من، آقا جلال، سيد حسن و محمد، چهار بچه محل بوديم كه از دوران دبيرستان. اهالى محل به ما به عنوان «چهار جون جونى» را داده بودند.
بچه‏هاى محل مى‏گفتند: اگر دنبال محمد يا آقا جلال بگردى، كافى است بدانى سيد حسن كجاست وخلاصه اگر آدرس يك نفرشان را داشته باشى، در حقيقت نشانى هرچهار نفر را دارى.
جالب آن بود كه ما چهار نفر، علاوه بر اشتراك در عقايد، در سلايق هم ديدگاه‏هاى مشتركى داشتيم و حتى شكل ظاهرى ما هم شبيه يكديگر بود.
در سال 63هر چهار نفر در كنكور شركت كرديم و طبق برنامه ريزى قبلى هر چهار نفر در يك رشته و يك دانشگاه پذيرفته شديم و براى آن كه لحظه‏اى ازهم جدا نباشيم، به هر ترتيب بود اتاقى چهار نفره پيدا كرده، در آن جا خوش كرديم.
دوران، دوران جنگ و حاكميت ارزش‏ها بود. هر چهار نفر باهم درس مى‏خوانديم. جبهه مى‏رفتيم، مرخصى مى‏آمديم و...اگر يكى مجروح مى‏شد، ديگران مثل پروانه در بيمارستان و خانه به دور او مى‏چرخيدند.
از نظر اقتصادى نيز يگانه بوديم واگر يكى از ما پولى داشت، مثل آن بود كه متعلق به همه ما بود. در آن زمان، روايتى از امام صادق(ع) به اين مضمون شنيده بوديم كه در صورتى مى‏توانى خودت را رفيق ديگرى بدانى كه او دست در جيب تو بكند، پولى را بردارد، خرج نيازش كند و بعد آن پول را به جيب تو برگرداند؛ بدون آن كه تو متوجه شوى، و ما سعى در عمل به اين روايت داشتيم.
يادم مى‏آيد يك روز با عجله لباس هايم را پوشيدم و سوار تاكسى شدم؛ اما هنگام پرداخت كرايه هر چه در جيبم گشتم، پولى پيدا نكردم و سر انجام با شرمندگى پياده شدم كه البته راننده تاكسى هم بزرگوارى نشان داد و بعد متوجه شدم كه آن روز صبح زود، آقا جلال جيب مرا براى رفتن به حمام خالى كرده است.
روزى ديگر با عجله صبحانه خوردم و خود را براى رفتن به سر وعده‏اى كه با يكى از دوستان داشتم، آماده كردم، اماهرچه دنبال كت و شلوارم گشتم، آن را نيافتم و سرانجام به دست نوشته‏اى از سيد حسن كه بالاى آيينه نصب شده بود، برخورد كردم كه در آن نوشته بود: آقا ناصف مى‏دانم اين آخرين جايى است كه به آن سر مى‏زنى؛ زيرا كمتر ديده‏ام خودت را در آينه نگاه كنى؛ به هر حال من كت و شلوارم را به خشك شويى دادم و چاره‏اى جز استفاده از كت و شلوار تو نديدم.
من هم براى اينكه به سر وعده برسم، چاره‏اى نديدم جز آن كه كت و شلوار محمد را بپوشم كه البته به علت چاق‏تر بودن او، برايم گشاد بودند؛ به گونه‏اى كه دوستم به من گفت: پسر اين كت و شلوار دونفره است؛ چرا تو به تنهايى آن را پوشيده‏اى.
خاطرات فراوان ديگرى درباره استفاده از كفش، كيف، كلاه و پيراهن يكديگر داشتيم كه خود يك كتاب مى‏شود.
با اين وجود، بايد به خوبى احساس كنيد كه غمناك‏ترين لحظه براى ما چهار نفر؛ هنگامى بود كه نتايج آزمون ناپيوسته كارشناسى ارشد اعلام شود هيچ يك از ما پذيرفته نشديم؛ زيرا مى‏دانستيم اين آغاز جدايى ما مى‏باشد. سرانجام بعد از چند ماه پرسه زدن، هركدام شغلى پيدا كرديم و در اين ميان، فقط شغل من مرتبط با كارهاى فرهنگى بود.
اوايل هفته‏اى يك بار همديگر را مى‏ديديم و كم كم دو ماه يك بار و بعدها در سال دوسه مرتبه دور هم جمع مى‏شديم و در اين جلسات به خوبى حس مى‏كرديم كه به تدريج از هرجهت از يكديگر دور مى‏شويم و با آن كه از نظر اقتصادى، وضع هر سه نفر آنها ازمن بهتر بود، اما همه آنها به شغل من غبطه مى‏خوردند و مى‏گفتند: ناصف! قدر خودت را بدان كه سالم‏ترين شغل را دارى و وقتى از آنها توضيح مى‏خواستم، مى‏گفتند: هم احساس مى‏كنى از نظر علمى و معنوى در حال پيشرفت هستى و هم در محيط سالمى نفس مى‏كشى؛ محيطى كه تصور نمى‏كنى اطرافيانت انسان‏هاى متقلبى هستند كه هميشه منتظر فرصت هستند تا به تو ضربه بزنند.
راستش من نمى‏توانستم درك كنم كه آنها در چه محيطى به سر مى‏برند؛ ولى هر چه بود، از كار خودم راضى بودم و تنها آرزويم در آن زمان، فراهم شدن امكان ادامه تحصيل در مقاطع بالاتر بود.
اتفاقا چند سال بعد به اين آرزو رسيدم و در مقطع كارشناسى ارشد همان دانشگاه پذيرفته شدم و مجبور شدم در هفته دو سه روزى را به تهران بروم و در خوابگاه ساكن شوم.
خودمانيم تجرد بعد از تأهل، مزه خاصى داشت و چه صفايى داشت. اين كه در هفته دو سه روزى را بدون دغدغه زن و فرزند و هزينه زندگى و اجاره خانه و...به سر برى؛ آن هم در ميان دانشجويانى كه اغلب كم سن و سال بودند و هنوز وارد اجتماع نشده، صفا و صميميت خاص داشتند كه منحصر به همان محيطهاى دانشجويى بود. من گر چه به علت ترك تحصيل چند ساله، باآنها اختلاف سنى داشتم؛ به گونه‏اى كه حتى بعضى از آن‏ها به شوخى يا جدى مرا با عنوان پدر، بابا ياحاج آقا صدا مى‏كردند؛ اما خيلى زود با آنها انس گرفتم و به ياد دوران خوش گذشته توانستم باآن‏ها بسيار صميمى باشم؛ گر چه به مقدار صميمتى نبود كه با آقا جلال، سيد حسن و محمد داشتيم، زيرا زمانه عوض شده بود و تفاوت سنى نيز اجازه چنين صميميتى را نمى‏داد در بعضى از محافل از آن نوع رابطه‏ها و اخلاق معاشرت با عنوان اخلاق پنجاه و هفتى (اوايل انقلاب) ياد مى‏كردند و آنها را زير سؤال برده، مسخره مى‏كردند.
ترم سوم تحصيل ام بود كه ناگاه با مشكل بزرگ اقتصادى برخورد كردم و علت آن اشتداد بيمارى قلبى (گشاد شدن دريچه قلب) فرزند خرد سالم بود كه مجبور شدم او را در بيمارستان خصوصى بسترى كنم.
به هر ترتيب بود توانستم از طريق وام‏هاى قرض الحسنه و خويشان بخشى از هزينه را تأمين كنم؛ اما مقدار نياز بسيار بيشتر از مقدار فراهم شده بود.
در حالى كه از همه جا قطع اميد كرده بودم، ناگاه جرقه‏اى در ذهنم درخشيد و آن اين كه از افراد باند «چهار جون جونى» كمك بگيرم ؛ به ويژه آن كه هريك از آنها داراى وضع اقتصادى بسيار عالى بودند و به اصطلاح پولشان از پارو بالا مى‏رفت و در ضمن هريك از آنها هم تا به حال چند مرتبه با كنايه و صراحت به من گفته بودند كه اگر نيازى داشتى،باما تماس بگير؛ اما مناعت طبع من اجازه چنين كارى را نداده بود. و بيمارى فرزند ديگر چيزى نبود كه مناعت طبع و قناعت سرش بشود.
تصميم خودم را گرفتم و اول با موبايل آقا جلال تماس گرفتم، زيرا او در كار آزاد بود وضعش از بقيه بهتر بود و علاوه بر آن در گذشته بيشتر با هم حالت صميمى بوديم و حتى در دوران دانشجويى من چند بار كتابهايم را فروخته بودم تا بتوانم به آن كمك كنم.
از تماس من به ظاهر خيلى خوشحال شد و گفت: من الآن با خانواده در كيش در هتل...هستم؛ من من كنان گفت: ناصف! راستش تا هفته پيش وضعم خيلى خوب بود اماتازگى پروژه‏اى برداشته‏ام كه خيلى سنگين است و حتى مجبورم فرش زير پا و طلاهاى عيال را بفروشم؛ خيلى خيلى شرمنده‏ام.
عرق سردى بر پيشانيم نشست و نمى‏دانم با خداحافظى يا بدون خداحافظى تماس را قطع كردم و چند دقيقه‏اى سرم را ميان دستانم گرفتم بعد كه كمى حالم به جا آمد، با سيد حسن كه در بازار، مغازه پر رونقى داشت، تماس گرفتم؛ بر خلاف انتظار جواب او هم مقدارى نا اميد كننده بود. او گفت: مدتى است وضع بازار خراب شده چك‏هايم با زحمت فراوان پاس مى‏شود و الآن هم وضعم به قدرى خراب است كه فكر مى‏كنم مجبور باشم پژوى خانم را بفروشم و باهر بدبختى هست به همان يك ماشين خودم اكتفا كنيم؛ اما حالا چون بعد از عمرى از من تقاضايى كرده‏اى، يك سرى به حساب هايم مى‏زنم، تا ببينم آيا مى‏شود كارى كرد يا خير؟ بعد از نيم ساعت تلفن زنگ زد سيد حسن با خوشحالى گفت: پسر! خيلى خوش شانسى؛ با بانك تماس گرفتم و ديدم در يكى از حسابهايم يك دويست هزار تومانى موجود است. و سپس پرسيد: خوب، چه وقت مى‏توانى آن را پس بدهى؟ من كه انتظار چنين سؤالى را نداشتم، گفتم شايد تا سه چهار ماه ديگر و بعد او گفت: خب، فردا با يك چك دويست هزار تومانى به همان تاريخى كه مى‏توانى پس بدهى، بيا در مغازه و پول را بگير.
من در حالى كه خيلى عصبانى بودم، با يك تشكر خشك تلفن را قطع كردم، چون نه مبلغ قابل اعتنا بود و نه شرطى كه گذاشته بود، قابل انتظار.
خيلى نا اميد شده بودم و ترديد فراوان داشتم كه آيا به سومى هم زنگ بزنم يا خير؟احتمال زياد مى‏دادم كه او هم مثل دو تاى ديگر باشد؛ اما اين بار نه به انگيزه درخواست پول، بلكه به انگيزه امتحان و اتمام حجت به محمد كه چند ماهى بود به سمت مدير عامل شركتى دولتى منصوب شده بود، زنگ زدم.
او بر خلاف انتظار با خوش رويى تمام گفت: چرا نتوانم كمك كنم؛ البته كه مى‏توانم و از شانس خوب تو الان هشت صد هزار تومان در حسابم دارم كه آن را به تو قرض مى‏دهم و بعد از كمى مكث گفت: تو هم كه ان شاء الله مى‏توانى آن را تا دو هفته ديگر برگردانى؛ چون بعد از چند ماه با خانم بچه‏ها مى‏خواهيم به مسافرت برويم.
گر چه از برخورد او كمى خوشحال شدم، اما زمان باز پرداخت، زمانى نبود كه من بتوانم تعهد آن را قبول كنم و از اين يكى هم نااميد شدم.
آن هفته به علت مشكل تهيه پول نتوانستم به تهران بروم و در كلاس‏ها شركت كنم.
پس از چند روز كه غيبت من محسوس شده بود، زنگ‏هاى بچه‏هاى دانشجو، لحظه‏اى قطع نمى‏شد. آنها مشكل مرا شنيدند، بسيار اظهار تأسف كردند و به من دلدارى دادند.
هفته بعد هم در تكاپو براى تهيه پول به كلاس نرفتم و از همه جا نااميد شده بودم.عصر پنج شنبه در خانه نشسته و درفكرى عميق فرو رفته بودم ونمى دانستم از چه غمگين بودم ؛ آيا از تهيه نشدن پول ويا از تغيير ارزش‏ها.
دراين هنگام ناگاه زنگ در به صدا درآمد و من كه درآن هنگام انتظار هيچ كس را نداشتم، از خانمم پرسيدم: چه كسى مى‏تواند باشد؟ او هم اظهار بى اطلاعى كرد.
برخاسته، در را باز كردم و با كمال تعجب پنج شش تن از دوستان دانشجويى خوابگاهى را مشاهده كردم. همسرم اول خيال كرد كه آنها ازشاگردانم هستند؛ اما بعد برايش توضيح دادم كه آنها همكلاسى‏هاى من هستند كه تعجب كرد. به هر حال با خوشحالى بيش از حد از آنها استقبال كردم و آنهارا به درون خانه آوردم و از صفا و وفا و صميميت آنها تشكر كردم كه در اين زمان چه كسى يادى ازمن نكرده، زحمت مسافرت از تهران به شهرستان رابه منظور دلدارى من بر خود تحميل كرده‏اند.
بعد از كمى صحبت متوجه شدم كه تشريف فرمايى آنها چيزى بيش از حد دلدارى است و با كمال ناباورى متوجه شدم كه آنها بعد از شنيدن مشكل من به شدت در تكاپو افتاده، به هر جان كندنى بوده توانسته بودند مقدارنياز مرا كه طبيعتاً براى آنها بسيار سنگين بوده تهيه كنند و بعدها متوجه شدم كه حتى يكى از آنها با فروش طلاهاى خواهر و مادر خود، بخشى راتأمين كرد و ديگرى با اصرار از پدرش خواسته بود تا قطعه زمينى را كه براى آينده او كنار گذاشته، بفروشد. سومى به هر زحمت، وامى گرفته و چهارمى از دامادشان قرض گرفته بودو...
بعدها شنيدم كه مسرورى دوستى كه ظاهراً به علت شرمندگى به خانه ما نيامده بود، با شنيدن مشكل من به چند بيمارستان مراجعه كرده بود تا كليه‏اش را بفروشد؛ اما به او جواب منفى داده بودند.
به هر حال با ديدن اين همه لطف و صفا، اشك در چشمانم حلقه زد و بى اختيار به ياد اين بيت افتادم:
خدا گر ز حكمت ببندد درى
ز رحمت گشايد در ديگرى
خطاب به بچه‏ها گفتم: قربان صفايتان و بلكه قربان صفاى دانشجويى. خدا ان شاءالله اين صفاى دانشجويى را از ما نگيرد و ذره‏اى از آن را به اجتماع منتقل كند.
نمى‏دانم بچه‏ها اين بخش از سخنان مرا خوب درك كردند يا خير؟


 

نوشته شده توسط خاطره در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 23:20 موضوع | لینک ثابت