<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عشق را زیر باران باید جست...</title>
<link>http://fatemeh1385.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 30 Aug 2009 11:19:05 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آسانسور</title>
<link>http://fatemeh1385.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;نفس کشیدن در یک پاکت سبزیجات، حتی جدا از بوی مشمئز کننده ی گند آن ،زمانی که حمله ی تنفسی داشته باشید بسیار غیر قابل توصیف است.آن شب هوا بسیار دم داشت و غبار در آن مانند مورچه هایی که تکه های شیرینی دیده باشند میلولید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ترسا که در یک آسانسور زندانی شده بود به سختی نفس میکشید و سرش به طرز فجیعی گیج میرفت.میوه های و سبزیجات که بر اثر رطوبت و کمبود اکسیژن در این چند ساعت در آسانسور بر روی کف آسانسور با سرعت نامعقولی گندیه بودند ، پخش بود.همین چند دقیقه پیش بود که دوباره سیگنال موبایلش را چک کرده و با ناکامی آن را به در آسانسور کوبیده بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هنوز هم متوجه نمیشد چطور اتفاقات به این سرعت رخ داده بودند.ساعت 1.5 ظهر امروز بود که او به تنهایی برای خرید به مرکز خرید رفته بود و حدود نیم ساعت بعد مجبور شد با آن همه بار به جای رفتن به سمت خانه به ساختمان متروکی که در حال تخریب بود برود.احساس میکرد باید به آنجا برود در غیر این صورت برای همیشه چیزی در زندگی اش با کمبود مواجه میشود.به اطراف خودش با حالت گنگی نگاه انداخت و با قدم های کوتاه و نامطمئن به سمت ساختمان قدیمی به راه افتاد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سنگ نماهای ساختمان از فرط فرسودگی به رنگ تیره درآمده بودند و ترکهایی ریز و درشتی در آنها به صورت محسوس نمایان بود.در قسمت بالای ساختمان دقیقاً زیر شیروانی مجمسه های کوچک و بسیار زشتی نمایان بودند که در حال حاضر نامشان را به خاطر نمی آورد.همه چیز بسیار گنگ بود و او به حالت خلسه با قدوم کوتاه به سمت در قهوه ای رنگ ساختمان که تنها در آن بود میرفت.در پای در به نقش و نگارهای روی شیردال خیره شده بود که با حالت مرموزی بسیار تمیز و درخشان بود.به آرامی وسایل خود را روی زمین گذاشت و چند ضربه به کوبه در زد.زمانی که پاسخی دریافت نکرد بدون هیچ درنگی پلاستیک میوه خود را برداشت و در را با شانه هل داد و پس از نگاه کوتاهی دیگر به اطراف وارد خانه شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هوا بسیار دم داشت و بوی نا و ماندگی بینی ترسا را وادار به سوختن کرد.نور اندکی که معلوم نبود از کدام روزنه وارد ساختمان میشد کمی راه پله روبرویش را روشن کرده بود.با شک و تردید به سمت پله ها به راه افتاد و سکوت مرگ اندیش ساختمان را تحمل کرد.زمانی که از پله ها بالا میرفت احساس میکرد ذهن هایی او را میکاوند و خاطراتی به سرعت مانند اسلایدهایی از جلوی چشمانش و یا ذهنش میگذشت.زمانی که بالای پله ها رسید با یک آسانسور شیک و مدرن مواجه شد که کاملاً در تناقص با نمای داخلی و خارجی ساختمان متروک بود.معماری ساختمان به صورت دوپلکس بود و مطمئناً آسانسور نقش مفیدی را در رفاه ساکنان نداشت و فقط اتلاف وقت به حساب می آمد.اما احساسی به او گفت که اگر از آسانسور استفاده کند به خواسته ای که معلوم نبود از چه زمانی به وجودش رخنه کرده بود ، میرسد.کلید آسانسور را فشار داد و اتاقک آن به سرعت ظاهر شد و در کشویی اتوماتیکش از دو طرف باز شد.اولین قدم را به داخل اتاقک آسانسور گذاشت و درها به سرعت در پشت سرش بسته شدند.ناگهان همه چیز در دیدگانش تیره و نامفهوم شد.مانند اینکه از پشت ذره بینی که فاصله کانونش با جسم تنظیم نباشد به آسمان نگاه کنی.پاکتها و پلاستیکهای خریدش روی زمین پخش شد و دستش را به سمت دیواره اتاقک دراز کرد اما فاصله دیواره با چیزی که او در ذهنش حساب کرده بود کمی بیشتر بود، پس محکم به دیواره خورد و تعادلش را از دست داد و پخش زمین شد.گذر زمان بسیار نامفهوم بود، تنفس بسیار بسیار سخت تر شده بود و با هر دم انگار که خرده شیشه هایی با شدت به ریه هایش وارد میشدند و با باز دم اثرات چرکینی باقی میگذاشتند.باز هم موبایل را چک کرد و با پیغام no signal مواجه شد.دیگر پس از چند بار بیهوش شدن و بهوش آمدن احساس میکرد توانی برای ادامه ندارد.افکار به سرعت از ذهنش میگذشتند.از خاطرات کودکی گرفته تا همین دیروز.حالتی از آشناپنداری او را فرا گرفته بود.همه اش فکر میکرد چنین صحنه ای قبلاً برایش اتفاق افتاده .شاید در خواب و یا شاید در بیداری و در بعد دیگر.لحظات به کندی سپری میشد تنها صدای کر کننده قلبش بود که خون را با آخرین توانش با اکسیژن کم و تا چند لحظه دیگر شاید بدون آن پمپاژ میکرد.چشمانش به حدی سیاه و تار میدید که تقریباً هیچ چیز نمیدید.نفس ها کند شدند ،کندتر و کندتر تا جایی که دیگر به جز دی اکسید کربن چیزی بیشتر وارد ریه ها و شش ها نشدند.میدانست که لحظات آخر عمرش است .آخرین نفسها به شیرینی شکلات تلخ بود و تنها چیزی که قبل از مرگ شنید صدای اپراتور زنی بود که در بلندگویی با آرامش میگفت:&quot;سوژه ی آزمایش تشعشعات هسته ای به شماره 1596 با شکست مواجه شد.&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;نویسنده :یاشار عطری&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 11:19:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fatemeh1385&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>fatemeh1385</dc:creator>
<guid>http://fatemeh1385.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام</title>
<link>http://fatemeh1385.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>سلام چطورین؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوبین انشاالله؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشتم الان کتاب گرگ و میش رو می خوندم خلیلی با حاله. شمام بخونین. الان هم میخوام کتاب سوم اراگون رو دانلود کنم اسمش هست بریسینگر اگه درست گفته باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب خواستم کتاب معرفی کنم که کردم. راستی کتاب های دارن شان هم قشنگن حتما بخونین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا خدانگهدار.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 15 Jun 2009 09:08:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fatemeh1385&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>fatemeh1385</dc:creator>
<guid>http://fatemeh1385.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شیرین من بمان</title>
<link>http://fatemeh1385.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;ناامني ! ناامني ! ناامني !&lt;BR&gt;هر جا که پا مي گذاري اول به چشمهايت خيره مي شوند و بعد قد و بالايت را برانداز مي کنند و سپس آشکارا فکر مي کنند که چگونه مي توانند دست به سوي ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;بقیه در ادامه مطلب&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Feb 2009 19:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fatemeh1385&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>fatemeh1385</dc:creator>
<guid>http://fatemeh1385.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://fatemeh1385.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot; face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;سلام. خوبین؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot;&gt;من خوبم مرسی. چه خبرا؟ خیلی وقت بود که آپ نکرده بودم. گرفتاریه دیگه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;. دیگه داشت &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot;&gt;پسوردو فراموش میکردم. با جون کندن بالاخره یادم اومد چی بود &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;. خوب حرفی ندارم بگم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot;&gt;مطلبی هم ندارم بزارم واستون. شرمنده.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot;&gt;انشا الله دفعه بعد با دست پر میام.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #000000&quot;&gt;مواظب خودتون باشین. خدانگهدار&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Dec 2008 16:30:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fatemeh1385&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>fatemeh1385</dc:creator>
<guid>http://fatemeh1385.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز مادر بر تمام مادران مهربان مبارک</title>
<link>http://fatemeh1385.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>&lt;A class=thickbox href=&quot;http://s3.tinypic.com/34s4i9d.jpg&quot; name=&apos;&lt;br/&gt;&lt;a href=&quot;http://i31.tinypic.com/34s4i9d.jpg&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;View Raw Image&lt;/a&gt;&apos; jQuery1214298783031=&quot;14&quot;&gt;&lt;IMG id=imgElement title=&quot;Click for a larger view&quot; src=&quot;http://i31.tinypic.com/34s4i9d.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt; </description>
<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 09:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fatemeh1385&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>fatemeh1385</dc:creator>
<guid>http://fatemeh1385.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صفای دانشجویی</title>
<link>http://fatemeh1385.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 13px; LINE-HEIGHT: 1.5&quot; face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ff0000 size=4 &lt;br&gt;&lt;STRONG&gt;من، آقا جلال، سيد حسن و محمد، چهار بچه محل بوديم كه از دوران دبيرستان. اهالى محل به ما به عنوان «چهار جون جونى» را داده بودند.&lt;BR&gt;بچه‏هاى محل مى‏گفتند: اگر دنبال محمد يا آقا جلال بگردى، كافى است بدانى سيد حسن كجاست وخلاصه اگر آدرس يك نفرشان را داشته باشى، در حقيقت نشانى هرچهار نفر را دارى.&lt;BR&gt;جالب آن بود كه ما چهار نفر، علاوه بر اشتراك در عقايد، در سلايق هم ديدگاه‏هاى مشتركى داشتيم و حتى شكل ظاهرى ما هم شبيه يكديگر بود.&lt;BR&gt;در سال 63هر چهار نفر در كنكور شركت كرديم و طبق برنامه ريزى قبلى هر چهار نفر در يك رشته و يك دانشگاه پذيرفته شديم و براى آن كه لحظه‏اى ازهم جدا نباشيم، به هر ترتيب بود اتاقى چهار نفره پيدا كرده، در آن جا خوش كرديم. &lt;BR&gt;دوران، دوران جنگ و حاكميت ارزش‏ها بود. هر چهار نفر باهم درس مى‏خوانديم. جبهه مى‏رفتيم، مرخصى مى‏آمديم و...اگر يكى مجروح مى‏شد، ديگران مثل پروانه در بيمارستان و خانه به دور او مى‏چرخيدند.&lt;BR&gt;از نظر اقتصادى نيز يگانه بوديم واگر يكى از ما پولى داشت، مثل آن بود كه متعلق به همه ما بود. در آن زمان، روايتى از امام صادق(ع) به اين مضمون شنيده بوديم كه در صورتى مى‏توانى خودت را رفيق ديگرى بدانى كه او دست در جيب تو بكند، پولى را بردارد، خرج نيازش كند و بعد آن پول را به جيب تو برگرداند؛ بدون آن كه تو متوجه شوى، و ما سعى در عمل به اين روايت داشتيم.&lt;BR&gt;يادم مى‏آيد يك روز با عجله لباس هايم را پوشيدم و سوار تاكسى شدم؛ اما هنگام پرداخت كرايه هر چه در جيبم گشتم، پولى پيدا نكردم و سر انجام با شرمندگى پياده شدم كه البته راننده تاكسى هم بزرگوارى نشان داد و بعد متوجه شدم كه آن روز صبح زود، آقا جلال جيب مرا براى رفتن به حمام خالى كرده است.&lt;BR&gt;روزى ديگر با عجله صبحانه خوردم و خود را براى رفتن به سر وعده‏اى كه با يكى از دوستان داشتم، آماده كردم، اماهرچه دنبال كت و شلوارم گشتم، آن را نيافتم و سرانجام به دست نوشته‏اى از سيد حسن كه بالاى آيينه نصب شده بود، برخورد كردم كه در آن نوشته بود: آقا ناصف مى‏دانم اين آخرين جايى است كه به آن سر مى‏زنى؛ زيرا كمتر ديده‏ام خودت را در آينه نگاه كنى؛ به هر حال من كت و شلوارم را به خشك شويى دادم و چاره‏اى جز استفاده از كت و شلوار تو نديدم.&lt;BR&gt;من هم براى اينكه به سر وعده برسم، چاره‏اى نديدم جز آن كه كت و شلوار محمد را بپوشم كه البته به علت چاق‏تر بودن او، برايم گشاد بودند؛ به گونه‏اى كه دوستم به من گفت: پسر اين كت و شلوار دونفره است؛ چرا تو به تنهايى آن را پوشيده‏اى. &lt;BR&gt;خاطرات فراوان ديگرى درباره استفاده از كفش، كيف، كلاه و پيراهن يكديگر داشتيم كه خود يك كتاب مى‏شود.&lt;BR&gt;با اين وجود، بايد به خوبى احساس كنيد كه غمناك‏ترين لحظه براى ما چهار نفر؛ هنگامى بود كه نتايج آزمون ناپيوسته كارشناسى ارشد اعلام شود هيچ يك از ما پذيرفته نشديم؛ زيرا مى‏دانستيم اين آغاز جدايى ما مى‏باشد. سرانجام بعد از چند ماه پرسه زدن، هركدام شغلى پيدا كرديم و در اين ميان، فقط شغل من مرتبط با كارهاى فرهنگى بود.&lt;BR&gt;اوايل هفته‏اى يك بار همديگر را مى‏ديديم و كم كم دو ماه يك بار و بعدها در سال دوسه مرتبه دور هم جمع مى‏شديم و در اين جلسات به خوبى حس مى‏كرديم كه به تدريج از هرجهت از يكديگر دور مى‏شويم و با آن كه از نظر اقتصادى، وضع هر سه نفر آنها ازمن بهتر بود، اما همه آنها به شغل من غبطه مى‏خوردند و مى‏گفتند: ناصف! قدر خودت را بدان كه سالم‏ترين شغل را دارى و وقتى از آنها توضيح مى‏خواستم، مى‏گفتند: هم احساس مى‏كنى از نظر علمى و معنوى در حال پيشرفت هستى و هم در محيط سالمى نفس مى‏كشى؛ محيطى كه تصور نمى‏كنى اطرافيانت انسان‏هاى متقلبى هستند كه هميشه منتظر فرصت هستند تا به تو ضربه بزنند.&lt;BR&gt;راستش من نمى‏توانستم درك كنم كه آنها در چه محيطى به سر مى‏برند؛ ولى هر چه بود، از كار خودم راضى بودم و تنها آرزويم در آن زمان، فراهم شدن امكان ادامه تحصيل در مقاطع بالاتر بود.&lt;BR&gt;اتفاقا چند سال بعد به اين آرزو رسيدم و در مقطع كارشناسى ارشد همان دانشگاه پذيرفته شدم و مجبور شدم در هفته دو سه روزى را به تهران بروم و در خوابگاه ساكن شوم.&lt;BR&gt;خودمانيم تجرد بعد از تأهل، مزه خاصى داشت و چه صفايى داشت. اين كه در هفته دو سه روزى را بدون دغدغه زن و فرزند و هزينه زندگى و اجاره خانه و...به سر برى؛ آن هم در ميان دانشجويانى كه اغلب كم سن و سال بودند و هنوز وارد اجتماع نشده، صفا و صميميت خاص داشتند كه منحصر به همان محيطهاى دانشجويى بود. من گر چه به علت ترك تحصيل چند ساله، باآنها اختلاف سنى داشتم؛ به گونه‏اى كه حتى بعضى از آن‏ها به شوخى يا جدى مرا با عنوان پدر، بابا ياحاج آقا صدا مى‏كردند؛ اما خيلى زود با آنها انس گرفتم و به ياد دوران خوش گذشته توانستم باآن‏ها بسيار صميمى باشم؛ گر چه به مقدار صميمتى نبود كه با آقا جلال، سيد حسن و محمد داشتيم، زيرا زمانه عوض شده بود و تفاوت سنى نيز اجازه چنين صميميتى را نمى‏داد در بعضى از محافل از آن نوع رابطه‏ها و اخلاق معاشرت با عنوان اخلاق پنجاه و هفتى (اوايل انقلاب) ياد مى‏كردند و آنها را زير سؤال برده، مسخره مى‏كردند.&lt;BR&gt;ترم سوم تحصيل ام بود كه ناگاه با مشكل بزرگ اقتصادى برخورد كردم و علت آن اشتداد بيمارى قلبى (گشاد شدن دريچه قلب) فرزند خرد سالم بود كه مجبور شدم او را در بيمارستان خصوصى بسترى كنم.&lt;BR&gt;به هر ترتيب بود توانستم از طريق وام‏هاى قرض الحسنه و خويشان بخشى از هزينه را تأمين كنم؛ اما مقدار نياز بسيار بيشتر از مقدار فراهم شده بود.&lt;BR&gt;در حالى كه از همه جا قطع اميد كرده بودم، ناگاه جرقه‏اى در ذهنم درخشيد و آن اين كه از افراد باند «چهار جون جونى» كمك بگيرم ؛ به ويژه آن كه هريك از آنها داراى وضع اقتصادى بسيار عالى بودند و به اصطلاح پولشان از پارو بالا مى‏رفت و در ضمن هريك از آنها هم تا به حال چند مرتبه با كنايه و صراحت به من گفته بودند كه اگر نيازى داشتى،باما تماس بگير؛ اما مناعت طبع من اجازه چنين كارى را نداده بود. و بيمارى فرزند ديگر چيزى نبود كه مناعت طبع و قناعت سرش بشود.&lt;BR&gt;تصميم خودم را گرفتم و اول با موبايل آقا جلال تماس گرفتم، زيرا او در كار آزاد بود وضعش از بقيه بهتر بود و علاوه بر آن در گذشته بيشتر با هم حالت صميمى بوديم و حتى در دوران دانشجويى من چند بار كتابهايم را فروخته بودم تا بتوانم به آن كمك كنم. &lt;BR&gt;از تماس من به ظاهر خيلى خوشحال شد و گفت: من الآن با خانواده در كيش در هتل...هستم؛ من من كنان گفت: ناصف! راستش تا هفته پيش وضعم خيلى خوب بود اماتازگى پروژه‏اى برداشته‏ام كه خيلى سنگين است و حتى مجبورم فرش زير پا و طلاهاى عيال را بفروشم؛ خيلى خيلى شرمنده‏ام. &lt;BR&gt;عرق سردى بر پيشانيم نشست و نمى‏دانم با خداحافظى يا بدون خداحافظى تماس را قطع كردم و چند دقيقه‏اى سرم را ميان دستانم گرفتم بعد كه كمى حالم به جا آمد، با سيد حسن كه در بازار، مغازه پر رونقى داشت، تماس گرفتم؛ بر خلاف انتظار جواب او هم مقدارى نا اميد كننده بود. او گفت: مدتى است وضع بازار خراب شده چك‏هايم با زحمت فراوان پاس مى‏شود و الآن هم وضعم به قدرى خراب است كه فكر مى‏كنم مجبور باشم پژوى خانم را بفروشم و باهر بدبختى هست به همان يك ماشين خودم اكتفا كنيم؛ اما حالا چون بعد از عمرى از من تقاضايى كرده‏اى، يك سرى به حساب هايم مى‏زنم، تا ببينم آيا مى‏شود كارى كرد يا خير؟ بعد از نيم ساعت تلفن زنگ زد سيد حسن با خوشحالى گفت: پسر! خيلى خوش شانسى؛ با بانك تماس گرفتم و ديدم در يكى از حسابهايم يك دويست هزار تومانى موجود است. و سپس پرسيد: خوب، چه وقت مى‏توانى آن را پس بدهى؟ من كه انتظار چنين سؤالى را نداشتم، گفتم شايد تا سه چهار ماه ديگر و بعد او گفت: خب، فردا با يك چك دويست هزار تومانى به همان تاريخى كه مى‏توانى پس بدهى، بيا در مغازه و پول را بگير. &lt;BR&gt;من در حالى كه خيلى عصبانى بودم، با يك تشكر خشك تلفن را قطع كردم، چون نه مبلغ قابل اعتنا بود و نه شرطى كه گذاشته بود، قابل انتظار.&lt;BR&gt;خيلى نا اميد شده بودم و ترديد فراوان داشتم كه آيا به سومى هم زنگ بزنم يا خير؟احتمال زياد مى‏دادم كه او هم مثل دو تاى ديگر باشد؛ اما اين بار نه به انگيزه درخواست پول، بلكه به انگيزه امتحان و اتمام حجت به محمد كه چند ماهى بود به سمت مدير عامل شركتى دولتى منصوب شده بود، زنگ زدم.&lt;BR&gt;او بر خلاف انتظار با خوش رويى تمام گفت: چرا نتوانم كمك كنم؛ البته كه مى‏توانم و از شانس خوب تو الان هشت صد هزار تومان در حسابم دارم كه آن را به تو قرض مى‏دهم و بعد از كمى مكث گفت: تو هم كه ان شاء الله مى‏توانى آن را تا دو هفته ديگر برگردانى؛ چون بعد از چند ماه با خانم بچه‏ها مى‏خواهيم به مسافرت برويم.&lt;BR&gt;گر چه از برخورد او كمى خوشحال شدم، اما زمان باز پرداخت، زمانى نبود كه من بتوانم تعهد آن را قبول كنم و از اين يكى هم نااميد شدم.&lt;BR&gt;آن هفته به علت مشكل تهيه پول نتوانستم به تهران بروم و در كلاس‏ها شركت كنم. &lt;BR&gt;پس از چند روز كه غيبت من محسوس شده بود، زنگ‏هاى بچه‏هاى دانشجو، لحظه‏اى قطع نمى‏شد. آنها مشكل مرا شنيدند، بسيار اظهار تأسف كردند و به من دلدارى دادند.&lt;BR&gt;هفته بعد هم در تكاپو براى تهيه پول به كلاس نرفتم و از همه جا نااميد شده بودم.عصر پنج شنبه در خانه نشسته و درفكرى عميق فرو رفته بودم ونمى دانستم از چه غمگين بودم ؛ آيا از تهيه نشدن پول ويا از تغيير ارزش‏ها.&lt;BR&gt;دراين هنگام ناگاه زنگ در به صدا درآمد و من كه درآن هنگام انتظار هيچ كس را نداشتم، از خانمم پرسيدم: چه كسى مى‏تواند باشد؟ او هم اظهار بى اطلاعى كرد. &lt;BR&gt;برخاسته، در را باز كردم و با كمال تعجب پنج شش تن از دوستان دانشجويى خوابگاهى را مشاهده كردم. همسرم اول خيال كرد كه آنها ازشاگردانم هستند؛ اما بعد برايش توضيح دادم كه آنها همكلاسى‏هاى من هستند كه تعجب كرد. به هر حال با خوشحالى بيش از حد از آنها استقبال كردم و آنهارا به درون خانه آوردم و از صفا و وفا و صميميت آنها تشكر كردم كه در اين زمان چه كسى يادى ازمن نكرده، زحمت مسافرت از تهران به شهرستان رابه منظور دلدارى من بر خود تحميل كرده‏اند. &lt;BR&gt;بعد از كمى صحبت متوجه شدم كه تشريف فرمايى آنها چيزى بيش از حد دلدارى است و با كمال ناباورى متوجه شدم كه آنها بعد از شنيدن مشكل من به شدت در تكاپو افتاده، به هر جان كندنى بوده توانسته بودند مقدارنياز مرا كه طبيعتاً براى آنها بسيار سنگين بوده تهيه كنند و بعدها متوجه شدم كه حتى يكى از آنها با فروش طلاهاى خواهر و مادر خود، بخشى راتأمين كرد و ديگرى با اصرار از پدرش خواسته بود تا قطعه زمينى را كه براى آينده او كنار گذاشته، بفروشد. سومى به هر زحمت، وامى گرفته و چهارمى از دامادشان قرض گرفته بودو...&lt;BR&gt;بعدها شنيدم كه مسرورى دوستى كه ظاهراً به علت شرمندگى به خانه ما نيامده بود، با شنيدن مشكل من به چند بيمارستان مراجعه كرده بود تا كليه‏اش را بفروشد؛ اما به او جواب منفى داده بودند.&lt;BR&gt;به هر حال با ديدن اين همه لطف و صفا، اشك در چشمانم حلقه زد و بى اختيار به ياد اين بيت افتادم: &lt;BR&gt;خدا گر ز حكمت ببندد درى &lt;BR&gt;ز رحمت گشايد در ديگرى &lt;BR&gt;خطاب به بچه‏ها گفتم: قربان صفايتان و بلكه قربان صفاى دانشجويى. خدا ان شاءالله اين صفاى دانشجويى را از ما نگيرد و ذره‏اى از آن را به اجتماع منتقل كند. &lt;BR&gt;نمى‏دانم بچه‏ها اين بخش از سخنان مرا خوب درك كردند يا خير؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Apr 2008 19:50:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fatemeh1385&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>fatemeh1385</dc:creator>
<guid>http://fatemeh1385.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیایش نوروز</title>
<link>http://fatemeh1385.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00cc66 size=3&gt;ای خدای که از برترین برتریها به برترین برتری. برتری.به تو نماز آوریم .به تو نیاز آوریم.&lt;BR&gt;تا هرآن کس که سالها بر او گذشته و در آستان سالی نو به پیشگاه پر شکوه تو برپاست.به بزرگی خود.به آن شگرف نیروی خود را هبر شوی.&lt;BR&gt;تا رخ نپوشی تو ای برترین بزرگ ای زورمندترین توانا ای زیباترین هستی که چون تو رخ پوشی دیگر ما خود نبینیم.&lt;BR&gt;ای زهر چه برتر .تو خودمایی که خدایی تو خدایی که خود مایی.&lt;BR&gt;تو رخ پوشی چه باشیم.چو رخ پوشیم چه باشی.&lt;BR&gt;بی تو نه بزرگی هست که بزرگترین نیست.نه زیبایی هست که زیباترین نیست.نه راستی هست که راسترین نیست.&lt;BR&gt;خدا با ما باش .توهمه چیزی باش که چیزی باشیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00cc66 size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00cc66 size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 393px; HEIGHT: 444px&quot; height=675 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i25.tinypic.com/2jb616u.jpg&quot; width=421 align=middle border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00cc66 size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00cc66 size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00cc66 size=3&gt;سلام خوبین عزیزان؟ من خوبم . منم به نوبه ی خودم  فرا رسیدن عید باستانی نوروز را به همه عزیزان تبریک و تهنیت میگم و امیدوارم سال خوبی رو پشت سر بگذارید &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Mar 2008 09:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fatemeh1385&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>fatemeh1385</dc:creator>
<guid>http://fatemeh1385.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از ديترويت تا سيد الكريم‏ </title>
<link>http://fatemeh1385.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00cc33 size=3&gt;سلام دوستان . حالتون چطوره؟ خوبین؟ راستش اگه بهتون در مورد آپ این دفعه خبر ندادم واسه اینه که اصلا وقت نمیکنم بیام . الان هم به خاطر دوست عزیزمون اومدم آپ کردم. به هر حال منو ببخشید . امیدوارم از این داستان لذت ببرین. خدانگهدار&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00cc33 size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00ff99 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;همه صدايش مى‏كردند دختر حاجى. پدرش از دم كلفت‏هاى بازار بود. دختر را با اتول شخصى و شوفر مى‏فرستادند دبيرستان كه مثلاً درس بخواند و بعد هم بشود صاحب كمالات و مايه مباهات. خانم را از خانه با چادر و روبنده راهى مى‏كردند؛ ولى طرف پايش كه مى‏رسيد به حياط مدرسه، همان جا رخت و لباس اضافى را انگار كه وصله ناجورى باشد، مى‏چپاند توى يك كيف پارچه‏اى و مى‏رفت به سمت مستراح. چند دقيقه بعد، اگر خود حاجى را هم مى‏آوردند، به جا نمى‏آورد دختر را.&lt;BR&gt;آن موقع‏ها مى‏گفتند مينى ژوب... همان دامن كوتاه؛ به قاعده‏اى كه يكى دو وجب بالاتر از زانو باشد. يك تاب تنگ و چسبان هم مى‏پوشيد؛ با دو تا بندينك كه روى شانه درست جاى حلقه آستين نداشته لباس گره مى‏خورد. يك سينه‏ريز ظريف، به اضافه گوشواره و النگو و خلاصه هر زلم زيمبويى كه آن موقع‏ها مد روز اعيان و اشراف بود... هر روز يه رنگى و يه مدلى؛ چه مى‏دانم... بزك هم مى‏كرد؛ موهاى مشكى بلندى داشت كه مى‏ريخت تا پايين كمرش؛ خلاصه فتنه بود؛ از بوى عطرش مى‏فهميدند كه امروز آمده يا نه.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff99 size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff99 size=3&gt;بقیه داستان در ادامه مطلب...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 09 Feb 2008 11:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fatemeh1385&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>fatemeh1385</dc:creator>
<guid>http://fatemeh1385.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://fatemeh1385.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=center&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;محرم، ماه ايثار و از جان گذشتگی است! ماه عشق و شور و فریاد است! ماه سرافرازی بر فراز نیزه هاست! &lt;BR&gt;ماه آمیختن با خون و آمیختن عشق است.&lt;/SPAN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;سلام بر حسین (ع)&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;   &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;سلام خوبین؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;منم به نوبه خودم فرا رسیدن ماه محرم - ماه شهادت امام حسین (ع) را به همه ی مسلمانان جهان &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;تسلیت میگم ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i17.tinypic.com/728apmf.jpg&quot; align=bottom border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Jan 2008 13:46:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fatemeh1385&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>fatemeh1385</dc:creator>
<guid>http://fatemeh1385.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://fatemeh1385.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#0066ff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;سلام خوبین بچه ها؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0066ff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;امروز هم با یه داستان قشنگ اومدم حتما بخونین من که خیلی خوشم اومد مطمئنا شما هم خوشتون &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0066ff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;میاد . از تمام دوستانی که منو همراهی میکنن و به من سر میزنن واقعا ممنونم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 13px; LINE-HEIGHT: 1.5&quot; face=Tahoma color=#0066ff size=3 &lt;br&gt;&lt;STRONG&gt;خيلى اميدوار بودم كه طرحم با استقبال روبه‏رو شود؛ تحقيقى كه دو سال روى آن وقت گذاشته بودم و به خاطر آن شب و روزم در آزمايشگاه و لابه‏لاى لوله‏هاى آزمايش و مواد پرخطر و كم خطر سپرى شده بود و باعث شده بود نمره عينكم بالا برود. &lt;BR&gt;تصميم گرفتم قبل از اينكه تحقيقم را در مراكز علمى مطرح كنم، اول آن را به ثبت برسانم تا يك وقت به دست كس ديگرى نيفتد و زحماتم به باد نرود.....&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0066ff size=3&gt;&lt;STRONG&gt;بقیه در ادامه مطلب&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Jan 2008 11:40:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=fatemeh1385&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>fatemeh1385</dc:creator>
<guid>http://fatemeh1385.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
