فكر حسن، ديوانهاش كرده بود؛ بالاخره هم كاسه صبرش لبريز شد و آمد سر وقت حسن... همان جا سر كلاس؛ درست وقتى كه همه رفته بودند براى ناهار و حسن طبق معمول نرفته بود. دختر نيمه برهنه حاجى از در آمد تو... حسن حتى سر بلند نكرد كه ببيند چه كسى آمده... اتاق پر از بوى تند عطر شد... دختر يك راست آمد سراغ حسن... كنار صندلىاش... زل زد به حسن... حسن اعتنايى نكرد... يك دفعه دخترك بازوى راست حسن را گرفت... دست حسن خط مىخورد... آمد بازويش را از دست دختر بكشد بيرون كه... .
«آخه تو با اين چشماى قشنگت، چرا از من بدت مىياد؟ رو تو كن به من... بذار ببينمت... حيف اين چشماى قشنگ نيست...» .
اينها را دختره بهش گفت... دقيقاً عين همينها را. حسن از كلاس بيرون آمد و حتى وسايلش را هم جمع نكرد و فردايش آمد كيف و كتابهايش را برداشت و رفت.
حال خوشى نداشت؛ انگار نه چيزى مىديد و نه چيزى مىشنيد و تازه شب فهميد كه دخترك شيشه عطر كذايىاش را خالى كرده بود لاى يكى از كتابها و پشت كتاب هم كلى پرت و پلا نوشته بود.
***
سرم را از روى پاى عزيز برمىدارم و تكيه مىدهم به ديوار.
- چى براش نوشته بود؟
- چه مىدونم ننه... فقط دايىات همچى كه خوندش، پارهاش كرد و انداختش تو سلط خاك.
- حالا اسمش چى بوده اين دختر حاجى؟
- همون دختر حاجى ديگه... لابد اسمش بوده كه اين جورى صداش مىكردن.
مىخندم.
- آخه اين كه اسم نشد... دختر حاجى!
عزيز توجهى نمىكند؛ انگار رفته باشد توى فكر و خيره شد به كتاب زبانى كه انداختهام كنار تخت. سكوتش طول مىكشد و بعد مثل وقتهايى كه به روضه گوش مىكرد، بالا تنهاش را به سمت چپ و راست حركت مىدهد و آرام؛ ريتمدار، مثل تكانهاى گهواره...
حس مىكنم بغض كرده... چمشهاش پر از اشك مىشود. مىدانم كه با اولين پلك زدن، اشكش سرازير مىشود روى گونهاش. طاقت نمىآورم و دست مىاندازم دور گردن عزيز و مىگيرمش تو بغلم و مىگويم:
- اِ عزيز جون... ديگه قرار نشد.
اشكش جارى مىشود و مىريزد روى شانهام. با دست چپم، موهايش را نوازش مىكنم؛ همچنان در آغوش من است و همچنان گريه مىكند. نمىدانم گريه مادربزرگها را ديدهاى يا نه؛ گريه كردنشان هم با ما فرق دارد. اشك كه مىريزند، حس مىكنى يك زخم كهنه و پوسيده، دوباره بعد از سالها دهان باز كرده.
ماندهام چطور آرامش كنم كه خودش از بغلم بيرون مىآيد؛ اشكهايش را پاك مىكند و با سر اشاره مىكند به كتاب زبان.
- دايىات زبونِ اين آمريكايىها رو مثل بلبل بلد بود.
دوباره لايه نازك اشك، چشمهايش را مىپوشاند.
- خدا عذابشونو زياد كنه.
زنگ در را مىزنند. حوصله آدمىزاد ندارم.
- عزيز كيه تو رو خدا اين وقت ظهر؟
- چه مىدونم ننه! لابد پسر خالته اومده قابلمهها رو ببره.
بلند مىشوم و در را باز مىكنم؛ همين يكى رو كم داشتيم؛ محمدحسن است. از وقتى على آباد كتول قبول شده، صدايش مىكنم كتول زادگان و كلى حرصش مىگيرد.
- وقت كردى سلام!
- عليك! تو اين جا چى كار مىكنى؟
- ديگه رو تو زياد نكن؛ برو خدا رو شكر كن در و برات وا كردم.
صداى عزيز از آشپزخانه بلند مىشود:
- شد شما دوتا دختر خاله پسر خاله، به هم برسين يكى به دو نكنين؟
***
حسن تازه ديپلمش را از دبيرستان كمال گرفته بود؛ سال 52 بود يا 53؛ درست يادم نيست. همان روزها بود كه يك نامه از آمريكا برايشان آمد؛ مصطفى پسر عموى حسن، يك دعوتنامه فرستاده بود تا حسن هم برود آن جا و درسش را همان جا ادامه بدهد. بعد از آن هم چند بار از آمريكا زنگ زد و خلاصه حسن هوايى شد و پايش را كرد تو يك كفش كه بايد بروم آمريكا.
اصرار عزيز و آقا افاقه نكرد. عزيز مىگفت: مىخواى برى كفرستون چيكار كنى؟ برى قاطى يه مشت از خدا بىخبر؟ برى اون جا چشمت بيفته به چهارتا نامسلمون لخت و عور و مسلمونى يادت بره؟ حسن هم به عزيز گفته بود اگه مىخواستم كارى بكنم همين جا مىكردم و بعد جريان دختر را براى عزيز تعريف كرد. با اين همه، نه آقا و نه عزيز، دلشان رضا نمىداد. دست آخر رفتند پيش شهيد بهشتى؛ خدا رحمتش كند. نه گذاشت و نه برداشت، رو كرد به حسن و گفت: برو به سلامت؛ فقط زود برگرد و مواظب باش بيراهه نرى.
چند ماه بعد، حسن شده بود دانشجوى مهندسى عمران دانشگاه ديترويت ايالت ميشيگان. او هم درس مىخواند و هم زبان ياد مىگرفت. همه اينها به كنار، كار هم مىكرد. ظرف مىشست؛ بستنى مىفروخت؛ حتى يك عكس هم دارد كنار ماشين بستنى فروشى.
همه خرجش را خودش در مىآورد. آقا، فقط ماهى ده تومن بهش مىداد. تازه گفته بود كه همين هم قرض است و بايد بعداً پسم بدهى. آقا از همان اول، همين طور بود و پول الكى به كسى نمىداد. همان موقع عمو احمد همه خرج پسرش را مىداد و با اين همه، درس آقازاده، شش سال تمام طول كشيد و فقط دو سال كه به خاطر زبانش مىرفت كالج، كار هم مىكرد.
چند ماه طول كشيد تا حسن به دانشگاه تازهاش عادت كرد و كمكم همه دانشجوها فهميدند كه اين دانشجوى خارجى مسلمان، چه استعداد و هوشى دارد. حسن، درست و حسابى درس مىخواند.
اوايل كار، خيلى سخت مىگذشت؛ اما به مرور كه زبانش تكميل شد، درسش هم ترقى كرد. كمكم رقيبى براى حسن نماند و شده بود شاگرد اول دانشكدهشان. خيلىها شيفته اخلاقش شدند. چند تايى از اين سياه پوستهاى ديترويت، آمده بودند پيشش و از ايران و اوضاعش سؤوال مىكردند و بعدها هم يكى دو تاشان مسلمان شدند.
به تدريج، حسن وارد كارهاى ديگرى هم شد. برادرش سيد على، در اين زمان، در نجف، درس طلبگى مىخواند و با هم رابطه داشتند. او با زحمت زياد، اعلاميههاى امام را از نجف مىفرستاد براى حسن و حسن همان جا از روى اعلاميهها كپى مىگرفت و بين بچههاى انجمن اسلامى پخششان مىكرد. گاهى اعلاميهها را ترجمه مىكرد و در محلههاى مسلماننشين ديترويت - كه كم هم نبودند - پخش مىكرد. اغلب مسلمانهاى آنجا، سياهپوست بودند و ستم كشيده؛ زود جذب مىشدند. البته فقط سياهپوستها نبودند؛ خيلىهاى ديگر هم كمكم سراغ حسن آمدند. يكى از همين مجذوبهها، دخترى بود به نام كارولين.
كارولين، همكلاسى حسن بود؛ يك دختر آمريكايى، اهل همان شهر و از يك خانواده نسبتاً ثروتمند. دخترك با چند تا از دوستانش، در آپارتمانى نزديك دانشگاه زندگى مىكردند. دختر آمريكايى، همان سال اول، عاشق شد و كمكم كار به جاهاى باريك كشيد و گلويش پيش حسن گير كرد. اوضاع آن قدر خراب شد كه حسن مجبور شد كلى از كلاسها و واحدهايش را با هزار بدبختى، جا به جا كند.
تابستان سال سوم بود كه حسن آمده بود ايران. نزديكىهاى ظهر بود كه تلفن زنگ زد. عزيز گوشى را برداشت؛ به قول عزيز، اين نامسلمونها زبان آدمىزاد هم بلد نيستند. فورى حسن را صدا زد كه بيا از خارج است. حسن گوشى را گرفت و صداى كارولين را تشخيص داد. دخترك بيچاره زنگ زده بود تا جواب آخر را از حسن بگيرد! قبلتر، حسن گفته بود كه بايد مادرم اجازه بدهد وتا عزيز اجازه ندهد، ازدواجى در كار نيست.
كارولين همان جا پشت تلفن، كلى اصرار كرده بود كه همين حالا از عزيز بپرس و بگو اجازه بدهد! حسن، پشت تلفن، انگار كه جوك شنيده باشد، شروع كرد بلند بلند خنديدن. اين صحنه را همه يادشان هست؛ به ويژه عزيز. دست آخر، حسن از كارولين عذرخواهى كرد و گفت: عزيز اجازه نمىدهد وگرنه من كه حرفى ندارم!
عزيز تعريف كرد كه هر چند وقت يك بار، كارولين برايش هديهاى از آمريكا مىفرستاد و بار آخر هم يك ساك كوچك پر از لوازم آرايش، برايش فرستاد؛ به خيالش عزيز هم اهل اين ادا اطوارهاست!
قصه كارولين، پر است از فراز و نشيبهاى عاشقانه؛ اما حسن انگار دل نداشت و يا داشت؛ اما نمىلرزيد و به قول خودش، «دلى كه بلرزه، دل نيست؛ دل بايد بشكنه».
نمىدانم از كجا اين حرفها را ياد گرفته بود. مىگفت: «دل، لرزيدنى نيست؛ دل، شكستنى است. دل، تنها ظرفيه كه شكستهاش خريدار داره... دل شكسته، قيمتيه؛ قيمتشم خود خدا مىده دل شكسته، دل عاشقه؛ عاشقى كه عشق وصال نداره؛ فقط عاشقه؛ همين؛ عاشق معشوقشِ؛ اگه شده از دورى محبوبش مىميره؛ ولى صداش در نمىياد؛ شكايتى نمىكنه؛ حرفى نمىزنه؛ كارى نمىكنه و اصلاً حيا مىكنه خواستهاى داشته باشه».
حسن وقتى به اين جا رسيد، آه بلندى كشيد؛ چند لحظه مكث كرد و بعد آروم ادامه داد:
«امان از دلى كه بلرزه؛ كه اگه بلرزه، كدر مىشه؛ سخت مىشه. دل سخت، دير مىشكنه. بعضى دلا اينقدر سخت مىشن كه ديگه شكستنشون محاله؛ مىشن دل نشكن. دل نشكن، جاش تو آتيشه... بين اطباقها... يتقلقل بين اطباقها...».
حسن، جورى حرف مىزد كه انگار توى زندگىاش، هيچ وقت دلش نلرزيده؛ حتى وقتى كه كلاس پر از بوى تند عطر شده بود؛ حتى وقتى دستش خط خورد؛ حتى وقتى كارولين براى اولين بار، سر كلاس ازش خواستگارى كرد. اون موقع هم دلش نلرزيده بود؛ فقط كلى خنديد. حسن وقتى مىخنديد، قند توى دل آدم آب مىشد.
عمر حسن، كوتاه بود؛ چند ماه مونده بود به انقلاب كه درسش تموم شد و برگشت. تازه كار پيدا كرده بود و كمتر از دو ماه بود كه يك شركت ساختمانى در جنوب، استخدامش كرده بود؛ با حقوقى بالا و اون جا هم حسابى كار مىكرد.
از آبادان زنگ زد كه براى ديدن عزيز، آقا و بقيه، تا ظهر خودش را مىرساند تهران. نزديك غروب شده بود و هنوز از حسن خبرى نبود. عزيز و آقا، كمكم نگران شدند. از صبح، خيابانها شلوغ شده بود و تظاهرات، تا شب طول كشيد. آقا يكى را فرستاد بيمارستان سوم شعبان؛ دلش شور مىزد. بالاخره بعد از اذان، سر و كله حسن پيدا شد؛ سالم و سلامت و به قول عزيز، سر و مر و گنده. حسن همان ظهر رسيده بود تهران و بعد كه ديد تظاهرات شده و همه جا شلوغ است، رفته بود قاطى جمعيت.
بعد از شام، به عزيز گفت كه وسط شلوغىها رفته و با بىبىسى مصاحبه كرده. مىگفت: تعجب كرده بودند از حرف زدنم؛ اول فكر كردند كه آمريكايى هستم و آمدهام ايران مسلمان شدهام و بعد كه قصه را تعريف كردم برايشان، يكىشان آمد جلو، دست داد خوش و بشى كرد و بعد خيلى آهسته، طورى كه انگار نمىخواست بقيه بشنوند، گفت كه از خير اين مصاحبه بگذرم و بروم رد كارم. طرف حسابى ترسيده بود. نمىدانم چه ديده بود از ساواكىها كه اين قدر اصرار مىكرد از آنجا بروم و مصاحبه نكنم. مىگفت: اين ساواكىها، رحم ندارند؛ مخالف رژيم هستى، باش؛ اما براى خودت؛ پيش خودت. ساواكىها خيلى ساده تو را مىكشند و كارى ندارند كى هستى؛ چى هستى و كجا بودى؛ فقط سرت را زير آب مىكنند؛ همين. مانده بودم كه اين خبرنگار آمريكايى، چرا دلش براى من سوخته؟
گفت: حيف است؛ تازه درست را تمام كردهاى. بىجهت آيندهات را تباه نكن. خلاصه حرفهايش را كه زد، دستش را گرفتم و گفتم: ببين دور و برت را ! خون من از خون اين جوونها رنگينتر نيست؛ منم يكى مثل اينها.
حسن مصاحبه جانانهاى كرد؛ آنهم به زبان اصلى. گروه خبرى بىبىسى، سوژهاى مناسبتر از او در تمام آن سالها پيدا نكرده بودند. جوانِ مسلمانِ ايرانىِ تازه از آمريكا برگشته مهندس كه انقلابى هم بود و سرش درد مىكرد براى دردسر. انگار او مىخواست آن چهار سالى را كه ايران نبوده، جبران كند. هنوز يك ماه نمىشد كه از آمريكا برگشته بود؛ از مهد قدرت و ثروت و تمدن؛ از دامن غول صنعت و اقتصاد؛ از لابهلاى تورهاى دانتل، مانكنها، موهاى بلوند و چشمهاى آبى و با اين همه، آن روز رفته بود كه بگويد اين آمريكا و انگليس هم نمىتوانند كارى از پيش ببرند و تكليف شاه و نوكرانش روشن است.
اين، حسن بود؛ همان حسن چهار سال پيش؛ با همان لباس هميشگى؛ با همان زيبايى هميشگى و با همان لبخند هميشگى؛ درست مثل هميشه؛ تكان نخورده بود؛ فقط يك طورى شده بود؛ مخصوصاً چشمهايش كه خيلى مظلومتر شده بودند؛ مثل پسر بچههاى يتيم. حسن، وقتى مىخنديد، همه اجزاى صورتش مىشكفت و از هم باز مىشد؛ به جز چشمهايش كه اين آخرها غمناك شده بودند. ته نگاهش، از يك غم و شايد از يك دلشكستگى حكايت مىكرد. اگر نگاهت را فقط به چشمهايش، به آن چشمهاى خرمايى زيبا مىدوختى، غصهات مىگرفت.
***
مىروم سراغ عزيز تا بقيه قصه را تعريف كند. البته عزيز هر بار يك جور قصه مىگويد؛ اما هر دفعه، اصل داستان، همانى است كه بود.
محمد حسن هم مىآيد سروقت يخچال؛ بهش مىگويم كه داشتيم از دايى حسن حرف مىزديم. اسم دايى را كه مىشنود، ذوق مرگ مىشود. انگار كه يك چيزى يادش آمده باشد؛ سيبش را مىگذارد روى كابينت و مىدود سمت اتاق و بعد كيفش را بر مىدارد و مىآيد سراغ من.
- يه دقه بيا اينا رو ببين؛ يه قصهاس. در مورد دايى حسن.
نگاه مىكنم به برگههايى كه از كيفش در آورد و همه را مىدهد دستم.
- بخون ببين چه طوره؛ برا نشريهمون نوشتمش.
به زور جلوى خندهام را مىگيرم. همين كم مانده كه محمد حسن هم بشود نويسنده.
- اينا رو كى نوشتى؟
- قبلنا نوشته بودم. حالا تو برو بخون ببين خوشت مىآد.
بهش لبخند مىزنم كه مثلاً باشه و حتما خوشم مىآد.
برگه به دست مىروم سمت اتاق؛ در را مىبندم و شروع مىكنم به خواندن؛
«همه صدايش مىكردند دختر حاجى. پدرش از دم كلفتهاى بازار...»
***
چند هفته بعد از مصاحبه حسن، عزيز و آقا مىروند مشهد و قرار مىشود كه حسن و برادرش مهدى هم بعد بروند. در جاده مشهد، نزديك بجنورد، يك دره عميق بود كه هنوز هم هست و براى همهمان شده كانّه آيينه دق؛ دره را مىگويم. اطراف دره، يك كارگاه بوده؛ حالا كارگاه يا مرغدارى يا چى، نمىدانم. اصلاً نمىدانم؛ يادم هم نمىآيد؛ فقط مىدانم كه از همان تهران، يك آمبولانس، تمام مدت، ماشين حسن را تعقيب مىكرده.
نزديك همان دره كه مىرسند، خود آمبولانس مىزند به شورلت قهوهاى و مىفرستدش ته دره و چند دقيقه بعد، كارگرهاى همان كارگاه، با هزار مكافات، بدنهاى نيمهجان حسن و مهدى را به بالاى دره مىرسانند و ماشين آمبولانس با سه سرنشينش حاضر و آماده، منتظر ايستاده بودند منتظر نعشها. لاشخورهاى بىشرف، خودشان دو مجروح را سوار مىكنند و مىبرند به سمت اولين بيمارستان كه مهدى بين راه جان مىدهد.
آمبولانس به بيمارستان مىرسد و حسن را فورى مىبرند اتاق عمل. ماشين آمبولانس و هر سه نفر را كه داخلش بودند، نگه مىدارند و مهدى را مىبرند سردخانه. دكترها مىخواستند تلاششان را بكنند. دكترها مىخواستند هر كارى از دستشان برمىآيد، انجام دهند. دكترها مىخواستند خيلى كارها بكنند؛ اما حسن به هيچ كدامشان مهلت نداد.
قبل از اينكه عمل شروع شود، با موفقيت به پايان رسيد. حسن برنده شده بود. حسن همان جا، در اتاق عمل، جان داده بود. حالا مىتوانست با خيال راحت ادعا كند كه خونش رنگىتر از بقيه نيست. حالا مىتوانست با خيال راحت كنار در بيمارستان، منتظر عزيز، آقا و بقيه بنشيند تا بيايند و جنازهها را تحويل بگيرند. ديگر لازم نبود كه تا مشهد، تختهگاز برود و شب را بيدار بماند. امشب خود مشهد مىآمد پيشش. حالا راحت شده بود؛ خيلى راحت! فقط مانده بود كه چرا اين پرستار اتاق عمل، اين قدر گريه مىكند؟ زل زده به چشمهاى بستهاش و مدام اشك مىريخت. مىخواست بهش بگويد كه تو را به خدا شما ديگر شروع نكن! دختر حاجى و كارولين كم بودند؛ شما هم اضافه شدى؟
مىخواست بهش بگويد كه عوض آبغوره گرفتن، برود با مشهد تماس بگيرد تا بلكه عزيز و آقا زودتر بيايند و مرخصش كنند. مىخواست بهش بگويد كه خبر مرگش را با احتياط و حساب شده به عزيز بدهند؛ مىدانست عزيز طاقت نمىآورد.
***
قصه محمد حسن، غافلگيرم كرده؛ نمىدانم چه بگويم. مىدانم به محض اين كه پايم را از اتاق بيرون بگذارم، شروع مىكند نظرخواهى كردن. برگهها را مرتب مىكنم و از اتاق بيرون مىزنم.
هنوز سيبش را تمام نكرده، نشسته يك گوشه و مشغول ورق زدن كتاب زبانم است. چشمش كه به من مىافتد، با ترديد نگاهم مى كند.
- خب چه طور بود؟
مواظبم كه يك وقت توى ذوقش نخورد.
- اولاً كه تبريك مىگم (خودم هم از اين حرف زدنم خندهام مىگيرد)!
- تبريك براى چى؟
- براى اينكه بالاخره يه نفر پيدا شد كه قصه دايى رو بنويسه؛ البته يه اشكالايى هم داشت.
اخمهاش مىرود توى هم.
- اشكال واسه چى؟
- واسه اين كه قصه دايى رو يه كمى تحريف كردى؛ مثلاً اون جايى كه از دختر حاجى و مدرسه نوشته بودى. آخه آدم عاقل ! آقاجون كسى بود كه بذاره پسرش هر مدرسهاى بره؟ تازه حتى توى همون مدرسههاى آن چنانى هم اين جورى نبود كه هر كسى هر كارى بخواد، بكنه و هر چى دوست داره، بپوشه.
مىپرد وسط حرفم:
- خب حالا ! اون جاهاش ديگه تخيلى بود.
- اِ خب نمىشه كه نصفش تاريخى باشه و نصفش تخيلى!
- چرا نمىشه؛ قصهاس ديگه؟
- مگه شهر هرته كه هر كى هر جور دلش خواست، قصه بنويسه؟
هميشه همين جور است؛ زود بهش بر مىخورد. با عصبانيت، كتاب را مىاندازد كنار و تقريباً داد مىزند:
- برو بابا توام... اصلاً كى از تو نظر خواست؟
از نحوه عصبانى شدنش خندهام مىگيرد؛ نگاهش مىكنم و آرام مىگويم:
- به هر حال، قصه قشنگى بود؛ تبريك مىگم.
نصف صفحه آخر داستان، سفيد مانده، قلم را به دست مىگيرم و شروع مىكنم به نوشتن:
«روح حسن، خيلى گسترده بود و براى همين است كه حسن را همه جا مىيابى؛ نشانى دقيق مىخواهى، بنويس: حد فاصل دانشگاه ديترويت (واقع در ايالت ميشيگان آمريكا) تا شهر رى؛ مسجد جامع آستان قدس حسنى؛ پس شد از ديترويت تا سيد الكريم. مىپرسى ديترويت چه ربطى دارد به مسجد و شهر رى؟ خب توضيح مىدهم.
راستش را بخواهى، وقتى خواستند حسن و مهدى را دفن كنند، بردندشان به يك قبرستان در همان شهر رى؛ قبرستانى نزديك به حرم. چندين سال بعد كه حرم سيد الكريم را گسترش دادند، قبر حسن و مهدى هم داخل صحن افتاد. حالا مسجد جامع صحن، آرامگاه ابدى حسن و مهدى شده و تو اگر روزى دلت براى قهرمان حقيقى اين قصه تنگ شد و هوايى شدى، برو همان جايى كه گفتم؛ وقتى برو كه مسجد خلوت باشد و دربانش هم سر حال. جهنم ضرر! يك هزارى بگذار كف دستش و بگو آمدهام پى قبر سيدحسن و سيدمهدى؛ خودش تو را مىبرد نزديك يك ستون و فرش مسجد را كنار مىزند و بعد، تو مىمانى و زلالى مرمر سپيد و سرخى نوشته روى سنگ؛ سيد حسن... به سال 1357؛ دوست داشتى، شهيدش را هم خودت اضافه كن. كسى چه مىداند؛ شايد اگر روزى روزگارى گذرت به دانشگاه ديترويت هم افتاد و رفتى و سرى هم به دانشكده فنى زدى، درست روبهروى در ورودى، آن بالا، روى ديوار، چشمت به يك تصوير آشنا بيفتد؛ كسى چه مىداند؛ شايد عكس حسن را زده باشند به ديوار و زيرش با رنگ سرخ نوشته باشند: شهيد دانشگاه ديترويت؛ كسى چه مىداند!
حالا تو به اين حرفها بخند؛ ولى انصافاً همان قبل از انقلاب كه دانشگاه تهران به هر جايى شباهت داشت، مگر دانشگاه، چه كسى فكر مىكرد كه يك روز مقابل درهاى ورودى همه دانشكدههاى دانشگاه تهران، آن بالا روى ديوار، اين همه عكس بچسبانند و بنويسند: شهداى دانشگاه.
سيب را كه بالا بيندازى، هزار چرخ مىخورد تا بيفتد پايين. مىدانم و مىدانى كه روزى خواهد رسيد كه من و تو هم مىرويم همان جا زير خاك؛ فقط اين را نمىدانم كه بعد از رفتنمان، عكسهامان بالاى كدام ديوار خواهد رفت؟ دلم مىخواست وسيع باشم و سيال؛ مثل حسن و جارى شوم از ديترويت تا سيد الكريم.
نوشته شده توسط خاطره در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 15:16 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY