همه صدايش مى‏كردند دختر حاجى. پدرش از دم كلفت‏هاى بازار بود. دختر را با اتول شخصى و شوفر مى‏فرستادند دبيرستان كه مثلاً درس بخواند و بعد هم بشود صاحب كمالات و مايه مباهات. خانم را از خانه با چادر و روبنده راهى مى‏كردند؛ ولى طرف پايش كه مى‏رسيد به حياط مدرسه، همان جا رخت و لباس اضافى را انگار كه وصله ناجورى باشد، مى‏چپاند توى يك كيف پارچه‏اى و مى‏رفت به سمت مستراح. چند دقيقه بعد، اگر خود حاجى را هم مى‏آوردند، به جا نمى‏آورد دختر را.
آن موقع‏ها مى‏گفتند مينى ژوب... همان دامن كوتاه؛ به قاعده‏اى كه يكى دو وجب بالاتر از زانو باشد. يك تاب تنگ و چسبان هم مى‏پوشيد؛ با دو تا بندينك كه روى شانه درست جاى حلقه آستين نداشته لباس گره مى‏خورد. يك سينه‏ريز ظريف، به اضافه گوشواره و النگو و خلاصه هر زلم زيمبويى كه آن موقع‏ها مد روز اعيان و اشراف بود... هر روز يه رنگى و يه مدلى؛ چه مى‏دانم... بزك هم مى‏كرد؛ موهاى مشكى بلندى داشت كه مى‏ريخت تا پايين كمرش؛ خلاصه فتنه بود؛ از بوى عطرش مى‏فهميدند كه امروز آمده يا نه.
مى‏گفتند حاجى سر و سرى با دربار و اين سرهنگ مرهنگ‏ها دارد و پاى ثابت ميهمانى‏هاست؛ اما مثلاً حواسش جمع بود كه يك وقت پاى اهل و عيالش به اين جور جاها باز نشود. غافل از اين كه اهل و عيال، براى خودشان كاسبى راه انداخته‏اند. حاجى البته خودش اين كاره بود؛ ولى محض اعتبار و آبرو، جلوى معتمدهاى بازار هم كه شده، خوب در مى‏آمد.
دخترك را مى‏گفتم
؛ همه را فريفته بود؛ مايه‏دارها را يك جور، خوشگل‏ترها را جور ديگر و دست آخر آنها را كه نه بر و رويى داشتند و نه پول و پله‏اى، كرده بود غلام حلقه به گوش خودش. خلاصه گلوى همه پسرها پيشش گير بود و هر روز با يكى‏شان مى‏گشت؛ البته با بعضى‏ها بيشتر رفيق بود. جريان قمه‏كشى هم اصلش سر اين راه افتاد. البته چند نفرى بودند كه خيلى كارى به كار دختره نداشتند؛ اما خب دختر حاجى زير بار بى‏محلى نمى‏رفت و مى‏خواست حرف اول و آخر را خودش بزند و كارش را هم خوب بلد بود و او با هزار جور ترفند، همه را گلوگير كرده بود.
دخترك با همه بيا برويى كه داشت، يك چيزى هميشه آزارش مى‏داد. همه جور پسرى عاشقش بودند؛ ولى اصل كارى، حتى نگاهش هم نمى‏كرد؛ حسن؛ او كه از همه خوشگل‏تر بود؛ حتى از همان دختر حاجى؛ با همه بزك دوزكش.
چشم‏هاى خرمايى حسن، با آن مژه‏هاى بلند و فر خورده‏اش، حواس پسرها را هم پرت مى‏كرد؛ چه برسد به دخترك.
چهره حسن، زيبا بود؛ از آن پسرهاى تو دل برويى بود كه لنگه نداشت؛ بلا نديده، انگار سرخاب سفيداب كرده بود و صورتش، كانّه عروس دم حجله برق مى‏زد. خوش قد و قامت هم بود؛ قد بلند و اندام كشيده‏اى داشت. موهايش هم رنگ چشم‏هاش بود؛ خرمايى و لخت.
چى بگم! لباس‏هايش معمولى بود؛ ولى هر چه مى‏پوشيد، بهش مى‏آمد. هر لباسى كه به تن حسن مى‏رفت، كلى قيمت پيدا مى‏كرد؛ بس كه خوش قد و بالا بود.
يك روز خود حسن آمد پيش عزيز و بهش گفت كه ديگر محال است پايش را به آن مدرسه بگذارد. عزيز هر چه كرد كه حسن زبان باز كند و بگويد چه شده، فايده نداشت. عزيز اصرار كرده بود كه لا اقل تا آخر سال صبر كند؛ ولى حسن زير بار نرفت و همان وسط سال، پرونده‏اش را گرفت و رفت مدرسه كمال و تا آخر هم همان جا ماند. بعدها جريان دختر حاجى را براى عزيز تعريف كرده بود؛ دختره چند روزى بود كه روى خوش به كسى نشان نمى‏داد... فكر حسن، ديوانه‏اش كرده بود؛ بالاخره هم كاسه صبرش لبريز شد و آمد سر وقت حسن... همان جا سر كلاس؛ درست وقتى كه همه رفته بودند براى ناهار و حسن طبق معمول نرفته بود. دختر نيمه برهنه حاجى از در آمد تو... حسن حتى سر بلند نكرد كه ببيند چه كسى آمده... اتاق پر از بوى تند عطر شد... دختر يك راست آمد سراغ حسن... كنار صندلى‏اش... زل زد به حسن... حسن اعتنايى نكرد... يك دفعه دخترك بازوى راست حسن را گرفت... دست حسن خط مى‏خورد... آمد بازويش را از دست دختر بكشد بيرون كه... .
«آخه تو با اين چشماى قشنگت، چرا از من بدت مى‏ياد؟ رو تو كن به من... بذار ببينمت... حيف اين چشماى قشنگ نيست...» .
اينها را دختره بهش گفت... دقيقاً عين همين‏ها را. حسن از كلاس بيرون آمد و حتى وسايلش را هم جمع نكرد و فردايش آمد كيف و كتاب‏هايش را برداشت و رفت.
حال خوشى نداشت؛ انگار نه چيزى مى‏ديد و نه چيزى مى‏شنيد و تازه شب فهميد كه دخترك شيشه عطر كذايى‏اش را خالى كرده بود لاى يكى از كتاب‏ها و پشت كتاب هم كلى پرت و پلا نوشته بود.
***
سرم را از روى پاى عزيز برمى‏دارم و تكيه مى‏دهم به ديوار.
- چى براش نوشته بود؟
- چه مى‏دونم ننه... فقط دايى‏ات همچى كه خوندش، پاره‏اش كرد و انداختش تو سلط خاك.
- حالا اسمش چى بوده اين دختر حاجى؟
- همون دختر حاجى ديگه... لابد اسمش بوده كه اين جورى صداش مى‏كردن.
مى‏خندم.
- آخه اين كه اسم نشد... دختر حاجى!
عزيز توجهى نمى‏كند؛ انگار رفته باشد توى فكر و خيره شد به كتاب زبانى كه انداخته‏ام كنار تخت. سكوتش طول مى‏كشد و بعد مثل وقت‏هايى كه به روضه گوش مى‏كرد، بالا تنه‏اش را به سمت چپ و راست حركت مى‏دهد و آرام؛ ريتم‏دار، مثل تكان‏هاى گهواره...
حس مى‏كنم بغض كرده... چمش‏هاش پر از اشك مى‏شود. مى‏دانم كه با اولين پلك زدن، اشكش سرازير مى‏شود روى گونه‏اش. طاقت نمى‏آورم و دست مى‏اندازم دور گردن عزيز و مى‏گيرمش تو بغلم و مى‏گويم:
- اِ عزيز جون... ديگه قرار نشد.
اشكش جارى مى‏شود و مى‏ريزد روى شانه‏ام. با دست چپم، موهايش را نوازش مى‏كنم؛ هم‏چنان در آغوش من است و هم‏چنان گريه مى‏كند. نمى‏دانم گريه مادربزرگ‏ها را ديده‏اى يا نه؛ گريه كردنشان هم با ما فرق دارد. اشك كه مى‏ريزند، حس مى‏كنى يك زخم كهنه و پوسيده، دوباره بعد از سال‏ها دهان باز كرده.
مانده‏ام چطور آرامش كنم كه خودش از بغلم بيرون مى‏آيد؛ اشك‏هايش را پاك مى‏كند و با سر اشاره مى‏كند به كتاب زبان.
- دايى‏ات زبونِ اين آمريكايى‏ها رو مثل بلبل بلد بود.
دوباره لايه نازك اشك، چشم‏هايش را مى‏پوشاند.
- خدا عذابشونو زياد كنه.
زنگ در را مى‏زنند. حوصله آدمى‏زاد ندارم.
- عزيز كيه تو رو خدا اين وقت ظهر؟
- چه مى‏دونم ننه! لابد پسر خالته اومده قابلمه‏ها رو ببره.
بلند مى‏شوم و در را باز مى‏كنم؛ همين يكى رو كم داشتيم؛ محمدحسن است. از وقتى على آباد كتول قبول شده، صدايش مى‏كنم كتول زادگان و كلى حرصش مى‏گيرد.
- وقت كردى سلام!
- عليك! تو اين جا چى كار مى‏كنى؟
- ديگه رو تو زياد نكن؛ برو خدا رو شكر كن در و برات وا كردم.
صداى عزيز از آشپزخانه بلند مى‏شود:
- شد شما دوتا دختر خاله پسر خاله، به هم برسين يكى به دو نكنين؟
***
حسن تازه ديپلمش را از دبيرستان كمال گرفته بود؛ سال 52 بود يا 53؛ درست يادم نيست. همان روزها بود كه يك نامه از آمريكا برايشان آمد؛ مصطفى پسر عموى حسن، يك دعوت‏نامه فرستاده بود تا حسن هم برود آن جا و درسش را همان جا ادامه بدهد. بعد از آن هم چند بار از آمريكا زنگ زد و خلاصه حسن هوايى شد و پايش را كرد تو يك كفش كه بايد بروم آمريكا.
اصرار عزيز و آقا افاقه نكرد. عزيز مى‏گفت: مى‏خواى برى كفرستون چيكار كنى؟ برى قاطى يه مشت از خدا بى‏خبر؟ برى اون جا چشمت بيفته به چهارتا نامسلمون لخت و عور و مسلمونى يادت بره؟ حسن هم به عزيز گفته بود اگه مى‏خواستم كارى بكنم همين جا مى‏كردم و بعد جريان دختر را براى عزيز تعريف كرد. با اين همه، نه آقا و نه عزيز، دلشان رضا نمى‏داد. دست آخر رفتند پيش شهيد بهشتى؛ خدا رحمتش كند. نه گذاشت و نه برداشت، رو كرد به حسن و گفت: برو به سلامت؛ فقط زود برگرد و مواظب باش بيراهه نرى.
چند ماه بعد، حسن شده بود دانشجوى مهندسى عمران دانشگاه ديترويت ايالت ميشيگان. او هم درس مى‏خواند و هم زبان ياد مى‏گرفت. همه اينها به كنار، كار هم مى‏كرد. ظرف مى‏شست؛ بستنى مى‏فروخت؛ حتى يك عكس هم دارد كنار ماشين بستنى فروشى.
همه خرجش را خودش در مى‏آورد. آقا، فقط ماهى ده تومن بهش مى‏داد. تازه گفته بود كه همين هم قرض است و بايد بعداً پسم بدهى. آقا از همان اول، همين طور بود و پول الكى به كسى نمى‏داد. همان موقع عمو احمد همه خرج پسرش را مى‏داد و با اين همه، درس آقازاده، شش سال تمام طول كشيد و فقط دو سال كه به خاطر زبانش مى‏رفت كالج، كار هم مى‏كرد.
چند ماه طول كشيد تا حسن به دانشگاه تازه‏اش عادت كرد و كم‏كم همه دانشجوها فهميدند كه اين دانشجوى خارجى مسلمان، چه استعداد و هوشى دارد. حسن، درست و حسابى درس مى‏خواند.
اوايل كار، خيلى سخت مى‏گذشت؛ اما به مرور كه زبانش تكميل شد، درسش هم ترقى كرد. كم‏كم رقيبى براى حسن نماند و شده بود شاگرد اول دانشكده‏شان. خيلى‏ها شيفته اخلاقش شدند. چند تايى از اين سياه پوست‏هاى ديترويت، آمده بودند پيشش و از ايران و اوضاعش سؤوال مى‏كردند و بعدها هم يكى دو تاشان مسلمان شدند.
به تدريج، حسن وارد كارهاى ديگرى هم شد. برادرش سيد على، در اين زمان، در نجف، درس طلبگى مى‏خواند و با هم رابطه داشتند. او با زحمت زياد، اعلاميه‏هاى امام را از نجف مى‏فرستاد براى حسن و حسن همان جا از روى اعلاميه‏ها كپى مى‏گرفت و بين بچه‏هاى انجمن اسلامى پخششان مى‏كرد. گاهى اعلاميه‏ها را ترجمه مى‏كرد و در محله‏هاى مسلمان‏نشين ديترويت - كه كم هم نبودند - پخش مى‏كرد. اغلب مسلمان‏هاى آن‏جا، سياه‏پوست بودند و ستم كشيده؛ زود جذب مى‏شدند. البته فقط سياه‏پوست‏ها نبودند؛ خيلى‏هاى ديگر هم كم‏كم سراغ حسن آمدند. يكى از همين مجذوبه‏ها، دخترى بود به نام كارولين.
كارولين، هم‏كلاسى حسن بود؛ يك دختر آمريكايى، اهل همان شهر و از يك خانواده نسبتاً ثروتمند. دخترك با چند تا از دوستانش، در آپارتمانى نزديك دانشگاه زندگى مى‏كردند. دختر آمريكايى، همان سال اول، عاشق شد و كم‏كم كار به جاهاى باريك كشيد و گلويش پيش حسن گير كرد. اوضاع آن قدر خراب شد كه حسن مجبور شد كلى از كلاس‏ها و واحدهايش را با هزار بدبختى، جا به جا كند.
تابستان سال سوم بود كه حسن آمده بود ايران. نزديكى‏هاى ظهر بود كه تلفن زنگ زد. عزيز گوشى را برداشت؛ به قول عزيز، اين نامسلمون‏ها زبان آدمى‏زاد هم بلد نيستند. فورى حسن را صدا زد كه بيا از خارج است. حسن گوشى را گرفت و صداى كارولين را تشخيص داد. دخترك بيچاره زنگ زده بود تا جواب آخر را از حسن بگيرد! قبل‏تر، حسن گفته بود كه بايد مادرم اجازه بدهد وتا عزيز اجازه ندهد، ازدواجى در كار نيست.
كارولين همان جا پشت تلفن، كلى اصرار كرده بود كه همين حالا از عزيز بپرس و بگو اجازه بدهد! حسن، پشت تلفن، انگار كه جوك شنيده باشد، شروع كرد بلند بلند خنديدن. اين صحنه را همه يادشان هست؛ به ويژه عزيز. دست آخر، حسن از كارولين عذرخواهى كرد و گفت: عزيز اجازه نمى‏دهد وگرنه من كه حرفى ندارم!
عزيز تعريف كرد كه هر چند وقت يك بار، كارولين برايش هديه‏اى از آمريكا مى‏فرستاد و بار آخر هم يك ساك كوچك پر از لوازم آرايش، برايش فرستاد؛ به خيالش عزيز هم اهل اين ادا اطوارهاست!
قصه كارولين، پر است از فراز و نشيب‏هاى عاشقانه؛ اما حسن انگار دل نداشت و يا داشت؛ اما نمى‏لرزيد و به قول خودش، «دلى كه بلرزه، دل نيست؛ دل بايد بشكنه».
نمى‏دانم از كجا اين حرف‏ها را ياد گرفته بود. مى‏گفت: «دل، لرزيدنى نيست؛ دل، شكستنى است. دل، تنها ظرفيه كه شكسته‏اش خريدار داره... دل شكسته، قيمتيه؛ قيمتشم خود خدا مى‏ده دل شكسته، دل عاشقه؛ عاشقى كه عشق وصال نداره؛ فقط عاشقه؛ همين؛ عاشق معشوقشِ؛ اگه شده از دورى محبوبش مى‏ميره؛ ولى صداش در نمى‏ياد؛ شكايتى نمى‏كنه؛ حرفى نمى‏زنه؛ كارى نمى‏كنه و اصلاً حيا مى‏كنه خواسته‏اى داشته باشه».
حسن وقتى به اين جا رسيد، آه بلندى كشيد؛ چند لحظه مكث كرد و بعد آروم ادامه داد:
«امان از دلى كه بلرزه؛ كه اگه بلرزه، كدر مى‏شه؛ سخت مى‏شه. دل سخت، دير مى‏شكنه. بعضى دلا اين‏قدر سخت مى‏شن كه ديگه شكستنشون محاله؛ مى‏شن دل نشكن. دل نشكن، جاش تو آتيشه... بين اطباقها... يتقلقل بين اطباقها...».
حسن، جورى حرف مى‏زد كه انگار توى زندگى‏اش، هيچ وقت دلش نلرزيده؛ حتى وقتى كه كلاس پر از بوى تند عطر شده بود؛ حتى وقتى دستش خط خورد؛ حتى وقتى كارولين براى اولين بار، سر كلاس ازش خواستگارى كرد. اون موقع هم دلش نلرزيده بود؛ فقط كلى خنديد. حسن وقتى مى‏خنديد، قند توى دل آدم آب مى‏شد.
عمر حسن، كوتاه بود؛ چند ماه مونده بود به انقلاب كه درسش تموم شد و برگشت. تازه كار پيدا كرده بود و كمتر از دو ماه بود كه يك شركت ساختمانى در جنوب، استخدامش كرده بود؛ با حقوقى بالا و اون جا هم حسابى كار مى‏كرد.
از آبادان زنگ زد كه براى ديدن عزيز، آقا و بقيه، تا ظهر خودش را مى‏رساند تهران. نزديك غروب شده بود و هنوز از حسن خبرى نبود. عزيز و آقا، كم‏كم نگران شدند. از صبح، خيابان‏ها شلوغ شده بود و تظاهرات، تا شب طول كشيد. آقا يكى را فرستاد بيمارستان سوم شعبان؛ دلش شور مى‏زد. بالاخره بعد از اذان، سر و كله حسن پيدا شد؛ سالم و سلامت و به قول عزيز، سر و مر و گنده. حسن همان ظهر رسيده بود تهران و بعد كه ديد تظاهرات شده و همه جا شلوغ است، رفته بود قاطى جمعيت.
بعد از شام، به عزيز گفت كه وسط شلوغى‏ها رفته و با بى‏بى‏سى مصاحبه كرده. مى‏گفت: تعجب كرده بودند از حرف زدنم؛ اول فكر كردند كه آمريكايى هستم و آمده‏ام ايران مسلمان شده‏ام و بعد كه قصه را تعريف كردم برايشان، يكى‏شان آمد جلو، دست داد خوش و بشى كرد و بعد خيلى آهسته، طورى كه انگار نمى‏خواست بقيه بشنوند، گفت كه از خير اين مصاحبه بگذرم و بروم رد كارم. طرف حسابى ترسيده بود. نمى‏دانم چه ديده بود از ساواكى‏ها كه اين قدر اصرار مى‏كرد از آن‏جا بروم و مصاحبه نكنم. مى‏گفت: اين ساواكى‏ها، رحم ندارند؛ مخالف رژيم هستى، باش؛ اما براى خودت؛ پيش خودت. ساواكى‏ها خيلى ساده تو را مى‏كشند و كارى ندارند كى هستى؛ چى هستى و كجا بودى؛ فقط سرت را زير آب مى‏كنند؛ همين. مانده بودم كه اين خبرنگار آمريكايى، چرا دلش براى من سوخته؟
گفت: حيف است؛ تازه درست را تمام كرده‏اى. بى‏جهت آينده‏ات را تباه نكن. خلاصه حرف‏هايش را كه زد، دستش را گرفتم و گفتم
: ببين دور و برت را ! خون من از خون اين جوون‏ها رنگين‏تر نيست؛ منم يكى مثل اينها.
حسن مصاحبه جانانه‏اى كرد؛ آن‏هم به زبان اصلى. گروه خبرى بى‏بى‏سى، سوژه‏اى مناسب‏تر از او در تمام آن سال‏ها پيدا نكرده بودند. جوانِ مسلمانِ ايرانىِ تازه از آمريكا برگشته مهندس كه انقلابى هم بود و سرش درد مى‏كرد براى دردسر. انگار او مى‏خواست آن چهار سالى را كه ايران نبوده، جبران كند. هنوز يك ماه نمى‏شد كه از آمريكا برگشته بود؛ از مهد قدرت و ثروت و تمدن؛ از دامن غول صنعت و اقتصاد؛ از لابه‏لاى تورهاى دانتل، مانكن‏ها، موهاى بلوند و چشم‏هاى آبى و با اين همه، آن روز رفته بود كه بگويد اين آمريكا و انگليس هم نمى‏توانند كارى از پيش ببرند و تكليف شاه و نوكرانش روشن است.
اين، حسن بود؛ همان حسن چهار سال پيش؛ با همان لباس هميشگى؛ با همان زيبايى هميشگى و با همان لبخند هميشگى؛ درست مثل هميشه؛ تكان نخورده بود؛ فقط يك طورى شده بود؛ مخصوصاً چشم‏هايش كه خيلى مظلوم‏تر شده بودند؛ مثل پسر بچه‏هاى يتيم. حسن، وقتى مى‏خنديد، همه اجزاى صورتش مى‏شكفت و از هم باز مى‏شد؛ به جز چشم‏هايش كه اين آخرها غم‏ناك شده بودند. ته نگاهش، از يك غم و شايد از يك دل‏شكستگى حكايت مى‏كرد. اگر نگاهت را فقط به چشم‏هايش، به آن چشم‏هاى خرمايى زيبا مى‏دوختى، غصه‏ات مى‏گرفت.
***
مى‏روم سراغ عزيز تا بقيه قصه را تعريف كند. البته عزيز هر بار يك جور قصه مى‏گويد؛ اما هر دفعه، اصل داستان، همانى است كه بود.
محمد حسن هم مى‏آيد سروقت يخچال؛ بهش مى‏گويم كه داشتيم از دايى حسن حرف مى‏زديم. اسم دايى را كه مى‏شنود، ذوق مرگ مى‏شود. انگار كه يك چيزى يادش آمده باشد؛ سيبش را مى‏گذارد روى كابينت و مى‏دود سمت اتاق و بعد كيفش را بر مى‏دارد و مى‏آيد سراغ من.
- يه دقه بيا اينا رو ببين؛ يه قصه‏اس. در مورد دايى حسن.
نگاه مى‏كنم به برگه‏هايى كه از كيفش در آورد و همه را مى‏دهد دستم.
- بخون ببين چه طوره؛ برا نشريه‏مون نوشتمش.
به زور جلوى خنده‏ام را مى‏گيرم. همين كم مانده كه محمد حسن هم بشود نويسنده.
- اينا رو كى نوشتى؟
- قبلنا نوشته بودم. حالا تو برو بخون ببين خوشت مى‏آد.
بهش لبخند مى‏زنم كه مثلاً باشه و حتما خوشم مى‏آد.
برگه به دست مى‏روم سمت اتاق؛ در را مى‏بندم و شروع مى‏كنم به خواندن؛
«همه صدايش مى‏كردند دختر حاجى. پدرش از دم كلفت‏هاى بازار...»
***
چند هفته بعد از مصاحبه حسن، عزيز و آقا مى‏روند مشهد و قرار مى‏شود كه حسن و برادرش مهدى هم بعد بروند. در جاده مشهد، نزديك بجنورد، يك دره عميق بود كه هنوز هم هست و براى همه‏مان شده كانّه آيينه دق؛ دره را مى‏گويم. اطراف دره، يك كارگاه بوده؛ حالا كارگاه يا مرغدارى يا چى، نمى‏دانم. اصلاً نمى‏دانم؛ يادم هم نمى‏آيد؛ فقط مى‏دانم كه از همان تهران، يك آمبولانس، تمام مدت، ماشين حسن را تعقيب مى‏كرده.
نزديك همان دره كه مى‏رسند، خود آمبولانس مى‏زند به شورلت قهوه‏اى و مى‏فرستدش ته دره و چند دقيقه بعد، كارگرهاى همان كارگاه، با هزار مكافات، بدن‏هاى نيمه‏جان حسن و مهدى را به بالاى دره مى‏رسانند و ماشين آمبولانس با سه سرنشينش حاضر و آماده، منتظر ايستاده بودند منتظر نعش‏ها. لاشخورهاى بى‏شرف، خودشان دو مجروح را سوار مى‏كنند و مى‏برند به سمت اولين بيمارستان كه مهدى بين راه جان مى‏دهد.
آمبولانس به بيمارستان مى‏رسد و حسن را فورى مى‏برند اتاق عمل. ماشين آمبولانس و هر سه نفر را كه داخلش بودند، نگه مى‏دارند و مهدى را مى‏برند سردخانه. دكترها مى‏خواستند تلاششان را بكنند. دكترها مى‏خواستند هر كارى از دستشان برمى‏آيد، انجام دهند. دكترها مى‏خواستند خيلى كارها بكنند؛ اما حسن به هيچ كدامشان مهلت نداد.
قبل از اين‏كه عمل شروع شود، با موفقيت به پايان رسيد. حسن برنده شده بود. حسن همان جا، در اتاق عمل، جان داده بود. حالا مى‏توانست با خيال راحت ادعا كند كه خونش رنگى‏تر از بقيه نيست. حالا مى‏توانست با خيال راحت كنار در بيمارستان، منتظر عزيز، آقا و بقيه بنشيند تا بيايند و جنازه‏ها را تحويل بگيرند. ديگر لازم نبود كه تا مشهد، تخته‏گاز برود و شب را بيدار بماند. امشب خود مشهد مى‏آمد پيشش. حالا راحت شده بود؛ خيلى راحت! فقط مانده بود كه چرا اين پرستار اتاق عمل، اين قدر گريه مى‏كند؟ زل زده به چشم‏هاى بسته‏اش و مدام اشك مى‏ريخت. مى‏خواست بهش بگويد كه تو را به خدا شما ديگر شروع نكن! دختر حاجى و كارولين كم بودند؛ شما هم اضافه شدى؟
مى‏خواست بهش بگويد كه عوض آبغوره گرفتن، برود با مشهد تماس بگيرد تا بلكه عزيز و آقا زودتر بيايند و مرخصش كنند. مى‏خواست بهش بگويد كه خبر مرگش را با احتياط و حساب شده به عزيز بدهند؛ مى‏دانست عزيز طاقت نمى‏آورد.
***
قصه محمد حسن، غافلگيرم كرده؛ نمى‏دانم چه بگويم. مى‏دانم به محض اين كه پايم را از اتاق بيرون بگذارم، شروع مى‏كند نظرخواهى كردن. برگه‏ها را مرتب مى‏كنم و از اتاق بيرون مى‏زنم.
هنوز سيبش را تمام نكرده، نشسته يك گوشه و مشغول ورق زدن كتاب زبانم است. چشمش كه به من مى‏افتد، با ترديد نگاهم مى كند.
- خب چه طور بود؟
مواظبم كه يك وقت توى ذوقش نخورد.
- اولاً كه تبريك مى‏گم (خودم هم از اين حرف زدنم خنده‏ام مى‏گيرد)!
- تبريك براى چى؟
- براى اين‏كه بالاخره يه نفر پيدا شد كه قصه دايى رو بنويسه؛ البته يه اشكالايى هم داشت.
اخم‏هاش مى‏رود توى هم.
- اشكال واسه چى؟
- واسه اين كه قصه دايى رو يه كمى تحريف كردى؛ مثلاً اون جايى كه از دختر حاجى و مدرسه نوشته بودى. آخه آدم عاقل ! آقاجون كسى بود كه بذاره پسرش هر مدرسه‏اى بره؟ تازه حتى توى همون مدرسه‏هاى آن چنانى هم اين جورى نبود كه هر كسى هر كارى بخواد، بكنه و هر چى دوست داره، بپوشه.
مى‏پرد وسط حرفم:
- خب حالا ! اون جاهاش ديگه تخيلى بود.
- اِ خب نمى‏شه كه نصفش تاريخى باشه و نصفش تخيلى!
- چرا نمى‏شه؛ قصه‏اس ديگه؟
- مگه شهر هرته كه هر كى هر جور دلش خواست، قصه بنويسه؟
هميشه همين جور است؛ زود بهش بر مى‏خورد. با عصبانيت، كتاب را مى‏اندازد كنار و تقريباً داد مى‏زند:
- برو بابا توام... اصلاً كى از تو نظر خواست؟
از نحوه عصبانى شدنش خنده‏ام مى‏گيرد؛ نگاهش مى‏كنم و آرام مى‏گويم:
- به هر حال، قصه قشنگى بود؛ تبريك مى‏گم.
نصف صفحه آخر داستان، سفيد مانده، قلم را به دست مى‏گيرم و شروع مى‏كنم به نوشتن:
«روح حسن، خيلى گسترده بود و براى همين است كه حسن را همه جا مى‏يابى؛ نشانى دقيق مى‏خواهى، بنويس: حد فاصل دانشگاه ديترويت (واقع در ايالت ميشيگان آمريكا) تا شهر رى؛ مسجد جامع آستان قدس حسنى؛ پس شد از ديترويت تا سيد الكريم. مى‏پرسى ديترويت چه ربطى دارد به مسجد و شهر رى؟ خب توضيح مى‏دهم.
راستش را بخواهى، وقتى خواستند حسن و مهدى را دفن كنند، بردندشان به يك قبرستان در همان شهر رى؛ قبرستانى نزديك به حرم. چندين سال بعد كه حرم سيد الكريم را گسترش دادند، قبر حسن و مهدى هم داخل صحن افتاد. حالا مسجد جامع صحن، آرامگاه ابدى حسن و مهدى شده و تو اگر روزى دلت براى قهرمان حقيقى اين قصه تنگ شد و هوايى شدى، برو همان جايى كه گفتم
؛ وقتى برو كه مسجد خلوت باشد و دربانش هم سر حال. جهنم ضرر! يك هزارى بگذار كف دستش و بگو آمده‏ام پى قبر سيدحسن و سيدمهدى؛ خودش تو را مى‏برد نزديك يك ستون و فرش مسجد را كنار مى‏زند و بعد، تو مى‏مانى و زلالى مرمر سپيد و سرخى نوشته روى سنگ؛ سيد حسن... به سال 1357؛ دوست داشتى، شهيدش را هم خودت اضافه كن. كسى چه مى‏داند؛ شايد اگر روزى روزگارى گذرت به دانشگاه ديترويت هم افتاد و رفتى و سرى هم به دانشكده فنى زدى، درست روبه‏روى در ورودى، آن بالا، روى ديوار، چشمت به يك تصوير آشنا بيفتد؛ كسى چه مى‏داند؛ شايد عكس حسن را زده باشند به ديوار و زيرش با رنگ سرخ نوشته باشند: شهيد دانشگاه ديترويت؛ كسى چه مى‏داند!
حالا تو به اين حرف‏ها بخند؛ ولى انصافاً همان قبل از انقلاب كه دانشگاه تهران به هر جايى شباهت داشت، مگر دانشگاه، چه كسى فكر مى‏كرد كه يك روز مقابل درهاى ورودى همه دانشكده‏هاى دانشگاه تهران، آن بالا روى ديوار، اين همه عكس بچسبانند و بنويسند: شهداى دانشگاه.
سيب را كه بالا بيندازى، هزار چرخ مى‏خورد تا بيفتد پايين. مى‏دانم و مى‏دانى كه روزى خواهد رسيد كه من و تو هم مى‏رويم همان جا زير خاك؛ فقط اين را نمى‏دانم كه بعد از رفتنمان، عكس‏هامان بالاى كدام ديوار خواهد رفت؟ دلم مى‏خواست وسيع باشم و سيال؛ مثل حسن و جارى شوم از ديترويت تا سيد الكريم.


 

نوشته شده توسط خاطره در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 15:16 موضوع | لینک ثابت